De eerste 200 regels.
این راهِ «کماروتو»ئه؟
صبح بخیر، خواهر
«گوراو تیواری» مرد شجاعی بود که بهخاطر آزمایشهای جسورانهاش شناخته میشد
اون بهخاطر برنامههای تلویزیونیش هم مشهور بود
اون اولین کسی بود که گفت روحها وجود دارن
آموزشهای علمی دربارهی روح انجام شد و هنوز هم در... مطالعه میشه
مؤسسهای به نام «انجمن تحقیقات فراروانشناختی هند»
متأسفانه
مرگ «گوراو تیواری»
هنوز هم به شکل یه راز بزرگ باقی مونده
به گفتهی بعضیها، مرگ اون خودکشی بوده
اما به گفتهی بعضیهای دیگه
گفته میشه علت مرگش یه روح بوده
با این حال، هنوز یه معما باقی مونده
پس، محقق مسائل ماوراءالطبیعه شدن کار راحتی نیست
پرخطره
میدونم که شماها خیلی شجاع هستید
همین که همهتون اینجایید، نشون میده چقدر دل و جرئت دارید
به «انجمن تحقیقات فراروانشناختی هند» خوشآمد میگم
امروز میخوام یه نفر رو به همهتون معرفی کنم
کسی که از یک تجربهی ماوراءالطبیعهی بسیار بسیار جدی جون سالم به در برده
آقای پاتیل، لطفاً بفرمایید
سلام قربان. میتونید تجربهتون رو باهاشون در میون بذارید؟
من پاتیل هستم، مهندس نرمافزارم
این تنها دخترمه
این چیزیه که ما هر روز میگیم
اون معمولاً شبها میخوابید و صبحها بیدار میشد
بدنش به طرز وحشیانهای چنگ انداخته میشد
اونجا جای ناخن پیدا میشد
نه فقط روی بدن
گاهی حتی روی دیوارها
همون جای ناخنها دیده میشد
پیش روانپزشک، دکتر و حتی رمال رفتم
اما هیچکس راه حلی برای مشکل ما نداشت
حس میکردم مرگ براش بهتر از این زندگیه
هر روزمون رو اینطوری با درد سپری میکردیم
طاقت دیدنش رو نداشتم
در اون وضعیت بحرانی، ما «سارا خانم» رو پیدا کردیم
«مانگالا» کجاست؟
توئه. بفرمایید چای میل کنید
آمادهش کردی؟
بله
ممنون
مرسی
هی
بگو
تو بگو
نه، من نمیگم
بگو دیگه
بگو
بابا
«سنگیتا» میخواد یه چیزی بهت بگه
واقعاً؟
چی شده عزیزم؟
نه، نه... اون میخواد دربارهی یه چیزی باهات حرف بزنه
من نه. اون گفت میخواد یه چیزی بهت بگه
یه نقشهای زیر سر دارن
حالا که گیر افتاده
آه... نه عمو. همهی نقشههاش
اول خودتون تصمیم بگیرید، بعداً دربارهش حرف میزنیم
بابا... من بهت میگم
خوبه... هوم
اونم اینه که
بعد از تموم شدن درسمون، من و سنگیتا پزشک طب سنتی «آیورودا» شدیم
قبل از افتتاح مطب، هر دو باید حداقل دو ماه تحقیق کنیم
میریم یه جایی نزدیک جنگل و روی گیاهان دارویی مطالعه میکنیم
خب
ای زوجِ تازهعروس و داماد
اگه خلوت میخواستید، میتونستید به ما بگید. مگه ما نه میگفتیم؟
آره والا
یه کاری کنید
هشت ماهه که اون خونه رو خریدیم
اون موقع اومده بودی
برید همونجا
جنگل هم همون نزدیکیه
هم میتونید تمرین کنید، هم کارهای عملیتون رو انجام بدید
اونجا پسرِ دوستم هفتهای دو بار سر میزنه و مراقب خونهست
یه کم شیطونه
یعنی باید به این پرندهها هم آموزش بدم؟
مگه نمیدونی؟
اینا موهای منه یا لونهی پرنده؟
اصلاً معنی نداره
داری چیکار میکنی ویجی؟
اوه... آقا
اگه تو خونه سگ نگه داریم، غریبهها بهش بیسکویت میدن
وقتی آدمها اونجا باشن، یه پولی میدن
اگه یه جن اینجا باشه
دیگه جرئت نمیکنن اینطرفی بخوابن
پس هم خونه امنه، هم ما
چطوره؟
یه کم شیطونه، ولی پسر خوبیه
هر چی بخواید کمکتون میکنه
هیچ دردسری براتون پیش نمیاد. حله پسرم؟
ممنون بابا
دو نفری دارید میرید... با خبرهای خوب برگردید
مگه نه مانگالا؟
سفر خوش
حرفهای بابا رو خیلی جدی نگیر
تمرینها تازه شروع شده
بیخیالِ فکر و خیالِ بچهدار شدن تا ۳ سال دیگه بشیم
هوم؟
آره، من اوکیم
فکر کنم مسیر رو اشتباه اومدم
انگار یه نفر اونجا نشسته
میرم بپرسم
این راهِ کماروتوئه؟
باشه
هی
هان
وای خدای من
خدا
حس کردم الانه که بمیرم
خداروشکر! اتفاقی نیفتاد
هی! تو کی هستی؟ هان؟
منم، ویجی؛ آقا گفت کلیدها رو بدم بهتون
هان
تویی؟
آره خودمم
باشه، برو در رو باز کن
حله
آقا، کلید رو بگیرید... من صبح میام
عزیزم
بیدار شو گلم
نه! تو بلند شو
تو بلند شو
تلفن داره زنگ میخوره
تلفن نیست... زنگ ساعته
حالا دیگه بلند شو
سرِ صبح
هوای سرد
خارج از شهر
یه زنِ خوشگل هم کنارم
بعید میدونم امروز از تخت بیام بیرون
اوه... قهرمانِ رمانتیک
بلند شو، بسه دیگه
ای عشق من
تو همونی هستی که قلبم رو دزدیدی
من رو مثل گردنبندی از بوسههای بارانیت معرفی کن
حتی آینه هم از درخششِ گونههای تو سرخ میشه
هر ثانیه که بهت نزدیکم، تسلیم تو میشم
ای عشق من!! ای عشق من
اون ضربان قلبمه
هی
رئیس
اوه، ویجی
بیا
آره
صبح بخیر به هر دوی شما... بشینید
این قهوهست؟
آره
خوردی؟
بله
هووم
آقا بهم زنگ زد. شما دوتا دارید میرید جنگل، درسته؟
من و سنگیتا پزشک آیورودا هستیم
قصدمون اینه که تمام گیاهان دارویی جنگل رو مطالعه و جمعآوری کنیم
پس، امروز ما دوتا میریم و برمیگردیم
هان... من؟
نه امروز
امروز من و ویجی میریم و برمیگردیم
یه روز دیگه خودمون دوتا تنهایی میریم
باشه
آها... خونه امنه، چون من تابلوی هشدار روح رو نصب کردم
خیلی خوبه، نه؟ اول ایمنیِ خونه
خونه بهخاطر این تابلو امنه... واقعاً خوشحالم
آقا ۵۰۰ روپیه بابت این بده
اینم از تابلو
آقا! چرا؟! داری چیکار میکنی؟
این چیه؟
چرا؟
ای وای!! چرا تابلو رو انداختی دور؟
داشتنِ تابلوی روح تو خونه امنیت میاره، هان؟
تو اینجایی و فقط همین مهمه
هی، شوخی نمیکنی که، نه؟
ای وای
چی شده؟
در رو ببند! زود بیا
در رو باز بذاری، خوکها مثل صاحبخونه میان تو
این دیگه چه جور آدمیه؟
برو دیگه، برو
هوم... چه میشه کرد. در رو میبندم و میام
مراقب باشید آقا! بدیدش به من
چی شد؟
اوه
مراقب باش
من رو بگیر
بیا دیگه
کل شهر داره تبدیل به بتن میشه
مردم ما دارن همون چندتا درخت و گیاهی که تو جنگل مونده رو هم نابود میکنن
بهخاطر همین، تپهها دارن فرو میریزن و خونهها دارن لیز میخورن پایین
اگه یادمون بره که جنگلها و رودخونههامون مثل مادرمون هستن... خودمون رو گم میکنیم
در آینده با مشکلاتی بدتر از این روبرو میشیم
به سنگیتا نگو که شیشه رفته تو پام
این دیگه چیه آقا؟
داری میگی به زنت نگم؟
باید بگیم... اما نه درد و بلاها رو
فقط چیزهایی رو که خوشحالشون میکنه
یه شوهر واقعی کسیه که بتونه لبخند رو لب زنش بیاره
قطعاً همینطوره
اوه... اون یکی
No comments yet. Be the first to leave one.