De eerste 200 regels.
خانم ریفنشتال، اگر میتوانستید زندگیتان را دوباره زندگی کنید...
چطور زندگی میکردید؟
فکر میکنم زندگیام خیلی سخت، اما در عین حال خیلی پُر و غنی بوده.
بله، میخواستم...
دوباره تجربهاش کنم.
دقیقاً همینطور که زندگیاش کردید؟
نمیدانم. امیدوارم اشتباهات کمتری مرتکب میشدم، نه؟
فکر میکنید اشتباهاتتان کدامها هستند؟
اشتباهاتم؟ – بله.
آیا میتوان گفت یکی از آنها نزدیکیتان به هیتلر بود؟
احساس میکنید این یک اشتباه بود؟
با نگاهی به گذشته...
بله، من مشغول «نور آبی» بودم، اولین فیلمم را...
ساختم، کاملاً در آن دنیا غرق شده بودم.
و وقتی صحنه کوهنوردی را به نمایشنامهنویس معروف، کارل مایر نشان دادم...
بله. – آنوقت او گفت، اگر این...
آها.
مطمئن نیستم در آن زمان اصلاً کلمه «نازیها» وجود داشت یا نه.
بنابراین به نظرم آمد انگار او گفته، اگر پیراهن قهوهایها...
یعنی همان سوسیالیستهای ملی، شما را ببینند...
آیا مورد احترام آنها خواهید بود؟
حالا باید چیزی بگویم... یک لحظه قطع میکنم.
گفتگو با آلبرشت کناوس، ویراستار - ۱۹۷۸
کجا بودیم؟ – اِ... ۳۲.
بله، دقیقاً.
اسم هیتلر اوایل سال ۳۲ برای اولین بار به گوشم خورد.
آن زمان مدتها بود که «نازیها» گفته میشد.
واقعاً؟ – بله، بله.
و بعد این جلسه در برلین برگزار شد.
و وقتی او اولین کلماتش را به زبان آورد...
«هممیهنان من...»
اتفاق بسیار عجیبی در درونم افتاد.
تمام بدنم میلرزید، عرق کرده بودم، بله.
و به نوعی، مثل یک آهنربا، جذب شدم.
اگر کسی ۱۰۰ سال دیگر...
یا ۲۰۰ سال دیگر...
بله. – به کار شما نگاه کند...
دوست دارید چه چیزی درباره شما بدانند؟
مهمترین چیزی که دوست دارید کسی...
صد یا دویست سال دیگر درباره شما بداند، چیست؟
فکر میکنم «نور آبی» باشد، چون کلید زندگی من است.
این عکسها از آرشیو ریفنشتال هستند.
۱۰۱ سال از زندگی او در آنها مستند شده است.
فیلمهای او نیز بخشی از این آرشیو هستند.
از جمله بسیاری از تکههایی که در آثار نهایی استفاده نشدهاند.
بعضی چیزها در این آرشیو تصادفی به نظر میرسند.
برخی دیگر بسیار دقیق طبقهبندی شدهاند.
شاید حتی دستکاری شدهاند.
برای اینکه چیزی به خاطر سپرده شود...
چیزهای دیگری باید فراموش شوند.
شما گفتید «سادهلوح»، کلمه «سادهلوح» قبلاً مطرح شد.
من گفتم «سادهلوح»؟ – بله.
ترجیح میدهم بگویم در آن زمینه بیتجربه، اینطوری بهتر بیان میشود.
در زمینه سیاسی؟
بدون شک، بله.
بدون هیچ تردیدی.
این سیاست است...
سیاست درست برعکس چیزی است که تمام زندگیام را پُر و مجذوب کرده.
خانم ریفنشتال، پس چه چیزی برعکس سیاست است؟
هنر.
فکر میکنم برای من، هنر است.
مشغول شدن به کارهایی که آدم باید کاملاً در آنها غرق شود.
و وقتی آدم به عنوان یک هنرمند به شدت احساس میکند، و من فکر میکنم اینطور به دنیا آمدم...
آنوقت آنقدر قوی، آنقدر شدید و آنقدر پرشور زندگی میکند...
که دیگر جایی برای علاقهمند شدن به مسائل واقعی نمیماند.
پس، اینکه هنر و سیاست بتوانند تعاملی داشته باشند...
شما این را باور ندارید. حتی امروز هم نه؟
و حالا فوراً یک چیز جالب میآید.
این تأثیر فیلمبرداری با کرین است.
و حالا دوربین پن میکند...
روی افراد.
به یک سمت، و بعد دوربین به سمت دیگر پن میکند.
و این دو قاب، شکل...
یک دایره را میسازند و به همین دلیل بسیار تأثیرگذار هستند.
اینجا ردیف پرچمها در هم تنیده میشوند. اینها پرچمهای «اشتالهِلم» هستند.
جالب است.
عالی. زیباترین صحنه آن روز بود.
عالیه، نه؟
پس، وقتی «پیروزی اراده» را ساختید، آن را برای هیتلر ساختید؟
لنی ریفنشتال از زبان خودش: نه، هرگز این را نمیگفتم.
به من دستور ساختش را دادند و من کارم را به بهترین شکل ممکن انجام دادم.
اگر روزولت به من دستور ساخت فیلمی درباره هواپیماها را داده بود...
بهترین کار ممکن را انجام میدادم.
همینطور اگر دستوری از استالین برای ساخت چیزی دریافت میکردم.
در آن لحظه دوربین را داشتم، فیلمبردار، صدا و همه چیز را.
کار را میدیدم، بله؟ – بله.
شما اشتباه میکنید.
این دولت نیست که به ما دستور میدهد، بلکه ما هستیم که به دولت دستور میدهیم.
این دولت نیست که ما را ساخته، بلکه ما هستیم که دولتمان را میسازیم.
پیشوای من، شما آلمان هستید.
وقتی شما عمل میکنید، ملت عمل میکند.
وقتی شما قضاوت میکنید، مردم قضاوت میکنند.
شما همچنین از من پرسیدید که آیا فیلم پیام داشت.
وقتی داشتم فیلم را تدوین میکردم...
کشف کردم که پیام خاصی در آن وجود دارد.
میتوانید آن را در فیلم پیدا کنید.
شما برای ما ضامن پیروزی بودهاید.
مخصوصاً سخنرانیهای کنگره هس...
جایی که میگوید هیتلر برای ما ضامن صلح است.
«هایل هیتلر!»
صلح، صلح. و این همیشه موضوع فیلمه.
هیچ انگیزه یا هدف سیاسی دیگهای ذکر نمیشه.
صحبتی از یهودستیزی نیست.
صحبتی از نظریه نژادی نیست، فقط کار و صلح.
همه چیز برای آلمان.
مردمی که خلوص نژادشون رو حفظ نکنن، نابود میشن.
اما آیا این درست نیست که یک هنرمند که فیلم میسازه
تأثیر عظیمی روی تودهها داره؟
و آیا یک هنرمند اینچنینی مسئولیت خیلی ویژهای هم نداره؟
بله، اما من باید چه مسئولیتی میداشتم؟
آخه اون موقع اینطوری بود که نود درصد مردم از هیتلر هیجانزده بودن.
پس، شما فکر میکنید من باید میبودم
یک مبارز مقاومت؟ اما اونا خیلی کم بودن.
و آیا من باید جزو اون معدود نفرات میبودم، یا شما چطور اینو میفهمید؟
هر چی شب بیشتر پیش میره
دو مهمون من دو خانم مسن هستن، هر دو در دهه هفتاد زندگیشون.
یکی از اونها رو احتمالاً میشناسید
یا بیشتر شما، ایشون لنی ریفنشتال هستن.
کنار خانم ریفنشتال کسی نشسته که، فکر میکنم
آدمهای خیلی کمی ممکنه بشناسن.
ایشون الفریده کرشمر هستن.
خانم کرشمر، میدونیم که خانم ریفنشتال فیلم ساخته.
شما چی کار کردید؟
من کار کردم. من یک کارگر هستم.
و تو اون دوران، از نظر سیاسی تعهد داشتی؟
اوه، بله. خیلی زیاد.
نمیتونستم به اونها بله بگم. نمیتونستم این کارو بکنم.
آموزش من، ایمان من به آلمان متفاوتی
از اون چیزی که ما در طول اون دوازده سال شدیم.
من خوششانس بودم. من همیشه، همونطور که میگن، یک زن آلمانی بودم.
بور بودم، چشم آبی، و غیره.
اما چیزی که مردها تجربه کردن، حداقل در هامبورگ
من فقط میتونم از هامبورگ صحبت کنم.
در اردوگاه کار اجباری فولسبوتل و در نوئنگامه.
از اونجایی که شما و خانم ریفنشتال از یک نسل هستید
اولین بار اسم ریفنشتال رو کی شنیدید؟
خب، در واقع احتمالاً از طریق فیلم نور آبی
که شما ساختید، که از نظر فنی خیلی منو مجذوب کرد.
و بعداً فیلمهای دیگه، جایی که در واقع
خیلی ناراحت بودم که یک زن فیلمهایی ساخته بود
که علیه کل بشریت بودن.
و امروز هم باید همچنان تأکید کنم
که هیچکس، حداقل هیچکس که در یک شهر بزرگ زندگی میکرد
نمیتونه بگه که نمیدونست چه خبره.
ما اون موقع حدود سی ساله بودیم.
ما میدونستیم چی کار داریم میکنیم.
اما پس چطور میشه به ساختن اون فیلمها رسید
که به نظر من فیلمهای فلوتزن هاملین بودن
اگه اجازه داشته باشم بگم؟
من هرگز نمیتونستم اون رو در زندگیام توجیه کنم. نه.
من هرگز نمیخواستم یک فیلم مستند بسازم.
اون رو به من پیشنهاد کردن و من – کی؟
هیتلر بود. هیتلر به من – پس من اون رو رد میکردم.
بله، شما این کارو میکردید اما هیچکس اون رو رد نمیکرد.
اون موقع، همه از هیتلر هیجانزده بودن.
اون موقع، آقای چرچیل گفت: "به آلمان و پیشوای اون حسادت میکنم."
و من همه دیپلماتها رو در کنگره حزب دیدم.
اونها به هیتلر چاپلوسی میکردن.
حتی اون رو هم تو فیلمم نیاوردم.
ما هم که داریم ازش عکس نمیگیریم.
نه، چون خانم میگه که اون این کارو نمیکرد.
اون موقع... اون موقع...
همه سفیرها حضور داشتن.
سفیرها...
سفیرها برای من نماینده تمام دنیا هستن.
نه، اما تمام مطبوعات...
اون موقع، من نتونستم پیشبینی کنم، و میلیونها نفر هم
از مردم هم نتونستن، که در آینده چه اتفاقی میافته.
و این رو باید باور کنید.
همیشه نمیشه...
من دوست داشتم جای شما بودم.
امروز، اگه اون رو تجربه کرده بودم
دوست داشتم اون رو زندگی میکردم.
چون امروز میتونستم بگم که ازش لذت بردم.
که میدونستم چه خبره.
اما امروز برای مردم گفتن این خیلی سختتره
که نمیدونستن، که من نمیدونستم.
چون بهشون باور نمیکنن.
اصلاً بهشون باور نمیکنن.
و این خیلی سخته، باور کنید.
اون بینهایت سخته.
جنجال پیرامون برنامه با لنی ریفنشتال.
ریفنشتال بعد از اون تاک شو صدها نامه و تماس دریافت میکنه.
یک بازتاب بیوقفه، که اون با دقت بایگانی میکنه.
به خاطر حضور شجاعانهتون در تاک شو
قصد دارم از طرف بسیاری از آشنایان هم بهتون تبریک بگم.
چطور میشه با شخصیتی در حد و اندازه
لنی ریفنشتال رو با زنی مثل کرشمر مقابله داد
که چیزی جز این ادعا برای ارائه نداشت که
اون «کار کرده بود»؟ کی نیست که مجبور به این کار نباشه؟!؟!
همونطور که خودتون تجربه کردید، بیشترِ جمهوری فدرال آلمان از شما حمایت میکنه.
بله، فقط میخوام بهتون بگم که بعد از برنامه
شنبه شب، خانم ریفنشتال رو خیلی تحسین میکنم.
ممنونم.
سلام.
خانم ریفنشتال عزیز،
اجازه ندید این خوکها مثل روزنباور شما رو له کنن.
در نهایت، عدالت پیروز خواهد شد.
حتماً تا الان واکنشهای زیادی رو شنیدید.
تعداد؟
No comments yet. Be the first to leave one.