De eerste 165 regels.
پسر ۱: اونجاست! (پسر ۲: هیس!)
اوه، ببخشید
پسر ۲: سوپرمن، سوپرمن میتونیم چندتا سوال ازت بپرسیم؟
پسر ۱: واسه پادکستمونه
خب، اگه اینطوره
پسر ۲: تا حالا چند نفر رو که نجات دادی... یعنی کلاً چند نفر رو نجات دادی؟
من... پسر ۲: بیخیال اصلاً
این علامتِ روی سینهت واقعاً نشونهی امیده؟
بله، همینطوره
پسر ۱: ولی شبیه حرف "اس" انگلیسیه
بله، قراره همینطور باشه. این
قراره مثل یه رودخانه پیچ و تاب داشته باشه
میاد و میره. من
یکی رو میشناختم که میگفت امید مثل سوییچ ماشینه
راحت گم میشه، ولی اگه خوب بگردی، معمولاً همون نزدیکیهاست
پسر ۱: تا حالا با یه اسب آبی جنگیدی؟
پسر ۲: نه. هیس. این دیگه چه سوال احمقانهایه
پسر ۱: ولی اسبهای آبی از همه خطرناکترن
بهترین چیزِ سیارهی زمین چیه؟
هوم
داری چیکار میکنی؟
نه، صبر کن. نه، وایسا. وایسا. وایسا
خواهش میکنم! خواهش میکنم مرد. تمنا میکنم
از جونم چی میخوای؟
ترس
اونا بوش رو حس میکنن
این دیگه چه کوفتیه؟
اون چی بود؟ یه دیدهبان
از فضا؟
مثل یه ارتش فضایی؟
بتمن: آلفرد، این رو میبینی؟
آلفرد: بله. با بقیهی مواردی که دیده شده مطابقت داره
و این الگو توی تمام یادداشتهای لوتور هست
جت رو آماده کن. امشب میریم شمال
آلفرد: خوبه. پس بالاخره وقتش رسید
سارق: به خاطر اینه که میدونن اون مرده، نه؟
سوپرمن
اون دیگه نیست
حالا تکلیف ما چی میشه؟
نگهبان ۱: همین الان اسلحههاتون رو بندازید
نگهبان ۲: ببخشید
(فریاد مردم)
فرد مسلح ۱: حرکت
بجنبید! یالا! یالا
فرد مسلح ۲: بخوابید رو زمین
ردیفشون کنید کنار دیوار
ساکتشون کنید
معلم: بچهها، نزدیک من بمونید
شماها کی هستید؟
کمندِ هستیا مجبورت میکنه حقیقت رو بگی
حالا بگو، کی هستی؟
ما یه گروه کوچیک از تروریستهای مرتجع هستیم
ما میدونیم که گناه باعث اومدن این بلای فضاییها شده
گروگانها واسه چی؟
دیگه خیلی دیر شده
شمارش معکوس همین الانش هم شروع شده
چند دقیقهی دیگه، چهار تا بلوک شهر... (ادای انفجار را درمیآورد)
در حالی که کل دنیا تماشا میکنه
فرد مسلح: هیس
خفه شو
رهبر: این بهترین امیدِ بشره
مرگ بر دنیای مدرن
بازگشت به قرون وسطی و امنیتِ حاصل از ترسِ مقدس
(فریادها ادامه دارد)
فرد مسلح: ساکت
این میتونست خیلی سریع تموم بشه، اما
نه! نکن
باورم نمیشه
تو چی هستی؟
یه معتقد
بروس: من ازت کمک میخوام
فکر میکنم یه غریبه هست که از دریا به این دهکده میاد
زمستونها که مردم گرسنهان میاد و براشون ماهی میاره
با جزر و مدِ بلند میاد
که دیشب بود
چهار ماهه که به خاطر کوههای یخ توی بندر، هیچ کشتیای رد نشده
خب، این غریبه با کشتی نمیاد
دشمنهایی دارن از دوردستها میان
من به جنگجو نیاز دارم
دارم یه اتحاد تشکیل میدم تا از خودمون دفاع کنیم
ببین، ۲۵ هزار دلار بهت میدم تا همین الان با این مرد حرف بزنم
بیرون. (صحبت به زبان ایسلندی)
بهم بگو اون سه تا جعبه چی هستن تا پول رو بکنم ۳۰ هزار دلار
بهتره بری بیرون
حداقل میتونی بگی آتلانتیس از کدوم طرفه؟
آرتور کوری
ملقب به محافظ اقیانوسها
آکوآمن
شنیدم میتونی با ماهیها حرف بزنی
آرتور: خب بذار ببینم درست فهمیدم یا نه
تو مثل یه خفاش لباس میپوشی؟ واقعاً شبیه خفاش؟
ساله که توی گاتهام جواب داده ۲۰
اوه، اون خرابشده
وقتی جنگ شروع بشه، بهت نیاز داریم
روش حساب نکن، بتمن. / چرا که نه؟
چون خوشم نمیاد بیای اینجا
توی کارام سرک بکشی و وارد زندگیم بشی
آتلانتیسیها بهم میگن «این کار رو بکن»
حالا تو میگی «اون کار رو بکن»
دلم میخواد تنها باشم. / واسه همینه که به
این آدمها توی این خرابآباد کمک میکنی؟
چون هر وقت بخوای میتونی بذاری بری؟
بهشون کمک میکنم چون هیچکس دیگهای این کار رو نمیکنه
اگه میخوای ازشون محافظت کنی، باید با من همکاری کنی
«آدم قوی، در تنهایی قویتره»
تا حالا این رو شنیدی؟
این یه ضربالمثل نیست
این دقیقاً برعکسِ اون ضربالمثله
آره
ولی معنیش این نیست که حرفم اشتباهه
تا حالا چیزی دربارهی سوپرمن شنیدی؟
اون در حالی که کنار من میجنگید، کشته شد
دقیقاً منظورم همین بود
توی اون سه تا جعبه چیه؟
یه داستانِ خیلی قدیمیه
چیه؟
انسانها دارن یخهای قطبی رو ذوب میکنن
اکوسیستم رو نابود میکنن. حقشون نیست؟
هی، برام مهم نیست اگه سطح اقیانوسها بالا بیاد
نظرت چیه اگه به جوش بیان؟
با لباسِ خفاش
پاک دیوونه شدی بروس وین
معنیش این نیست که حرفم اشتباهه
پس میگی هیچ راهی برای ارتباط دوباره با این آکوآمن نداری؟
اوه، یه ردیاب گذاشتم توی کتش، ولی بدونِ کتش رفت
در واقع، شاید اصلاً کت خودش نبوده
اون مربعهایی که توی یادداشتهای لوتور بود
فکر کنم یه جور مخزن باشن
مخزنِ چی؟
نمیدونم. پول، قدرت
چیزی که ارزش به پا کردن یه جنگ رو داشته باشه
خب، در مورد یکی از افراد لیست تیم شانس آوردیم
بری آلن از سنترال سیتی
اصلاً ردی از خودش به جا نذاشته
فکر کنم تو خونههای خالی ول میچرخه. مدام و یهویی جابجا میشه
استادِ غیب شدنه
آلفرد: ولی به ملاقات پدرش میره
کسی که به جرم قتل مادرش زندانیه
عجب
آلفرد: بریِ جوان همیشه اصرار داشته که پدرش بیگناهه
ولی اون موقع نه سالش بود و هیچکس به حرفش گوش نداد
کسی رو توی اون زندان داریم؟
آلفرد: اوه، بله. آدرس رو پیدا میکنیم
راستی، در موردِ... دیانا چی؟
خب، تو که شمارهش رو داری
چیه، خودت میتونستی بهش زنگ بزنی
اوه! شاید هم باید با یه نامهی دستنویس پرواز میکردم پاریس
که توش نوشته: «آیا دوست داری همتیمیِ بروس بشی؟ بله یا خیر رو علامت بزن»
من فقط به تواناییهاش علاقهمندم
مطمئنم همینطوره. میتونیم ادامه بدیم؟
آه، خب، سیستم تشخیص چهره روی این یکی یه کم به مشکل خورده
ولی یه تطابق نسبی پیدا کردن
یه نفر به اسم ویکتور استون
با بهرهی هوشیِ نابغه، بورس تحصیلیِ فوتبال دانشگاه جی.سی.یو و... فوت شده
تعجبی نداره
قصههای پریان و داستانهای ارواح
آدم دلش واسه روزایی تنگ میشه که بزرگترین دغدغهش پنگوئنهای کوکیِ انفجاری بود
زندگیِ ساده
دیگه این دنیا رو نمیشناسم
نیازی نیست بشناسمش
فقط باید نجاتش بدم
برای ملاقات با هنری آلن اومدم
امضا کن
یه کم عجله کن، میشه؟
چیه، مشکلی داری؟
No comments yet. Be the first to leave one.