De eerste 194 regels.
دکتر وایسلر، لطفاً به بخش زایمان گزارش بدین
اون بچه جیگر رو ببین! اون منم، ال اِونز
و اون بچه بدبوئه که زیاد هم ناز نیست و کنارمه کیه؟ اون بهترین دوستم لیـه
من و لی تو یه روز و یه ساعت به دنیا اومدیم
همینجا، تو لسآنجلسِ کالیفرنیا
مامانای ما قبل از اینکه اصلاً کلمه «بیافاف» مد بشه، با هم صمیمی بودن
واسه همین مثل دوتا دوقلو بزرگ شدیم
و از اون موقع تا حالا تقریباً از هم جدا نشدیم
از قبلِ دبیرستان چیز زیادی یادم نیست
اما تا اونجایی که یادمه
من و لی واقعاً
عاشق رقصیدن بودیم
بگذریم، از اون موقع تا حالا کلی اتفاق افتاده
بذار برات بگم چه خبر بوده. اولین کریسمسی که یادمه شش سالم بود
واسه من یه «باربی دنس پارتی» خریدن، واسه لی هم اسکوتر
موقع اسکوترسواری با اسکوترِ لی، پام شکست
لی روی گچِ پام امضا زد و واسه اینکه از دلِ پاشکستهم دربیاره، برام بستنی خرید
هالووین من لباس گاوچرون پوشیدم، لی هم شد دکتر
یاد گرفتیم چطور دوچرخهسواری کنیم، یاد گرفتیم چطور شنا کنیم
نوا، داداش بزرگتر لی، هوامون رو داشت
همون که چندتا از اون قلدرهایی که اذیتمون میکردن رو دک کرد
البته باید باجِ محافظت رو بهش میدادیم
جایی رو پیدا کردیم که عاشق رقصیدن توش بودیم
شاهدِ اولین باری بودم که لی ماهی گرفت
اولین دعوای نوا رو هم دیدم. اون برد
واسه هالووین لباس آتشنشان پوشیدم
لی هم شد یه مدل پرنده عجیبغریب
فهمیدم مامانم مریضه
واسه اولین بار رفتم بیمارستان ملاقاتش
سعی کردم به دیدنش روی تخت بیمارستان عادت کنم
با لی سرِ اینکه کی بهتر میرقصه دعوام شد
با خریدن بستنی باهاش آشتی کردم
با نوا سرِ اینکه لی رو زده بود دعوا کردم
با نوا هم آشتی کردم، اونم با اجازه دادن بهش که دوچرخهم رو تعمیر کنه
دست به آچارش خیلی خوبه
اولین سوتینم رو خریدم. واقعاً لازمش نداشتم
فهمیدم فوتبال دوست دارم
یه راهی پیدا کردیم که بریم به پاتوق رقصمون
فهمیدم که قرار نیست یه مدلِ خوشپوش بشم. فهمیدم تو ورزش کردنم خوبم
یه صحبت جدی و سخت با بابا داشتم
تو بیمارستان پیش مامان نشستم
سعی کردم کمکش کنم آرایش کنه
زیاد کمکی از دستم برنیومد
هی
دستش رو برای مدت طولانی گرفتم
فقط وقتی خواب بود گریه میکردم
سعی کردم اولین بوسهم رو با رندی ملروز تجربه کنم
دقیقاً اون جرقه عشقی که میخواستم نبود
دیدم که نوا چقدر جذاب و تو دل برو شده
یه دعوای دیگه از نوا دیدم. باز هم برد
پریود شدم! بالاخره
واسه هالووین تیپِ دزد دریایی زدم
لی هم شد قوی سیاه
با مامانم خداحافظی کردم
کلی حرف واسه گفتن داشتم
همه چی رو درباره نوا بهش گفتم
اولین باری که نوا موتورسواری کرد رو دیدم
تماشای لی که سعی میکرد موتور نوا رو برونه
دیدم که چطور نوا به خاطر نشستن روی موتورش، به لی یه درس درست و حسابی داد
وقتی لی ماشینِ رویاهاش رو خرید، با هم جشن گرفتیم
یاد گرفتم که دخترا میتونن خیلی بدجنس باشن
بازی «هفت دقیقه در بهشت» رو کردیم. افتضاح بود
یه سوتین خریدم که این دفعه واقعاً لازمم شد
با خودم فکر میکردم چرا هنوز کسی من رو نبوسیده یا حتی سرِ قرار نرفتم
حدس میزنم چیزِ مهمی نباشه
فهمیدم رو نوا کراش دارم
بیخیالِ کراشم روی نوا شدم
تقریباً
خب
فکر کنم همینا بود
و اینم منم، امروز
دارم از آخرین لحظههای زودگذرِ تابستون تو خونهی فوقالعادهی لی لذت میبرم
اینجور لحظههاست که باعث میشه آرزو کنم کاش همهچی تا ابد همینطوری میموند
اه! منحرف
هی لی، حدس بزن وارن به کلِ مدرسه چی پیام داده
لی؟
بزن که رفتیم
اوه، نه
وای خدای من! عجب چیزی بود
خیلی باحال بود
بیا، بیا اینجا، بشین
خب، فردا روز اول مدرسه است
شورای دانشآموزی منتظرِ ایده کلوپ رقصِ ماست
واسه جشن خیریه پاییزیِ این هفته
اگه زود یه ایده ندیم، بدبخت میشیم
آره
میدونم داری به چی فکر میکنی
نوا فلین بیش از حد جذابه
ولی من و لی یه لیست از قوانین دوستی درست کردیم
مسئول قانون شماره نه، لی بود
که دقیقاً میگه: «فک و فامیلِ بهترین دوستت...»
«...کاملاً خط قرمزن.»
این قانون واسه لی خیلی مهمه
فکر کنم دلیلش اینه که همیشه زیرِ سایه یه اسطوره دبیرستانی زندگی کرده
لی، بیضهبندِ ورزشی من رو ندیدی؟
آره، ابله
آخه واسه این همه ورزشِ حرفهای که مدام انجام میدم بهش نیاز دارم، میدونی که؟
هی، شلی
میدونه از اینکه شلی صدام کنن متنفرم
بله، نوا؟
میدونم از اینکه نوا صداش کنن متنفره
این سینهها از کی دراومدن؟
وقتی تو اردوی فوتبال بودی و داشتی یاد میگرفتی چطوری یه عوضیِ تمامعیار باشی
انگار هورمون رشد انسانی چیزی زده بود
لی! قانون شماره دو، لطفاً
قانون شماره دو: هیچوقت رازهامون رو به کسی نگیم
هر چی. گوش کنین. مامان و بابا جمعه شب نیستن، پس پارتی ساعت هشت شروع میشه
هیچ آدم احمقی رو دعوت نکنین
شامل خودت هم میشه؟
آی
آه
آخ
عجب عوضیه
میدونم
هی، هی، هی! قانون شماره نه، خانمِ جوان
بیخیال بابا
عمراً
آره، خب، یه ذره از آب دهنت گوشهی لبت آویزونه
اوه، واقعاً؟ آره
آویزونه
اوه، نه! داری شوخی میکنی؟
وای خدای من
هی بابا، اون یکی شلوارهای مدرسهم کجان؟
خشکشوییان
ای بابا
دامن کلاس نهم روی هیکل کلاس یازدهم
عالیه
خب
صبح بخیر
صبح بخیر. صبح بخیر
اِل
بابا، شلوارم پاره شد. این واقعاً تنها چیزی بود که داشتم
به خدا. قول میدم
باشه، فکر کنم بتونم یه سری به خشکشویی بزنم
و شلوارت رو بیارم مدرسه
واقعاً؟
وای خدای من، عالی میشه
مرسی
خداحافظ! عاشقتم
من بیشتر عاشقتم! خداحافظ! دوستت دارم
هیچی نگو
باشه؟ شلوارم پاره شد
باید زاپاس میداشتی. زاپاسهام خشکشوییان
اینا زاپاسِ زاپاسهام هستن
باشه، باشه! بیا بریم
اوکی، دارم تلاشم رو میکنم. ولی جدی، خودت رو بپوشون
مثلاً دارم رانندگی میکنمها. نکن! خیلی خلی
چه فرودی، قهرمان
خب، اگه تو گواهینامه میگرفتی
مجبور نبودی رانندگی من رو تحمل کنی
باشه، ولی وقتی تو رو به عنوان راننده شخصی دارم، چرا باید این کار رو بکنم؟
راست میگی
اوه! و امروز
ایدههای خیریه
باشه. مرسی
هی پسر، این دختره تازه وارده؟
وای بچهها! اون رو ببینین
ای بابا
یو! فکر کنم اون ال اِونزه
همه دارن به ما نگاه میکنن
بذار اصلاح کنم. همه دارن به «تو» نگاه میکنن
لعنتی! نه، اینطوری نیست
اِل، خودت متوجه هستی که برجستگیهای بدنت تو طول تابستون یه جورایی تغییر کرده، نه؟
راست میگفت
این همون لحظهای بود که واسه همهمون پیش میآد
وقتی که یهو از یه آدم نامرئی تبدیل میشی به کسی که همه بهش زل میزنن
ردیفه لی. حواسم هست
آروم باش فلینِ کوچولو
نظرت چیه من بزنم صورتت رو آروم کنم؟
لی، ردیفه! حواسم هست! لی
درست بهش فکر نکرده بودم
نه، نه، نه
نوا
نوا، بس کن
بسه نوا! تمومش کن! دیوونه شدی؟
بس کنین
تمومش کنین
هر سهتاتون، همین الان تو دفتر من
همین الان
همگی برین سرِ کلاستون! زود
عوضی
حتی افتخارِ دعواهای منم نصیب اون میشه
چرا اون کار رو کردی؟
لی تو دردسر افتاده بود
دنبال بهانه واسه دعوا میگشتی، نه؟
من دعوا رو شروع نمیکنم، باشه؟
من فقط تمومشون میکنم
در ضمن، هیچکس نباید با یه دختر اینطوری رفتار کنه
مخصوصاً اگه اون دختر «تو» باشی
من؟
آره. انگار اون پسرا دارن به خواهر کوچولوم نظرِ بد پیدا میکنن
که واقعاً چندشه
اصلاً حس خوبی نداره که بشنوی کراشِ دوران بچگیت بگه نگاه کردن بهت چندشآوره
میدونی که، تو اصلاً با پسرا تجربه نداری
No comments yet. Be the first to leave one.