De eerste 200 regels.
آنچه در «شهروند بیگانه» گذشت...
سوار شین!
- شاید نمرده باشه. - چی؟
باید برگردیم ببینیم.
جوزف یه فضاییه.
اونا واقعیان.
آدما رو میدزدن...
و اونا هم هیچی یادشون نمیاد.
نه!
لااقل بذار ایندفعه یادم بمونه.
- آه! - بریجت برگشته...
و میخواد منو بکشه.
من دوستش دارم.
توپ رو دادم به رابرت ولی خاکستریها دزدیدنش.
و توپ به همراه دیانای من افتاده دست دورگههای احمق خوشگلشون.
میتونن سریعتر نقشهشون رو...
تو یلواستون به انجام برسونن.
من دارم یه بمب میسازم...
که میتونه سفینهٔ خاکستریها رو نابود کنه.
یه حرومزاده بمبم رو دزدید.
نگران نباش.
چیزی نیست.
منم یکی از شما هستم.
همیشه باید احتیاط کرد.
تو این سلولها «مانتید» نگه میدارن.
بله.
همینطوره.
- کی ممکنه بمب رو دزدیده باشه؟ - جوزف.
حتماً وقتی من خواب بودم قایمکی داخل شده.
از دست آدمای خوشتیپ، فکر میکنن میتونن هر کاری بکنن.
پس خاکستریها هم توپ رو دارن هم دیانای تو.
همم.
دیگه هر لحظه میتونن یلواستون رو...
منفجر کنن و زمین رو نابود کنن.
- آره. - و اگه منم نیروهام رو بفرستم...
همه رو سرجاشون خشک میکنن؟
آره.
اینم از این.
تموم شد. من...
نمیتونم جلوشون رو بگیرم.
کسی تبلت منو ندیده؟
اوه، ایناهاش.
بریجت، به اندازه کافی تبلتبازی کردی، خب؟
اون... منم.
نه، نه. این پسر منه.
جوونه و هنوز داره واسه ظاهرش چیزهای مختلف رو امتحان میکنه.
خب، امان از دورهٔ نوجوانی.
درو محکم نبند، ای...
اگه سفینهت اون شب نمیاومد اینجا...
پدرم هنوز زنده بود.
من کل عمرم رو دنبال بیگانهها گشتم...
تا بتونم همهشون رو بکشم و زمین رو از وجود...
همهٔ شما هیولاها پاک کنم.
اینجا مکان امن منه.
احساس عدم امنیت میکنم.
خودت که منظورم رو میدونی. تو یکی از خوبهایی.
یکی از خوبها؟
در حال نژاد پرستی مچت رو گرفتم.
دیگه دیره.
همهچی تمومه.
نه، نیست.
فقط باید بمبم رو پس بگیرم...
و سفینهٔ خاکستریها رو منفجر کنم.
باید جوزف رو پیدا کنم.
ممکنه یه ذره طول بکشه.
اون با پورتال اینور و اونور میره.
چی؟
چه پورتالی؟
پورتال... پورتال دیگه.
خاکستریها اینجوری حرکت میکنن...
و بین خطوط زمانی جابهجا میشن.
منم از همین تکنولوژی استفاده کردم...
تا برگردم به گذشته و تبدیل به جالوت بشم.
همهٔ اینا رو برات توضیح دادم.
بعضیوقتا فکر میکنم بهم گوش نمیکنی.
میدونی، کلماتم مهم هستن.
نگران نباش.
من جوزف رو پیدا میکنم.
انسانها بیشتر زنگیشون رو درحال جستجوی یه چیز گمشده هستن.
بعضی روزها اون گمشده یه دورگهٔ فضاییه که بمبت رو دزدیده.
روز بعد، سویچ ماشینه.
و بعضی روزها هم چیزی که گمشده...
قدرت گفتنِ این به یکی از عزیزانته که...
دنیات داره از هم پاشیده میشه.
- سلام. - سلام.
- باید یه چیزی بهت... - باید یه چیزی بهت بگم.
ببخشید.
نه، تو بگو.
تا حالا شده یه اتفاقی اونقدر دیوانهوار برات بیفته...
که اصلاً ندونی باید چیکار کنی؟
آره.
آره، شده.
سلام.
ممکنه فقط بتونم دو سه تا ویدیو از خودم بگیرم.
بالاخره رسیدم.
خاکستریهای دورگه رو میبینم.
جداً خیلی جذابن، ترسناکه.
شاید... فقط ترسیدم.
همیشه فکر میکردم هدف از وجودم اسکی کردنه...
ولی شاید این باشه.
یه جورایی شبیه کنترل بهمنه.
یه انفجار راه بنداز تا از فاجعه جلوگیری بشه.
شبیه اونه، با این فرق که روی کوه...
خیلی احتمالش نیست که خودم هم منفجر کنم.
ولی، اگه بهخاطر نجات همه بمیرم...
لااقل میدونم واسه یه دلیلی اینجا بودم.
و میدونم همهتون بهم افتخار میکنین.
نمیخوام مجبورتون کنم، ولی...
یه مجسمهٔ بزرگ برنزی از من روی اسب...
احتمالاً قدردانی خوبی باشه.
کار دارسی بوده.
اون ممکن نیست بمب رو بدزده.
اصلاً هیچی ودکا توش نیست.
الیوت گفت دارسی رفته خونهش...
و گفته میخواد یه کار خیلی بزرگ انجام بده...
تا همه بهش افتخار کنن.
این حتماً همونه.
باید پیداش کنیم.
کار اون نیست. کار جوزفه.
اون بمب رو دزدیده!
کدوم بمب؟
بیخیال. کار دارسیه.
تو اینجا چه غلطی میکنی؟
چطور، میخواین دوباره منو بیهوش کنین؟
میخوای دوباره عوضیبازی در بیاری؟
بله، میخوام.
خب، راستش نمیخوام.
بهم بگو استفادهٔ این فرمول چیه.
و اگه یه چیزی دربارهٔ بستنی بگی...
میدونم که احتمالاً دروغ میگی.
این فرمول به خاکستریها اجازه میده اتمسفر زمین رو...
برای همه غیر از خودشون غیر قابل زندگی کنن.
پس انسانها نمیتونن زندگی کنن؟
نه.
نیمه انسانها هم نمیتونن؟
آره، نه.
وایستا، حتی نمیدونستی نقشهٔ خودتون چیه؟
میدونستم یه خبرایی هست.
اونا رفتارشون عجیب بود و ارتباط چشمی برقرار نمیکردن.
هر بار که تو چشمهام نگاه میکردن، لبخندشون زیادی گنده بود.
مثل موقعی که همه به یه جشن دعوت شدن غیر از تو.
وای خدا، فکر کردم دلت نمیخواد بیای به تولد کیلا.
البته که میخوام بیام تولد کالیلا.
کیلا. هزار بار بهت گفتم.
- کایللا. - بس میکنی؟
باورم نمیشه میذارن من بمیرم.
بعد از همهٔ کارهایی که براشون کردم.
توی هفت سال یه روز هم مرخصی نداشتم.
این وحشتناکه.
حتی «سپتید»ها در سال دو هفته مرخصی دارن.
مشکل فقط تعطیلی نداشتن نیست.
دستمزد روزانهشون هم ریده.
بیمهٔ درمانیمون هم افتضاحه.
میدونی، پارسال که با یه «لپتیکون» درگیر شدم...
و دستم زخمی شد، هزینهٔ بخیهها رو از جیب دادم.
- این وحشتناکه. - آره.
هزینهٔ سالانهت رو پرداخت کرده بودی؟
میشه لطفاً بیخیال بیمه سلامت بشیم؟
دارسی تو خطره.
دنیا ممکنه یکی از همین روزها به پایان برسه.
امروز، در واقع.
- امروز؟ - توپت رو دادن به فرانک...
و گفتن انباشتگاه یلواستون رو با آب...
- پر کنه. - خدای من.
ما میتونیم کمکت کنیم این... فرانک حرومزاده رو شکست بدی.
- چطور؟ - من یه بمب ساختم.
ولی دوست کله دلقکی این دزدیدش.
با اون... موهای مسخره...
بس کنین. خدایا.
اون رفته به یلواستون...
چون میخواد یه کار احمقانه بکنه.
ولی اگه کمکمون کنی پیداش کنیم...
بعد میتونیم با استفاده از بمب جلوشون رو بگیریم.
ممکنه دیگه دیر باشه.
باید سعیمون رو بکنیم. جوزف، لطفاً.
ببین، میدونم که یه انسانی درونت هست که براش مهمه.
اون شب که بیرون بودیم دیدمش...
میدونی، قبل از اینکه منو تهدید به مرگ کنی.
- اوه. - این سیاره خونهٔ توئه.
زندگیه. مهمه.
هری میفهمه. بهش بگو هری.
اگه کمکمون کنی...
آستا دوباره باهات قرار میذاره.
یا شاید بهتر باشه روی بخش سیاره تمرکز کنیم.
داره خودش رو لوس میکنه.
دلش رو به دست میاری. بیخیال.
قرار نیست بهخاطر این حرومزادهها بمیرم.
بریم سر قرار.
انجامش بدیم. بریم انجامش بدیم.
- آره. - و قطعاً باید...
باید هزینهٔ اون بخیهها رو براشون بفرستی.
دیگه دیره. فقط یه سال وقت هست.
تاریخش رو عوض کن.
- جدی؟ - آره.
این بحث رو میسپرم به خودتون.
- اونا عمراً... - نمیفهمن.
باشه. فضاییها ما رو میدزدن؟
که چی؟
میدونی، شاید این خوبه.
خوبه؟ 30 ساله که تو رو میدزدن.
No comments yet. Be the first to leave one.