De eerste 171 regels.
نهصد و پنجاه و چهار.
نهصد و پنجاه و پنج کوفتی.
چند تا دیگه، و تموم میشه برای یه جمعه.
چهارده پوند، سه شیلینگ و دو پنس برای هزار تای اینا در روز.
عجیبی نیست که همیشه کمردرد دارم، ولی زود تموم میکنم.
یه خرده دیگه یه نخ سیگار میکشم.
فایده نداره آدم هر دقیقهاش کار کنه.
میتونستم تو نصف این زمان تمومش کنم ولی اونا فقط حقوقم رو کم میکردن
پس برن به جهنم.
نذار این عوضیها خردت کنن. این یه چیزیه که یاد گرفتم.
جک از اوناست که یاد نگرفته. اون میخواد پیشرفت کنه.
"بله، آقای رابو. نه، آقای رابو. تا اونجا که بتونم زود انجامش میدم، آقای رابو."
و ببین رابو به کجا رسید. یه شکم گنده و کلی نگرانی.
فرد خوبه. اون از اوناییه که میدونه پولشو چطور خرج کنه، مثل من.
خوش میگذرونه. این چیزیه که اون بدبختای گدا نمیدونن.
اونا قبل از جنگ خرد شدن و هیچوقت ازش خلاص نشدن.
میخوام ببینم کی میتونه منو خرد کنه. روزی که بتونن این کارو کنن، دیدنیه!
من دنبال خوشگذرونیام. بقیهاش همهاش تبلیغاته.
- آخ. - سلام، عزیزم.
- مامان، پولتو میخوای؟ - باشه.
بیا اینم پولت.
ممنون، آرتور عزیزم.
- بابا، همه چی سر کار خوب پیش رفت؟ - آره، خوب بود.
از اون تصادفی که امروز تو کارگاه سهسرعته شد، خبر داری؟
نه، زیاد نه.
- (صدای برخورد فنجان) - یه فنجون چای دیگه، ورا عزیزم.
چیزی خوبی برات آوردم، چون امشب جمعهست.
آره، این یارو دستش تو پرس گیر کرده بود.
حواسش به کارش نبود.
البته، اون فقط یه چشم داره.
بینایی چشم دیگهشو از دست داد از بس شبانهروز تلویزیون نگاه میکرد.
اوه، آره؟
- (موزیک آگهی تلویزیون) - مرسی، عزیزم.
حواست به کارت باشه، نمیشه؟
یه روزی این آرتور سیتون یه کتک حسابی میخوره.
- ممنون. امشب شلوغه، نه؟ - باید بری بغلیها رو ببینی.
اونجا مسابقه مشروبخوری راه افتاده. یه جوون. الان هشت لیوان آبجو رو سر کشیده.
خوش میگذرونه، نه؟
- (موسیقی اسکیفل) - (صدای صندوق پول)
یه دو تا پاینت دیگه برامون بیار، جورج.
- کمکی میخوای؟ - اگه بخوام بهت میگم. اون ملوان دیگه تقریباً از پا افتاده.
ممنون، جورج. یکی هم برای خودت بردار.
یالا، سر بکش. دیگه شمردنو ول کردم.
باشه، هنوز وقت زیاده.
یالا، اون کوفتی رو سر بکش. دیگه کمکم میبندن.
تا فردا ساعت دوازده دیگه هیچی گیرت نمیآد.
نگران نباش، گیرم میآد.
این رو میتونی ببینی.
ای وای!
مواظب باش نیفته.
نمیدونم چطور این کارو میکنه. واقعاً نمیدونم.
البته که چیزی نیست که بهش افتخار کنی.
آدم تمام هفته رو با ماشین کار کنه، تشنهش میشه.
- من میخوام یه... - دو دقیقه دیگه وقت بستنه.
وقت تمومه آقا و خانمها، لطفاً!
یالا، سر بکشین!
یه پاینت.
- چیه؟ - یه پاینت!
... بهتر فکر کرد و گفت...
اوه!
بهترین کُت و شلوارمه!
پرو و احمقه، نه؟ حتی عذرخواهی هم نمیکنه. یالا، عذرخواهی کن!
اوه، من چی بگم!
فقط همینجوری نشین! پاشو یه کاریش کن!
بریم، لطفا!
وقت تمومه، خانوما و آقایون!
- از پنجره آشپزخونه پشتی اومدی تو؟ - آره.
اوه، عزیزم.
تو که اصلا فکر نمیکنی، مگه نه؟ میدونی که، همه همسایهها پشت سرت حرف میزنن.
- عجلهای رفتم، وگرنه منتظرت میموندم. - آره، همهشو شنیدم،
که از پلهها افتادی و آبجو ریختی رو اون زن.
تقصیر من نبود.
یکی از پشت حلّم داد. و وقتی داشتم از پلهها میومدم پایین، پام گیر کرد به نرده.
باور میکنم. هزاران نفر باور نمیکنن.
دیگه پامو تو اون میخونه نمیذارم تا وقتی اون نرده رو درست کنن.
هی.
بیا اینجا.
واسه چی؟
اوه!
نباید اون همه آبجو رو میخوردی با اون دهنگشاد.
تو خوردی. بوش از یه فرسخی میاد.
نمیدونم در مورد چی حرف میزنی.
دو تا آبجو خوردم و چند تا شربت پرتقال. به این که نمیگن عرقخوری.
هی، آرتور عزیزم.
بیا زیاد اینجا نمونیم. بریم بالا.
یالا.
کاش جک پسرت رو هر هفته از اسکگی برمیگردوند.
مطمئنم که دلت میخواد. با این حال، تا فردا وقت داریم. بهتره نهایت استفاده رو ببریم.
- نگران نباش. - نمیتونی صبر کنی تا بریم بالا؟ اوه!
- یالا برندا. پاشو، گلم. - (آه میکشد)
اوم.
اوه، چه خوبه.
ساعت چنده، عزیزم؟
- ساعت یازده و نیمه. - چی؟
باز داری دستم میندازی.
بین همه دروغگوها، تو بزرگترین دروغگویی هستی که تا حالا دیدم.
من همیشه دروغگو بودم. اونم از نوع خوبش.
دروغگو عاقبت به خیر نمیشه.
- فقط دهِ. - خوبه.
- هی، آرتور؟ - ام؟
چه شبی داشتیم دیشب.
انگار سالها گذشته.
اوه، تو خیلی دوستداشتنی هستی، برندا.
مرسی. یه چای دیگه بریز برامون، گلم. افتادن از پلهها آدمو تشنه میکنه.
- (ریز میخندد) دو تا، مگه نه؟ - (صدای زن از رادیو)
آره. مرسی.
بفرما، عزیزم.
تو خیلی با من مهربونی، برندا جون، و فکر نکن قدرشو نمیدونم.
آره. این آخرین صبحانهای میشه که تو این خونه میخوری اگه عجله نکنی.
جک به زودی میاد خونه. اگه ببینتت، دیگه بوس و بغل تعطیله.
- کی دوباره ببینمت؟ - نمیدونم. تا یه مدت نه.
نمیخوام جک بو ببره.
باشگاه رفاهی چی؟ نمیتونیم برای یه بار اونجا همو ببینیم؟
بهش بگو تو گروه رقص هستی. باورت میکنه.
نمیدونم. هفته دیگه سر کارم.
سخت مشغول کارم، و تو اون دستگاه تراش جون میکنم.
اگه کم نیاری، زندگی سخته.
گناهکار استراحت نداره.
اوه، یالا عزیزم. زود باش، لطفا؟
هی! فکر کنم داره از پشت میاد.
- آرتور، بجنب، عزیزم. - خداحافظ، عزیزم.
- اوه، خداحافظ، عزیزم. برو دیگه، لطفا؟ - میبینمت.
سلام، مامان!
یالا تامی عزیزم. لباسات رو در بیار.
اینو بده به من. عزیز کوچولوی من تو ساحل چطور گذروند، ها؟
- خوش گذشت؟ - اوم.
- (جک) خوش گذشت. - (برندا) انتظار نداشتم اینقدر زود برگردی.
راهمون باز بود تمام راه از لینکلن.
- (صدای کوبیده شدن) - اوه، کی اون توئه؟
کسی نیست که من بشناسم.
شاید یه گربه اومده تو. خب، حالا.
آره، اون هم فراری بود.
البته اون رو راضیش کرد. تهدید کرد که پرتش میکنه از پل ترنت پایین.
اون فکر کرد بهتره رضایت بده برای یک پوند در هفته خارج از دادگاه
تا اینکه یه شستشوی اساسی بشه.
- بعدش دیگه هیچ خبری نشد، نه؟ - نه.
- (مرد) هی! راه رو اشتباه اومدی. - سلام، خاله.
بچههات بیرونن تا گردن تو بستنی غرق شدن.
تعجبی نداره که هیچ وقت شام نمیخورن.
- دیشب بیرون رفتی؟ - رفتیم به فلاینگ فاکس.
اوه! من انقدر جین خورده بودم که فکر کردم هیچ وقت به خونه نمیرسم.
مهم اینه که خوش گذشت. آبجو و استاوت. چی میخوری خاله؟
- همون قبلی. - یه استاوت. باید با ما میاومدی.
اتلِ ما با یه پسره جور شد و برای همه ما نوشیدنی گرفت.
- همه گروه ما. - باید ۵ پوند خرج کرده باشه، اون احمق بیعرضه.
با این حال، ماشین داشت پس فکر کنم از پسش برمیاومد.
باید قیافهاش رو میدیدی که چطور وا رفت وقتی به جای اون، با ما رفت خونه.
کاش منم اونجا بودم.
نه بابا. هیچی جای خوشی رو نمیگیره، مگه نه، آرتور؟
مامانت این روزا چطوره؟
حالش خوبه. البته کار زیاد داره. جانی تو استرالیا چطور میگذرونه؟
میدونی، جانی اونجا وضعش بهتره. هیچ وقت تو این کشور موفق نبود.
نه. ولی همیشه کارگر خوبی بود، این رو میدونم.
مجبور بود باشه، طفلک. وقتی بچه بود، زندگی سختی داشت.
من و مامانت مجبور بودیم جون بکنیم تا شماها رو بزرگ کنیم. اون روزا واقعا مزخرف بود.
میدونم. ولی دیگه اتفاق نمیافته.
اون روز با یه بنده خدایی صحبت میکردم تو معدن. همش داشت غر میزد.
هیچی قدیما نمیشه.
خلاصه منم کلنگمو گرفتم دستم و بهش گفتم
"اگه یه کلمه دیگه راجع به اون قدیما حرف بزنی،
"کلهی پوکت رو میشکافم."
واقعاً این کارو میکنم.
نگاش کن. چشماش از اون دختره اونجا برنمیداره.
من نه، من خودم یار دارم. داشتم تقویم رو نگاه میکردم.
باشه، باور کردم.
- مامان، میای؟ - باشه، میام.
من دیگه میرم. تو میای برت، یا پیش آرتور میمونی؟
میان دنبالم، نکنه از گرسنگی بمیرن.
آره، خودم هم گرسنهام، مامان.
- چطوره بریم کنار کانال ماهیگیری؟ - دوچرخهها رو میاریم بیرون.
- باشه. - تو پل تراول میبینمت.
No comments yet. Be the first to leave one.