De eerste 197 regels.
شببخیر و به برنامه «دروغ میگم بهت؟» خوش اومدین
برنامهای که توش واقعیت از داستان هم عجیبتره
امشب در تیم دیوید میچل
مجری، نویسنده و پادکستر، ریچارد آزمن
و یک بازیگر کمدیِ برندهی جایزه
و ستارهی سریال «عملیات سیاه»
گبمیسولا ایکوملو
و امشب در تیم لی مَک
ایشون برندهی نه مدال طلای پارالمپیکه
هانا کاکرافت
و ستارهی تئاتر و سینما
نمونهی بارز یک هنرمند درجهیک
جیسون آیزکس
با راند اول شروع میکنیم: حقایق خانگی
جایی که شرکتکنندههامون جملهای رو از روی کارتِ روبروشون میخونن
از روی کارتی که جلوشونه
برای اینکه کار سختتر بشه، اونا قبلاً این کارتها رو ندیدن
اصلاً نمیدونن با چی قراره روبرو بشن
وظیفهی تیم مقابله که حقیقت رو از دروغ تشخیص بده
خب جیسون، تو اول شروع میکنی
آه
یک بار یه فضانورد بهم حمله کرد
بسیار خب، بفرمایید. تیم دیوید
کدوم فضانورد؟
اممم
باز آلدرین
بهت حمله کرد... باز آلدرین؟
باز آلدرین بهت حمله کرد؟
میدونم. عجیبه. همونی که گفتم
فضانورد کلهگندهای رو انتخاب کردی که بهت حمله کنه
اون... یکی از اون دو تا غول فضانوردیه. آره
آخه تو با باز آلدرین چیکار داشتی؟
چون توی «پیشتازان فضا» بازی کردم، به یه سری چیزای فضایی دسترسی داشتم
رفته بودم، اممم... رفته بودم ناسا
آژانس فضایی اروپا هم رفته بودم
همایش «صخرههای فضایی». منظورم اینه که اون سازمانها
میدونن که «پیشتازان فضا» الکیه دیگه، نه؟
اتفاقاً جالبه که اینو میگی
نمیومدن ازت راهنمایی بخوان که؟ نه
جالبه. خیلیا که توی ناسا کار میکنن
یا توی آژانس فضایی اروپا، به خاطر دیدن «پیشتازان فضا» رفتن سراغ این کار
در واقع، مِی، اولین زن آفریقایی-آمریکایی که رفت فضا
به خاطر دیدن شخصیت «اوهورا» روی عرشهی سفینهی اینترپرایز بود
منم به پدر مادرم گفتم میخوام وکیل بشم
چون از دیدن سریال «رامپل» لذت میبردم
آره، دلیل خیلی خوبیه
ولی تو بچگی عاشق «پیشتازان فضا» بودی، نه؟
اوه آره. حال میکردی باهاش. حتماً دوست داشتی توش بازی کنی
یه دورهای بود که
هر وقت از دری توی خونه رد میشدم، خودم صدای «بیپ» در میآوردم
بعداً تازه متوجه شدم
که درهای «پیشتازان فضا» اصلاً صدای «بیپ» نمیدن
نه، نمیدن. واقعاً فازم چی بود؟
من یه اثری از خودم توی «پیشتازان فضا» گذاشتم که خیلی بهش افتخار میکنم
چون منم بچه بودم عاشقش بودم. آره. ولی یه لحظه صبر کن
پاشین. بیاین دیگه، پاشین. هر سهتاتون پاشین
وقتی یه اژدر پروتونی اصابت میکرد
دستیار کارگردان میگفت: «سه، دو، یک، چپ!»
خب، پس هماهنگ نبودین
و گاهی بعضیا میرفتن سمت راست
من گفتم چرا اول جهت رو نمیگین و بعدش نریم؟
اونا هم... همه گفتن: «چی؟!»
شصت ساله که هیچکس این کار رو نکرده
و اونا هم گفتن: «راست، دو، سه، حرکت!»
انصافاً خیلی هم فرقی نکرد، نه؟
ولی هنوزم توی «پیشتازان فضا» همین کار رو میکنن
خب، پس توی یه جور مراسم فضایی بودی
توی یه جور همایش فضایی بودم
و با باز گرم صحبت شدم
و اون داشت بهم میگفت مشکل فیلمهای فضایی چیه
چون میخواد یه فیلم دربارهی زندگی آدمها توی مریخ بسازه. خب
منم گفتم چرا میخوای فیلمی دربارهی زندگی توی مریخ بسازی؟
چون منابع زمین رو تموم کردیم یا چی؟
اونم گفت: «نکنه تو هم از اینایی هستی که به تغییرات اقلیمی اعتقاد دارن؟»
منم گفتم: «خب، من از اونایی نیستم...»
«که فکر میکنن مشکلات تغییرات اقلیمی واقعی نیست.»
و بعد اون، اممم، در واقع بهم حمله کرد
بقیه جلوش رو گرفتن
اونم حرکتهاش مثل صحنه آهستهست؟ مثلاً: «وووو»؟
باز آلدرین سابقهی پر فراز و نشیبی داشته
بعد از ماه، یه دورهی افول داشت
خب، همهشون همینطور بودن، مگه نه؟
موقع بازی توی فیلم «آرماگدون» با یه ژنرالی آشنا شدم
که یک سال توی ایستگاه فضایی اروپا بود
بروس ویلیس و بقیهی فضانوردها هم اونجا بودن
ولی من گیرش آوردم و گفتم: «ژنرال، میتونم یه سوال بپرسم؟»
«وقتی اون بالا هستی و به زمین نگاه میکنی...»
«فقط آب و خشکی میبینی که سبز و آبیان...»
گفت: «خب؟» گفتم: «احساس میکنی بیشتر آمریکایی هستی یا کمتر؟»
«احساس میهنپرستی داری یا فقط حس میکنی...»
«شهروند زمینی و اون مرزها الکی و قراردادیان؟»
اونم گفت: «سوال خوبیه. بذار منم یه چیزی بپرسم...»
«سینههای دمی مور واقعیه؟»
«چی؟!»
داستان فوقالعادهایه ولی واقعیه؟
دربارهی ژنرال؟ حتماً. اون یکی واقعیه
فکر میکنی واقعیه؟ داستان خیلی خوبی بود
خب، خیلی ممنون
دارم فکر میکنم آیا یه داستان خیلی خوب بود
که یه بازیگر خیلی بااستعداد تعریفش کرد. مطمئن نیستم
مطمئن نیستی بازیگر بااستعدادیه؟ آره
فکر کنم واقعیه. همهمون قبل برنامه جیسون رو یه لحظه دیدیم
آدم قشنگ میتونه تصور کنه که بخواد بهش حمله کنه
خب، تیمت چی میگه دیوید؟
خب، ریچارد فکر میکنه واقعیه. منم همین حس رو دارم
میگم واقعیه. میگم واقعیه. و تو هم میگی واقعیه
اون منو متقاعد کرد که واقعیه. فکر کنم راسته
خب جیسون، واقعی بود یا دروغ؟
این
واقعی بود
واقعیه. باز آلدرین به جیسون حمله کرده بود
خب، گبمی. نوبت توئه. باشه. اممم
یه بار مجبور شدم برم تراپی
فقط برای اینکه بتونم یه فیلم دیزنی رو تا آخر ببینم
تیمِ لی
خب، اول از همه بگو اون کدوم فیلم دیزنی بود؟
اممم، همون فیلمه که توش... یه مو-موش بود
اون فیلمی که
راتاتویی. راتاتویی؟ بله
اون موش صحراییه، نه موش خونگی. همون موشه. فیلمش
انصافاً راهنماش توی همون عنوان فیلم هست
فکر کنم منظورت فیلم «موش-اکا» باشه. اون یه فیلم دیگهست
چند سالته؟
روم نمیشه بگم، ولی همین تازگیها بود
تراپی برای... به خاطر موشها؟
آره، من... از جوندگان خوشم نمیاد. دوست ندارم
خب، اصلاً چرا نشستی راتاتویی دیدی؟
خب، چون کارتون بود
ولی موشش خیلی شبیه واقعیت بود
ما یه فیلم رو دیدیم؟ نه، اون مثلاً
یه جوری حرکت میکرد. من از چیزایی که اونطوری حرکت میکنن خوشم نمیاد
میجولیدن. اونا میجولن. بدو بدو میکنن
و مثلاً دمهای کوچیکشون تکون میخوره
خب این تراپی چطوری بود؟
میری پیش دکتر
و اونا دربارهی مشکلت باهات حرف میزنن
فکر کنم یارو حرفم رو باور نکرد، واسه همین
میفهمم چه حسی داشته
چند جلسه رفتی پیش تراپیست؟
یه جلسهی مقدماتی بود که توش
مثلاً باید میرفتی پیش دکتر عمومی
آهان، و اونا تو رو ارجاع دادن به یه تراپیست
آره، اونا ارجاعم دادن
یعنی داری میگی رفتی دکتر عمومی محلتون
و اونا گفتن: «مشکل چیه؟»
تو هم گفتی: «نمیتونم فیلم راتاتویی رو تا آخر ببینم»؟
وقتی اینجوری میگی خیلی مسخره به نظر میاد. واقعاً همینطوره
البته اون دکتره خودش خوکچهی هندی بود، واسه همین
حتماً جوندگان کارتونیِ دیگه رو هم دیدی
نه، ولی به نظرم راتاتویی واقعیترین تصویر
از جوندگان غیرواقعی رو داره
میدونی، تا قبل از این جمله همهچی رو باور کرده بودم
کدوم قسمتِ دزدیدن یه قوطی بزرگ رب گوجه توسط موشه
و فرارش با اسکیتبورد واقعی بود؟
من قسمت اسکیتبوردش رو یادم نمیاد
یادت نمیاد چون همین الان از خودم درآوردم
خب، یه جورایی مثل خودت
دست نزنین! شما که نمیدونین
هانا، نظرت دربارهی داستان گبمی چیه؟
راستش میترسم که واقعی باشه، ولی
نگران نباش. اگه میترسی تو هم میتونی بری تراپی
میدونم. تو چی جیس؟ مسخرهست
امکان ندارد واقعی باشه. دروغه
حتماً دروغه. به خاطر خود گبمی هم که شده امیدوارم دروغ باشه
خب گبمی، دروغ بود
یا واقعاً داشتی حقیقت رو میگفتی؟
داشتم حقیقت رو میگفتی
واقعیه. گبمی واقعاً تراپی رفته تا بتونه راتاتویی رو تموم کنه
هانا. نوبت توئه
من یه بار با یه پیراشکیِ گوشت، توی آشپزخونه قشقرق به پا کردم
تیم دیوید. خب، چطوری قشقرق به پا کردی؟
خب، در اصل گذاشتمش توی مایکروفر برای مدت طولانی
بسیار خب. وقت حدس زدنه
داره راست میگه یا دروغه؟
فقط همین؟ چیز دیگهای نداشت؟
کجا بودیم، هانا؟
خونه بودیم، توی آشپزخونهی مامان و بابام
اوه، چه عالی. کجای کشور بودین؟
توی یورکشایر، شهر هالیفاکس. اوه، عالیه
آره، جای خیلی قشنگیه. کجای یورکشایر؟ هالیفاکس
اوه ببخشید. فکر کردم گفتی
فکر کردم گفتی «همینن حقایق». نه نه نه
یه دست هم تکون بدیم برای کسایی که دارن از هالیفاکس نگاه میکنن
خوشحالیم... خوشحالیم که با مایید
اممم، من اون موقع جوون بودم، میدونی، همون تابستون طولانی
که امتحانهای نهایی رو دادی و فقط توی خونه ول میچرخی؟
آره. خب من روی بستهش رو خوندم و نوشته بود «۴۵ دقیقه بپزید»
واسه همین... اوه... گذاشتمش توی مایکروفر
و تا اونجایی که مایکروفر راه میداد، زدم روی ۴۵ دقیقه
بعد چی شد؟ کلی دود راه افتاد
منم درش رو باز کردم، گذاشتم خنک بشه و بعد دوباره
دوباره روشنش کردی. آره
دستی بود یا از اینایی که صدای «دینگ» میدن؟
از همین «دینگ»دارها
آره، از همونها بود. یه دونه از اون «دینگ»دارها
چرا نمیشد روی ۴۵ دقیقه تنظیمش کرد؟
نمیدونم. آخه اگه از اون مدلهای اتوماتیک باشه
No comments yet. Be the first to leave one.