De eerste 195 regels.
نهنه، میخوام عوضش کنم
این آب رو. خب
چه مرگش شد؟ ادامه بده
از صبحانهت لذت ببر. نگران نباش
به من کاری نداشته باش. از صبحانهم لذت ببر؟
ای بابا
من هر روز صبح یا تخممرغ میخورم یا برشتوک
همینم باعث شده یکم اضافهوزن داشته باشم
بیا، پت، اینو یه لحظه بگیر
تا ابد نگهش دار
فکر کنم آمادهایم
میبینید جناب، ما هفتتیرکش نیستیم
ما ستارههای سینماییم
یه برقی تو چشماشه
که بهت میفهمونه یه مغز متفکر اون توئه
و آمادهست که یه چیز خیلی خندهدار بگه
یا کنایهآمیز، یا نیشدار
گوش کن، اسمت «گلوری» بود دیگه، نه؟
تو دختر خیلی خوبی هستی
منم پسر خوبیم و تو هم خیلی خوشگلی
نظرت چیه؟ دوست داری با هم بریم دوش بگیریم؟
واقعاً حد و مرز حالیش نبود
خیلی، خیلی رها بود
اینوم بخور و بعدشم برو بخواب
باید دکتر میشدی
باشه، هر چی تو بخوای بازی میکنیم
دیالوگهای رندومش مدام میپره تو ذهنم
مواد میزنی دنی؟ هر روز
خوبه. ما همیشه
یه کششی بینمون بود که همیشه وجود داشت
چیزی برای نوشیدن میل داری؟
هلن، تو چیزی میخوای؟ نه، نه، ممنون
من یه نوشابه میخورم. تو قوطی میخوای؟
نه، همینطوری میخورم
و حالا، برای اون دسته از بینندههامون
که ممکنه گاو هلشتاین یا هرفورد باشن
مهمترین خبر امشب ما
من بلافاصله عاشق اون احمق دستوپاچلفتی شدم
که بخش «اخبار آخر هفته» رو اجرا میکرد
منظورم خودِ چِویه، نه نقشی که بازی میکرد
تقدیم به شما: درخت کریسمس خانوادهی گریزولد
بیشترِ روزها، بین ضبط سکانسها
تو تریلرش پیش اون و گریمورش «لی» بودم
و به بیادبانهترین جوکهایی که تو عمرم شنیده بودم گوش میدادم
یه بچهی کلاس چهارمی که میگه:
«بابا، من بزرگترین دودول رو...»
«...تو کلاس چهارم دارم. واسه اینه که سیاهپوستم؟»
«نه پسرم، واسه اینه که ۱۹ سالته.»
یعنی، نمیدونم... همون موقع میفهمیدم
که این آدم در عین حال
هم خیلی بااستعداده
و هم خیلی خطرناک
یه کاریزمایی داره
از اون عوضیهایی که آدم عاشقشون میشه
میتونم بگم «عوضی»؟
متأسفانه خیلیها اینو میگن
چوی چیس
آیا دورهش تو دنیای سرگرمی تموم شده؟
آره، شاید با بقیه بدرفتاری کرده باشه
ولی من و اون با هم خیلی جور بودیم
میدونی، تهدلم همیشه امیدوار بودم
که بگم «اینا این یارو رو درک نمیکنن»
ولی وقتی دیدمش کاملاً فهمیدم
که هر چی خونده بودم احتمالاً راست بوده
شاید بخوای یه مدت هم به من گیر بدی
حتماً همین کار رو میکنم، چوی
نه نه، بیا همین الآن انجامش بدیم
نه بیا، بیا دربارهی زندگی زناشوییم حرف بزنیم
میخوام که... نه بیخیال مرد
پیرهنم چی؟ ازش خوشت میاد؟
ببین، دارن برمیگردن. ساکت باش
اون پیرهن دوباره مد میشه. دارم حرف میزنم، خب؟
از پیرهنم خوشت میاد؟ برو گمشو عوضی، باشه؟
چطور بود؟ اینو ضبط کن
فکر نمیکنم از روی قصد
بخواد آدممزخرفی باشه
به نظرم اون رویِ مزخرفش
متعلق به کسیه که دربهدرِ
دنبال چیزیه که یا گم کرده
یا اصلاً نداره
یا اینکه فقط داره پیر میشه
فقط دارم سعی میکنم بشناسمت
نه بابا
کار راحتی برات نخواهد بود
چرا راحت نیست؟
چون اونقدرها باهوش نیستی
این چطوره؟
اوه. خب، خودت پرسیدی
میدونم اینو پخش نمیکنی
امیدوارم که نکنی
ولی جواب من اینه:
من آدم پیچیده و عمیقی هستم
و زود هم دلخور میشم
و در لحظه واکنش نشون میدم
به آدمهایی که مثلاً میخوان سر از کارم دربیارن
مثل کسی که همیشه گاردش رو حفظ میکنه
قرار نیست بذارم کسی به این راحتیها منو بشناسه
اولین بار چوی رو
تو سلف دانشگاه «بارد» دیدم
متوجه شدم که
یه لودهای سر میز نشسته
که کارهای خیلی عجیبی میکنه
دستش رو میبرد سمت نمکدون و لیوان آب رو
میریخت رو پای بقیه
چوی غالباً از پلهها میافتاد پایین
و اصلاً هم اتفاقی نبود
دان فیگن و والتر بکر
تو دانشگاه یه گروه داشتیم به اسم «بندِ جازِ خیلی بد»
اون زمان درامر بودم
وقتی از دانشگاه زدیم بیرون
اسم گروه شد «استیلی دَن»
من جاز رو واقعاً میشناختم
و میدونم درامر عالی یعنی چی
میدونی، برای همین گفتم:
«برید یه درامر خوب پیدا کنید»، و خودم رفتم
بلایث دانر؛ اون اولین عشق واقعی من بود
بلایث بود
اون زن فوقالعادهایه
و همیشه براش احترام زیادی قائلم
بلایث و چوی بعد از دانشگاه مسیرهای متفاوتی رو رفتن
بلایث بازیگر خیلی ماهریه
و کارش خیلی سریع گرفت
این وسط، کارِ چوی به این سرعت سکه نشد
اسمش کورنلیوس کِـرِین چیس بود
خب، این اسم بوی پول میده
ولی وقتی من میشناختمش، قطعاً آه در بساط نداشت
من تو نیویورک تو یه خانوادهی شرابساز بزرگ شدم
پدرم فروشگاهی به اسم «شِری لِمن» راه انداخت
پدرم عاشق چوی بود
وقتی چوی برای کار تو شری لمن درخواست داد
تو فرم درخواستش فقط سوالها رو مسخره میکرد
«آیا جرمی مرتکب شدهاید؟»
«نه، چون جرم عاقبت نداره.»
من با یه کامیون مخصوص، شراب جابهجا میکردم
برای شراب و مشروبفروشیِ شری لمن
برادرم پیتر از وقتی با هم تو دانشگاه بارد بودن
با چوی رفیق بود
یادمه وقتهایی که میاومد پیشمون
اگه هشت ساعت باهاش وقت میگذروندم
تمام اون هشت ساعت رو میخندیدم
جدّ بزرگمون
فوت کرد و
یه ارثیهای به جا گذاشت، مثلاً هشت هزار دلار
و چوی کل اون پول رو برداشت
و رفت یه رولزرویس کارکرده خرید
باهاش ژست آدمحسابیها رو میگرفت
با دختری به اسم سوزان آشنا شد
و با هم ازدواج کردن
و یه مدتی هم دووم آوردن
تو سه بار ازدواج کردی
جکلین اولی بود
فکر کنم قبل اون هم کسی بود
اوه، درسته
سوزان
چطور فراموش کردم؟
چون خودم میخوام فراموش کنم؟
نه، من و سوزان حدود چهار سال زن و شوهر بودیم
نیویورک کثیف و داغون بود
و از رفاه هم چندان خبری نبود
همین که ما میتونستیم تو خیابون مدیسون زندگی کنیم
و چوی تو لکسینگتون
الآن دیگه غیرممکنه
آپارتمانش افتضاح بود
همه جا سوسک پر بود
تو اون سن، یه جورایی فکر میکردیم کل نیویورک مال ماس
یه روز داشتم میرفتم خونه
که کریس گِست رو دیدم
گفت: «داریم یه گروه طنز و موسیقی راه میاندازیم...»
«و نشنال لمپون لمینگز داره تهیهکنندگیش رو میکنه.»
«میخواستم ببینم کسی رو میشناسی که بامزه باشه...»
«و بتونه ساز هم بزنه؟»
منم گفتم: «خب معلومه، میدونی که...»
«ما هر سه تو دانشگاه بارد با هم بودیم.»
«چوی بهترین گزینهست.»
اونم گفت: «آره، چرا بهش نمیگی...»
«بیاد تست بده؟ ولی...»
«چندان ازش خوشم نمیاد.»
خیلیا دوستش داشتن
ولی بقیه شوخیهاشو نمیفهمیدن
و فکر میکردن آدممزخرفیه
خلاصه رفتم پیش چوی و بهش گفتم
چوی گفت: «نمیدونم.»
سوزان گفت: «از جات بلند شو...»
«برو یه کاری بکن، چقدر تنبلی تو.»
من همیشه به چوی میگفتم: «داری...»
«استعدادهای خدادادیت رو هدر میدی.»
واسه همین چوی رفت و تست داد
و چشم به هم زدی
گروه «نشنال لمپون لمینگز» شکل گرفت
و اون هم عضوی از گروه شد
هی رفیق
چون خیلی خندهدار بود
نیمهی اولش نمایشهای کوتاه بود
و نیمهی دومش هم هجوِ
کنسرت ووداستاک بود
No comments yet. Be the first to leave one.