De eerste 200 regels.
درجه، ۴۱ دقیقه، ۳۰ ثانیه ۲۸
یه وقتایی یه شرایطی پیش میآد
که توجه همه رو به خودش جلب میکنه
منظورم اینه که یادمه چقدر عجله داشتیم برسیم اونجا
و میدونستیم که میخوایم نگاهها رو بکشونیم
سمت این ماجرای بزرگ
فیلمبردار، خبرنگار و عکاس داشتیم
تیمهایی روی قایقها داشتیم. یه... یه هلیکوپتر هم تو هوا بود
سیر نمیشدیم
کل آمریکا ولکن ماجرا نبود
سه، دو، یک، درست زیر پامونه
لعنتی
حالا داریم اولین نگاه رو به اون کشتی کروز آسیبدیده میندازیم
که تبدیل به یه منطقه فاجعهزده شناور شده
و به این نگاه کنید
اوه، هلیکوپتر ما... از مسافرهایی که روی عرشه دراز کشیده بودن فیلم گرفته
که داشتن این کلمه رو میساختن
«کمک»
آخه چه... اتفاقی داره تو این کشتی کروز میافته؟
آدم تهِ اون کثافتکاری به دستوپا زدن میافته
اوهوو
ما عاشق سفر با کشتی کروزیم
غذا، استخر، سرسره آبی
یعنی دیگه چی میخوای؟ همهچیز عالی بود
کلی داشتیم خوش میگذروندیم
خیلی خوبه که واقعاً از دنیای واقعی جدا بشی
خیلی بهمون خوش میگذشت. میگفتیم: «این حرف نداره!»
واو
و بعد، برقا میره
وای خدای من
اونجا بود که همهمون گفتیم: «این چه وضعیه؟»
بیش از ۴۰۰۰ نفر
توی یه کشتی کروز که وسط آب از کار افتاده، گیر افتادن
یه تعطیلات رویایی خیلی زود برای هزاران مسافر به کابوس تبدیل شده
بهت بگم، خیلی سریع اوضاع خراب شد
وای خدای من
یهو، هر کسی فقط به فکر خودش بود
وحشتناک بود
یهو دیدیم که «ای وای، کشتی آتیش گرفته.»
یالا بریم، یالا بریم
وای خدای من، کارمون تمومه. داریم غرق میشیم
برو، برو، برو
معلوم شد که مشکل، آتیشسوزی نبوده
مشکل اون توالتهای لعنتی بود
کف غذاخوری پر از ادرار و مدفوعه
ظرفیت یه توالت هم حدی داره
انگار یه ظرف آزمایشگاهیِ شناورِ پر از باکتری بود
وای خدای من
نجاتمون بدید! کمک
یه کابوس بود که آرومآروم پیش میرفت و نمیشد جلوش رو گرفت
فقط منو از این کشتی بیارید بیرون
سلام
اولین باری که شنیدم قراره بریم کروز
یه تماس ساده از نامزدم بود که گفت: «خانوادهم دارن میرن سفر با کشتی.»
«بیا ما هم باهاشون بریم.»
«فکر همهچیزش شده.»
و منم راحت قبول کردم
برنامه سفر این بود که دو روز رو دریا باشیم
و بعدش تو کازوملِ مکزیک توقف کنیم
بعد دوباره بزنیم به دریا و یه روز خوب رو تو مسیر برگشت به گالوستون داشته باشیم
قرار بود عالی بشه
ولی یه کم استرس داشتم
چون قرار بود کلی وقت با پدرِ نامزدم بگذرونم
تازه ازش اجازه گرفته بودم که با دخترش ازدواج کنم
و خب، معلومه که میخواستم از من خوشش بیاد
میدونی، میخواستم ذوق کنه
که من همون مردیام که قراره با دخترش ازدواج کنه
من با یه هدف رفتم اون سفر
و اونم این بود که من و «بکا» یه خلوتِ پدر و دختری داشته باشیم
تازه طلاق گرفته بودم و دوران خیلی سختی بود
بابام بهترین دوستمه
واسه همین، دلم براش تنگ شده بود و قطعاً ذوق داشتم که باهاش وقت بگذرونم
حتماً. حتماً
اون کشتیه. همون کشتیای که قراره سوارش شیم
شبیه یه ساختمونه
فکر نکنم آدم تا وقتی جلوی یه کشتی کروز واینسته
بفهمه چقدر بزرگه
اونجاست که میفهمی جلوی یه آسمونخراش ایستادی که به پهلو خوابیده
و روی آب شناوره
غولپیکره
وقتی وارد میشی، یه لابی بزرگ با پلههای مارپیچ و چلچراغ میبینی
از این طرف که میری، یه سالن بازیه
به کازینو خوش اومدید
یهو میبینی تو یه تالار بزرگی که غذاهای نامحدود داره
بعد یه سالن تئاتر هست که میتونی نمایشهای زنده ببینی
بعد یهو میری روی عرشه و مثلاً مهرههای شطرنجِ غولآسا اونجاست
و آدمایی که دارن از اسپا لذت میبرن و حال میکنن
انگار هر جا رو نگاه میکنی یه سرگرمی هست
داشتم ازدواج میکردم. این جشن مجردیم بود
میخوام مطمئن شم که یه وقت لباسم کنار نره
همهمون با هم حرف زدیم و بحث کردیم
و تصمیم گرفتیم که سفر با کشتی کروز یه راه باحال برای جشن گرفتنه
یادمه چقدر ذوق داشتم. سفره کروزه. قراره عالی بشه
چمدونها رو گذاشتیم و مستقیم رفتیم سمت بار
قرار بود بریم برای جلسه توجیهیِ ایمنی
ولی یادمه با خودم گفتم: «ما که نیازی به این اطلاعات پیدا نمیکنیم.»
«آخه چقدر احتمال داره لازم بشه محل تجمع اضطراری رو بلد باشیم؟»
میخواستیم جشن رو شروع کنیم
بیا یه سلفی بگیریم
و بعدش بوقِ بزرگ کشتی رو میزنن
و پیش خودت میگی: «خب، اینم از شروع یه تعطیلات عالی!»
از خوشحالی بال درآورده بودیم
اولین کاری که کردیم، میدونی، یه نوشیدنی گرفتیم و رفتیم روی عرشه
نشستیم و لذت بردیم
با پدرزنم گپ زدم تا بهش بفهمونم که پسر خوبیم
کل روز زیر آفتاب بودیم و کوکتل میخوردیم
معرکه بود
اوهوو
یادمه داشتم میرفتم سمت بار
که یهو یه صدایی از تو سقف پخش شد
و یه خانوم با لهجه بریتانیایی و پرانرژی بود
«سلام! سلام سلام. من «جن» هستم. خیلی خوشحالم!»
عالی بود
عصر بهخیر
به کشتی زیبای «کارنیوال ترایومف» خوش اومدید
«جن» صدای کشتی «ترایومف» بود
جن، جن
اون مثل «باربیِ تعطیلات» بود
بیاید به ما ملحق شید. بیاید دورِ میز
موزیک رو پخش کن. بریم که داشته باشیم؟
عاشق شغلم بودم
واقعاً تمام بخشهاش رو دوست داشتم
از صمیم قلب مسافرها رو دوست داشتم
همیشه اینو گفتم؛ مردم میان اونجا تا یه تعطیلات خوب داشته باشن
و تو اونجایی تا این رو براشون فراهم کنی و کمکشون کنی بهشون خوش بگذره
همهاش همینه. مردم میخوان وقت خوبی داشته باشن
یه روز زیبای دیگه در «کارنیوال ترایومف». روز دوم
اما همهچیز فقط تفریح و بگووبخند و خوشگذرونی با مهمونها نیست
کشتی دقیقاً از دو دنیای متفاوت تشکیل شده
ما حدود ۱۲۰۰ خدمه از سراسر جهان داشتیم
من که بچه بودم و تو اتحاد جماهیر شوروی بزرگ شدم
هیچوقت فکر نمیکردم تو یه کشتی کروز با آمریکاییها کار کنم
که اونا داد بزنن «ییها» و کیف کنن
منظورم اینه که اینا دو تا دنیای کاملاً متضادن
میدونی، این یه صنعت آمریکاییه
مهمونها میان که لذت ببرن و تو اونجایی که کار کنی
برای بخش آشپزخانه باید حداقل هفتهای ۷۰ ساعت کار کنی
گاهی حتی بیشتر
اوایل، واقعاً برام سخت بود
چون وقتی از هند اومدم، به اینهمه کارِ سخت عادت نداشتم
ولی در عین حال، خیلی هم خوش میگذشت
اوه، لعنتی، وقتی خدمه باشی توی کشتی کروز خیلی خوش میگذره
توی کشتی کروز کلی روابط جنسی هست
لعنتی! اینقدر زیاده که نمیخوای بدونی
همهچیز هم سخته و هم باحال
رسیدن به کازومل عالی بود. همهجا رنگیرنگی بود و صدای موزیک میاومد
و وقتی از کشتی پیاده میشی، مردم بهت خوشآمد میگن
پس آره، آماده بودیم که به خوشگذرونیمون ادامه بدیم
یادمه «ربکا» داشت تو آب بازی میکرد
بازی میکرد و میخندید و کلی بهش خوش میگذشت و
همهچیز عالی بود. فوقالعاده
وقتی اون خوشحاله، منم خوشحالم
زمان خیلی خوبی بود
داشتم با پدرزنم رفیق میشدم و کلی غذاهای عالی خوردیم
تا خرخره خوردیم
توی کازومل خیلی بیشتر از روی کشتی مینوشیدیم
این دقیقاً همون جشن مجردیای بود که تو خوابم میدیدم
وقتی داشتیم برمیگشتیم به کشتی، فهمیدیم فقط یه روز دیگه باقی مونده
حالا دیگه نوبت برگشتن به خونه بود
تا اون لحظه همهچیز عالی پیش رفته بود
واقعاً همینطور بود. بهتر از این نمیشد
واقعاً یادم نیست چطوری برگشتم توی کشتی
شاید داشتم سینه خیز میرفتم، شایدم یکی بغلم کرده بود
اون بخشش رو یادم نیست
آبرو و حیثیتمون رو همونجا تو کازومل جا گذاشتیم
به محض اینکه سرم به بالش رسید، بیهوش شدم
فقط یادمه چشمام رو باز کردم و دیدم همهجا ظلماتِ مطلقه
پیش خودم گفتم: «چه خبره؟»
صدا از یه بلندگو توی سقف میاومد
و تو همینطور بهش زل میزنی
و بعد یهو میشنوی: «تیم آلفا، تیم آلفا، تیم آلفا.»
تیم آلفا، تیم آلفا، تیم آلفا
توجه. تیم آلفا
وقتی اونطوری ناگهانی بیدار میشی، اولین حست اینه که: «آب میخوام.»
«حالم خوب نیست.»
«این صدا چقدر بلنده.»
«خاموشش کن.»
آره. «یکی باید اینو قطع کنه.»
تیم آلفا
استرس دارم. اصلاً نمیدونم هشدار «تیم آلفا» یعنی چی
وقتی زنگ خطر زده شد، تو کابین خودم نبودم
خب، پیش میآد دیگه
تو کابینِ یکی از بچههای بخش مهندسی بودم
و دیدم که از تخت پرید پایین و داشت لباس کارش رو میپوشید
تیم آلفا
با خودم گفتم: «اوکی، یه اتفاقی داره میافته.»
من تو آشپزخونه شیفت شب بودم. اون لحظه فکر کردم مانوره
اما چند ثانیه نگذشته بود
که دیدم از چاهِ سینک ظرفشویی داره دود میزنه بیرون
همهمون کپ کرده بودیم که این چه وضعیه
رفتم سمت پل فرماندهی و
به محض اینکه وارد شدم، فهمیدم
که این... این یه موضوع جدیه
همه داشتن با تلفن و بیسیم حرف میزنن و صدای آلارمها بلند بود
مردم میدویدن و میکوبیدن به درها
صدای وحشت رو میشد شنید. بیدار شید
بیاید بیرون! بیاید بیرون
گفتم: «وای خدای من. تموم شد. این تایتانیکه. داریم غرق میشیم.»
«محل تجمع اضطراریمون کجاست؟»
چند تا از... بیسیمها رو روشن کردم
No comments yet. Be the first to leave one.