De eerste 200 regels.
بیدار شید، زیباییهای من
بلند شید، وقت کاره
یه روز تازهست و دنیای فانیها
در آرامشه
ولی نه برای مدت طولانی
فقط نگاهشون کن
کافیه یه نخِ کوچیک رو بکشم
تا کل دنیاشون از هم بپاشه و تبدیل به آشوب بشه
یه آشوبِ با شکوه
و چی میتونه از این عالیتر باشه؟
یه شاهزادهی نجیب
یه گنج گرانبها
و یه دزدِ سیاهدل
اوه، قراره حسابی خوش بگذره
سیتوس؟
میدونی باید چیکار کنی
بذار بازی شروع بشه
آقایون، این همون چیزیه که منتظرش بودیم
ارزشمندترین شیءِ دنیا
در راهِ سیراکوزه
حیف که هیچوقت به اونجا نمیرسه
بعد از امروز، میریم تو فیجی بازنشسته میشیم
فیجی! فیجی
کِیل! / بله ناخدا
اسپایک
بیاید پولدار شیم
اون حرکتِ آخرم رو دیدی؟
خیلی باحال بود، نه؟
فکر کنم یکم زیادهروی کردی
فقط یه ذره
ای بابا، تو هم که
زیادهروی؟
اوه، یعنی من داشتم زیادهروی میکردم؟
پروتئوس
اووه
حالا دیگه قضیه جالب شد
چند وقت گذشته؟
حدوداً یه عمر پیش بود
هنوزم مثل پیرزنا میجنگی
سندباد؟
اوه. اوه
سندباد
تو... تو اینجا چیکار میکنی؟
دارم کار میکنم
تو؟ چه اتفاقی برات افتاد؟
این مدت کجا بودی؟
هی، خیلی دوست دارم وایسم و گپ بزنیم
ولی کلی کار دارم؛ کلی جا هست که باید برم و کلی چیز که باید بدزدم
آره، دقیقاً
سندباد، باید با هم حرف بزنیم
دربارهش شنیده بودم، خونده بودم
ولی هیچوقت از نزدیک ندیده بودمش
کتاب صلح
وظیفهی منه که صحیح و سالم ببرمش به سیراکوز
جدی؟ خب ببین، الان دیگه عذاب وجدان گرفتم
چون قراره اخراج بشی
حتماً داری شوخی میکنی
ده سال غیبت میزنه، بعد یهو پیدات میشه که از من دزدی کنی؟
کاش طرفِ حسابم تو نبودی. واقعاً میگم
جداً. اما
اما اون طرف منم، سندباد
پروتئوس، ما یه دست دادن مخصوص داشتیم، یه سری کلمههای رمزی
یه مخفیگاه سری
خوش میگذشت، خیلی هم خوش میگذشت، ولی خب... ما بچه بودیم
ما با هم دوست بودیم
تو این رو نمیدزدی. حداقل نه از من
اصلاً باهاش میخوای چیکار کنی؟
کتاب صلح از همهی ما در دوازده شهر محافظت میکنه
دقیقاً
پس فقط تصور کن که بقیه حاضرن چقدر پول بدن تا پسش بگیرن
بذار یه بار دیگه بگم. قدیما من و تو با هم دوست بودیم
اگه اون دوستی ذرهای برات ارزش داشته، الان ثابتش کن
حق با توئه
اون مالِ خیلی وقت پیش بود
بیخیال. نقش قهرمانها رو بازی نکن، پروتئوس
اگه کتاب رو میخوای، باید از روی جنازهی من رد شی
این دیگه چیه
خدای بزرگ
برو، اسپایک
گرفتمت! گرفتمت
خب، میبینم که سرت شلوغه
پس فعلاً، در تماس باشیم
صبر کن! صبر کن! همینطوری میخوای فرار کنی؟
اِ، آره
وای... وای
سندباد
تو! کشتیِ
کشتیِ من
بپا
حالا... آماده باشید برای درست کردنِ سوشی
اَه
حقوق این یارو رو زیاد کنید
زود باش! زود باش سندباد! بیا بریم
صبر کن. سر جات بمون
داری چیکار میکنی؟
هی! هی، هی
پسر خرچنگی، بیا اینجا
فرار کن
عقبنشینی کنید
محکم بگیر
بریم
یالا
خب، نقشهمون چیه؟
نظرت چیه سعی کنیم به کشتن ندیم خودمون رو؟
محکم نگه دار
بیا، به این نیاز پیدا میکنی. کجا داری میری؟
ماهیگیری
چپ، راست، چپ، راست، چپ، راست، چپ، راست
حالا
ووو
ایول
حالت خوبه؟ اوه
آره. ممنون که تنهام نذاشتی
آخ، درست مثل قدیما
مراقب باش
سندباد
امروز با کلی امید شروع شده بود
و حالا ببین چی شد
هیولای دریاییم مُرده
و هنوزم کتاب صلح دستم نیست
همهش هم تقصیر توئه، سندباد
آهان
و شما کی باشی؟
اِریس، الههی نفاق و آشوب
شک ندارم که تصویرم رو
روی دیوارهای معبد دیدی
میدونی، اونا اصلاً حق مطلبو ادا نکردن
بله. خب، حالا
در مورد هیولای دریاییم
درسته، درسته. گوش کن، بابت اون متاسفم
فکر نکنم یه عذرخواهیِ صمیمانه چیزی رو عوض کنه، نه؟
صمیمانه؟ از طرف تو؟
سندباد، تو اصلاً قلب نداری
همین ویژگیته که ازش خوشم میاد
پس، اجازه میدم زنده بمونی
ولی فقط یه کار کوچولو هست
که باید انجام بدی
کتاب صلح رو بردار و بیار برای من
درسته. هوم. خب ببین، اینجا یه مشکلی هست
چون من خودم برای اون کتاب نقشه داشتم. مثلاً باج گرفتن، پولدار شدن
از همین کارای همیشگیِ من دیگه
تو سطحِ توقعت پایینه، سندباد
اگه کتاب رو برای باجخواهی بدزدی، اونقدر پولدار میشی
که بری تو ساحل یه جزیره لم بدی
ولی اگه کتاب رو برای من بدزدی، میتونی اون ساحل
و اون جزیره و کل دنیا رو بخری
هوم
من رو زنده میذاری، پولدارم میکنی
و منم تو بهشت بازنشسته میشم
تا اینجا که هیچ عیب و ایرادی نمیبینم
به شرطی که سر حرفت بمونی
سندباد، وقتی یه الهه حرفی میزنه
تا ابد بهش پایبنده
خیلی خب، قبوله
میدونستم با من همعقیده میشی
خب، وقتی کتاب رو دزدیدی
اون ستارهی پشتِ افق رو دنبال کن
خودت رو پیدا میکنی
در تارتاروس، قلمروِ آشوبِ من
تارتاروس
اونجا میبینمت
پس قرارمون همونجا
خب، کجا بودیم؟
آه، بله
داشتی نفست رو حبس میکردی
چقدر بامزهست
و چقدر زودباور
سیتوس، آفرین
سندباد، زندهای
خوشحالم که جونِ سالم به در بردی
سهمم رو بدید. زنده موند
اون پایین چه اتفاقی افتاد؟
اگه بگم هم باورت نمیشه
حالا بگو، شاید باور کردم
خیلی خب، قضیه این بود
با اِریس، الههی آشوب ملاقات کردم
بدجوری خاطرخواهم شده
و دعوتم کرد که برم خونهش
ها! این دیگه خیلی خوب بود
الههی آشوب؟
اوه، این رو باید یادداشت کنم
خب، پس همین؟ کتاب بیکتاب. حالا چیکار کنیم؟
یه ذره صبر داشته باش، رَت
اینطور نیست که ندونیم کتاب رو کجا میبرن
بچهها، بادبانها رو به سمتِ سیراکوز بکشید
چشم قربان، همین الان
تا جایی که یادم میاد
همیشه خوابِ این لحظه رو میدیدم
گنجینهی مقدس
که هزار سال از ما محافظت کرده
الان توی سیراکوزه
بزنیم به سلامتی! به سلامتیِ دایماس
درود! به سلامتیِ کتاب صلح
و به سلامتیِ شما، شاه دایماس و شاهزاده پروتئوس
راه رو باز کنید
میبینی؟ وقتی از درِ ورودی میای تو، همین میشه دیگه
اوم-هوم
اون اینجا چیکار میکنه؟
حداقلش اینه که الان جایی مشغولِ دزدی نیست
واسه اینه که هر کسی که ارزشِ دزدی داشته باشه، همینجاست
No comments yet. Be the first to leave one.