De eerste 148 regels.
شاه کایل ارباب تاریکی آنگموند رو شکست داد
و صدها سال از این نبرد دشت گولئاه گذشته
دوباره شیاطین ظاهر شدن جهان رو تهدید کردن
و ترس و نا آرامی رو گسترش دادن
کاسل و یارانش به کوهستان اُگریا رسیدن
اونا متوجه شدن که رئیس اِئاتولا قبلا درگذشته
سیگ، رئیس فعلی، کاسل رو به حرم مقدس میفرسته
اون میگه اونجا یه امتحان منتظر کاسله
اونا گرگان ما هستن
اگه نیاکان ما تأیید کنن که تو وارث شمشیر مقدس نیستی
میمیری
"زمانی برای آزمایش"
اینجا حرم مقدسه ...
فقط فرد انتخاب شده اجازه داره که واردش بشه
این حرم یه جای مقدسه که ما شمنها ازش برای تمرین استفاده میکنیم
در اعماقش یه محراب هست جایی که یه امتحان برات درنظر گرفته شده
لطفا قلبتو قوی نگه دار
بله
اونا چیز میزامو ازم نگرفتن اشکالی نداره؟
فکر میکنن هر وقت بخوان میتونن ما رو شکست بدن
بذار ما رو دست کم بگیرن
هممم
با اینحال، اینجا وقتی اغتشاش فروکش کرد یه مکان پر از صلح و آرامش بنظر میرسه
موندم اُرکها تو شرایط عادی مردم صلح طلبی هستن یا نه
کی میدونه؟
شاید همیشه اینطوری هستن، نه؟
بذار با جریان پیش بریم
چرا سکوت میکنی؟
تو اصلا نباید حرف بزنی
اینجا باید محراب باشه ...
کی اونجاس؟
اینجا یه مکان مقدسه ... کی هستی؟
قلبتو به ما نشون بده
قلب؟
یه قلب قوی داری، یا یه قلب ضعیف؟
به ما نشون بده
به ما نشون بده
قلبتو به ما نشون بده
به ما نشون بده
به ما نشون بده
قلبتو به ما نشون بده
به ما نشون بده
به ما نشون بده
کاسل
کاسل
کاسل
این صدا ...
کاسل
کاسل
صبح بخیر، کاسل
درست به موقع برای صبحانه. بیا اینجا
باشه!
وای!
خب نوش جان
باشه!
امروز هوا چه عالیه میشه بعدا باهم قدم بزنیم؟
آخ جون!
اون انسان، وارث شمشیر مقدسه؟ شک دارم
ازطرفی، طرز رفتارش با سیگ ساما، وحشتناکه!
آه، دلم میخواد شکمشو سفره کنم!
چه وحشی
چی!؟
اونا رو ول کن. اون به هر حال برنمیگرده
پس، اینا هم کارشون تمومه
دقیقا!
کاسل فعلا مُهر یکی از قفلها رو باز کرده
اون، واقعاً وارث شمشیر مقدسه!
باهاشون بحث نکن
بعدا میبینم همشون به گریه افتادن
گریه؟ واقعا؟
اما من درمورد ماهیتِ این امتحان نگرانم
جالب بنظر میاد دوست دارم یه امتحانی بکنم
ها؟
احتمالا بهت بدجور سخت میگذره
شاید، اما کاسل وارثِ واقعیه ما میدونیم که با موفقیت برمیگرده
بنابراین، کنجکاو نیستین چه اتفاقی میفته اگه یه نفر دیگه بره داخل؟
نه
حالا هر چی
هی، شماها میدونین چه اتفاقی میفته؟
چرا لالمونی گرفتن؟
خب، اینجوری، تنها کاری که میتونیم بکنیم صبرکردنه
درسته ...
آه، خیلی خیلی کسل کننده س!
هی، شماها مهمونی خوشامدگویی چیزی برا مهموناتون راه نمیندازین؟
آهای، یه چیزی بگو
بلندشو. تو رو منتقل میکنیم
برای چی؟
زیادی رو مخی!
!مامان، بیا، تند تر بیا
اوه، کاسل، چقدر تند میدویی
بذار برات نگهش دارم!
ممنون. کمک بزرگی هستی
واقعا؟
اوم!
خوشمزه س!
بازم هس
اوم!
میدونی مامان، خیلی چیزا هست که میخوام درموردش بهت بگم!
چه چیزایی؟
راستش ...
چیز ... ها؟ اون چی بود؟
جدی یه عالمه حرف داشتم!
مطمئنم یادت میاد وقت زیاده
اوم!
هوا واقعا عالیه
حس میکنم خیلی از موقعی که اینطوری باهم بودیم گذشته
چی میگی؟ ما هر روز باهمیم
حق با توئه
اوم ...
امیدوارم کاسل خوب باشه ...
نگران نباش. برمیگرده
نیاین!
دیوارا ... دیوارا!
حداقل یکیمون عین خیالش نیس
حالا باید بری بخوابی
نه، هنوز نمیخوام بخوابم
حالا باید بخوابی وگرنه نمیتونی فردا بلندشی
آره، اما فقط یکم دیگه ...
میخوام پیشت بمونم، مامان
پس، فقط یکمه دیگه
صبح بخیر، کاسل
درست به موقع برای صبحانه. بیا اینجا
اُ، اوم ...
خب نوش جان
باشه ...
امروز هوا چه عالیه میشه بعدا باهم قدم بزنیم؟
ها؟ چیز ... باشه
مامان!؟
چی شده؟
نمیدونم. یه چیزی، درست الان ...
ها؟
کاسل
چیزی نیس. بهش فکر نکن
میدونم، اما یه چیزی اشتباهه ...
چیزی اشتباه نیس بامزه شدی
یه چیزی اشتباهه، چون ...
الان بهت گفتم. مجبور نیستی فکر کنی
نه ...!
کاسل؟
چون ... چون، مامان، تو ...
مامان تو مُردی!
چرا؟
اگه یادت نیاد، میتونی خوشحال بمونی
نه، من باید برم
بیا روز رو از اول شروع کنیم، کاسل
فقط بگو هیچکدوم از این اتفاقا نیفتاده
هیچ اتفاقی نیفتاده ...؟
آره. شیاطین به اون روستا حمله نکردن
No comments yet. Be the first to leave one.