Hawking: Can You Hear Me?

Hawking: Can You Hear Me?

Download Farsi Persian ondertitel

Release informatie

Hawking Can You Hear Me 2021 720p STAN WEB-DL AAC5 1 H 264-TEPES
Een commentaar door warez
Translated subtitle from English to Persian Hawking Can You Hear Me زیرنویس فارسی فیلم

Tags

webdl
Gepubliceerd op: 2026-01-30
Downloads: 14
Slechthorend: No

Voorbeeld van Farsi Persian ondertiteling

De eerste 200 regels.

پیتر: هیچ‌وقت اون لحظه رو فراموش نمی‌کنم

اولین دیدارم با استیون رو

توی پارکینگ هتل هالیدی‌این در شیکاگو

یه ماشین کوچیک و جمع‌وجور اومد توی پارکینگ

یه نفر پیاده شد و رفت سمت صندوق‌عقب

و این ویلچر تاشو رو بیرون آورد

یهو این ویلچر انگار جون گرفت و به حرکت افتاد

دور خودش چرخید، قشنگ ۳۶۰ درجه

و توی پارکینگ راه افتاد

اون لحظه بود که فکر کنم درِ ماشینم رو باز کردم و اون مرد جوان گفت:

«اوم، پیتر گوزاردی... خودتی؟»

«پیتر گوزاردی شمایی؟» و من گفتم: «بله، خودمم.»

و اون گفت: «خب، ایشون هم پروفسور هاکینگ هستن.»

«و باید بریم، باید بریم دنبالش.»

این شد که من... من شروع کردم به یه جورایی چرت‌وپرت گفتن

مثلاً: «حالتون چطوره پروفسور هاکینگ؟»

«از دیدنتون خیلی خوشبختم.»

و بعد یه... یه جور سکوتی برقرار شد

استیون شروع کرد به درآوردن یه صداهایی

و اون دانشجوی تحصیلات تکمیلی ترجمه‌شون کرد

چیزی که... چیزی که اون مرد جوان بهم گفت این بود:

«قرارداد کجاست؟»

تنها چیزی که به ذهنم رسید، می‌دونی، یه چیزی مثل «ای داد بیداد!» بود

قرار نیست کار راحتی باشه

کتابی که درباره نظریه علمی بود

به یکی از پرفروش‌ترین‌ها تبدیل شده

زن در تلویزیون: اسمش «تاریخچه مختصر زمان»ـه

و توسط دانشمند برجسته‌ای نوشته شده

به اسم استیون هاکینگ

مرد در تلویزیون: مردی که اغلب با گالیله مقایسه می‌شه

اینشتین و نیوتن

پیتر: استیون واقعاً مرد بااراده‌ای بود

که تمام تمرکزش رو گذاشته بود

روی چیزی که می‌خواست بهش برسه

و حاضر بود برای انجام دادنش زمین و زمان رو به هم بدوزه

به‌زودی مدت حضور این کتاب توی لیست پرفروش‌ترین‌ها

از هر کتاب دیگه‌ای در تاریخ بیشتر می‌شه

لوسی: کی می‌دونه دیگه چه کارهایی می‌تونست انجام بده

به چه چیزهای دیگه‌ای می‌رسید اگه به

بیماری نورون حرکتی مبتلا نمی‌شد

تمام مدتی که پدرم رو می‌شناختم

اون همیشه فقط ۲۴ ساعت با مرگ فاصله داشت

اوم، این واقعیت که این اتفاق نیفتاد یه معجزه‌ست

استیون: صدام رو می‌شنوید؟

اکتبر ۱۹۶۲، بیست سالم بود

برای گذروندن دوره دکترا به کمبریج رفته بودم

زمستون خیلی سردی بود و مادرم راضیم کرد

که برم روی دریاچه سنت‌آلبنز پاتیناژ بازی کنم

زمین خوردم و خیلی برام سخت بود

که دوباره بلند شم

مادرم فهمید یه مشکلی هست

و منو برد پیش دکتر

مری: اولین بار که بیماری استیون تشخیص داده شد

به بیماری نورون حرکتی مبتلا شده بود؛

کمی بعد از تولد ۲۱ سالگی‌اش بود

استیون گذارش به بیمارستان سنت بارتولومیو افتاد

جایی که من

دانشجوی علوم پایه پزشکی بودم

پیش‌بینی‌شون این بود که حداکثر سه سال زنده می‌مونه

با یه روند تحلیل رفتنِ سریع قبل از اون زمان

استیون: اولش افسرده شدم

انگار دیگه کار کردن روی دکترا هیچ فایده‌ای نداشت

چون نمی‌دونستم که اصلاً

اون‌قدری زنده می‌مونم که تمومش کنم یا نه

عمار: بیماری پروفسور هاوکینگ تشخیص داده شد

۱۹۶۰ در اوایل دهه

هیچ درمانی نبود که بتونه طول عمر رو بیشتر کنه

این در واقع مثل حکم مرگ بود

سلول‌های عصبی‌ای که مسئول کنترل

حرکت ماهیچه‌ها هستن، از بین می‌رن

در نهایت، بیمار توانایی راه رفتن رو از دست میده

همین‌طور استفاده از دست‌ها، حرف زدن، قورت دادن یا نفس کشیدن رو

بیشتر آدم‌ها روحیه‌شون رو کاملاً می‌بازن

و برای بعضی‌ها خیلی سخته که بتونن

اصلاً با یه ذهنیت مثبت از اون وضعیت بیان بیرون

استیون: تا وقتی زندگی هست، امید هم هست

اومده بودم کمبریج که کیهان‌شناسی بخونم

و مصمم بودم که حتماً کیهان‌شناسی رو ادامه بدم

مری: استیون همیشه عاشق معما بود

دلش می‌خواست... منطق پشت چیزها رو درک کنه

استیون: علاقه شدیدی به قطارهای مدل داشتم

همیشه خیلی مشتاق بودم بدونم چیزها چطوری کار می‌کنن

و عادت داشتم قطعاتشون رو از هم باز کنم

تا ببینم چطوری کار می‌کنن

هدفم همیشه این بود که مدل‌هایی بسازم که کار کنن

و بتونم کنترلشون کنم

اگه بفهمی جهان چطوری کار می‌کنه

یه جورایی کنترلش دستت میاد

مری: همه قوانین علمی، فرضیه هستن

همون قواعد ریاضی که بهت میگن

چیزهای دیگه چه رفتاری از خودشون نشون میدن

استیون همیشه دنبال قواعدی بود

که باعث بشه برنده بشه

استیون: کم‌کم توی کارم پیشرفت کردم

یک زن جوان به اسم «جین» هم بود

که توی یه مهمونی باهاش آشنا شده بودم

حتی الان هم که بهش فکر می‌کنم خنده‌ام می‌گیره

جین: اون موقع دانشجوی کارشناسی

در لندن بودم

مجذوب حس شوخ‌طبعی و لبخندهای پهنش شدم

و اون چشمای آبی-خاکستری زیبایی داشت

فکر می‌کردم خیلی باهوشه

یه جذابیت خاص خودش رو داشت

که خیلی جذاب بود

گفتگوها

همیشه سرگرم‌کننده بود

همیشه خنده‌دار، و استیون

همیشه حرف آخر رو خودش می‌زد

یه جنبه رمانتیک هم داشت

چون من رو به جشن "مِی بال" در ترینیتی هال دعوت کرد

درست بعد از اینکه با هم آشنا شدیم

و این کار خیلی رمانتیکیه

خوش گذشت

مری: خونواده‌ام تردیدهای زیادی داشتن

پسرتون به یه بیماری لاعلاج مبتلا میشه

و یهو دختری رو معرفی می‌کنه که

می‌خواد باهاش ازدواج کنه

به نظر نمی‌رسه پایه و اساس

خیلی خوبی برای یه ازدواج باشه

و آیا اون دختر می‌دونه

داره خودش رو وارد چه ماجرایی می‌کنه؟

جین: ما عاشق همدیگه بودیم

و با خودم فکر کردم

"خب، واقعاً ممکنه اون

فقط دو سال دیگه زنده بمونه."

اما این مال دهه ۶۰ بود

"شاید منم فقط چهار دقیقه زنده بمونم."

جان اف. کندی: با این تهدید اخیر شوروی

باید و حتماً با قاطعیت برخورد بشه

هیچ‌کس نمی‌دونست رویارویی بعدی کی اتفاق می‌افته

که می‌تونست منجر به یه جنگ هسته‌ای بشه

و ما فقط چهار دقیقه قبلش باخبر می‌شدیم

۱۹۶۵ جین: پانزدهم جولای

روز خیلی شاد و خیلی زیبایی بود

ما تو کلیسای کوچک ترینیتی هال با هم ازدواج کردیم

جایی که اون دانشجوی تحصیلات تکمیلی بود

از بیرون، تصمیم جین خیلی غیرعاقلانه بود

اما این تصمیمِ خودِ جین بود

لوسی: یه چیزی که همیشه من رو تحت تأثیر قرار میده

شجاعت هر دوی والدینمه

واقعاً فوق‌العاده‌ست

وقتی به اتفاقاتی که برای اون دو نفر افتاد فکر می‌کنی

احتمالاً دو تا جوون ۲۱ ساله ساده و کاملاً معصوم

هیچ‌کس نمی‌تونست پیش‌بینی کنه چه آینده‌ای در انتظارشونه

راهیِ ایالت نیویورک شدیم

برای یه کنفرانس فیزیک

اون در واقع ماه عسل ما بود

تقریباً انگار همه چیز باید فدا می‌شد

برای چیزی که من بهش می‌گم "پرستش الهه فیزیک"

راجر: وقتی اولین بار با استیون هاوکینگ روبرو شدم

یه جور کلیشه ژورنالیستیِ دم‌دستی بود که بگن

اون یه انیشتین جدیده یا نیوتونِ زمانه‌ست

اما قطعاً، حتی همون اوایلِ دوران حرفه‌ایش

استیون هاوکینگ فقط به چیزای بزرگ فکر نمی‌کرد

فقط به چیزای عظیم فکر نمی‌کرد

اون داشت به مسائل کیهانی فکر می‌کرد؛

درباره کلِ کائنات

استیون: سوال بزرگِ کیهان‌شناسی در اوایل دهه ۶۰ این بود که:

«آیا جهان هستی شروعی داشته؟»

راجر: استیون واقعاً شروع کرد به فکر کردن

درباره تولد جهان به زبانِ ریاضی

استیون: من نشون دادم که جهان هستی باید

یک شروع داشته باشه؛

در یک تکینگی یا همون «بیگ بنگ»

راجر: نظریه بیگ بنگ واقعاً ایده خارق‌العاده‌ایه

می‌دونی، به جهان اطرافت نگاه می‌کنی

به محیط دورت نگاه می‌کنی و این فکر که تو

خونه‌ت، زمین، منظومه شمسی

هر چیزی که می‌بینی، توی این فضای

به‌شدت کوچیک و غیرقابل‌تصور فشرده شده بوده، فکر حیرت‌انگیزیه

جِین: بقا... و فیزیک

انگیزه‌های اصلیِ زندگیش بودن

و البته بچه‌هاش

ماری: وقتی رابرت به دنیا اومد، یه غافلگیری بود

زمان زیادی از ازدواجشون نمی‌گذشت

و روال معمولِ اون زمان این بود که

وقتی بچه‌دار بشی که

درآمدِ مطمئنی برای تامینِ مخارجشون داشته باشی

اما استیون مسلماً وقتی نداشت

رابرت: پدرم بعضی وقتا

عمیقاً غرق فکر کردن به هر موضوعی می‌شد که ذهنش رو درگیر کرده بود

چه علمی بود و چه نبود

واسه همین، بعضی وقتا

سخت می‌شد توجهش رو جلب کرد

اما فکر می‌کنم این چیزیه که

ممکنه در مورد بیشترِ پدرها صدق کنه

اون دوست داشت به عنوان یک پدر، نقش داشته باشه

اما معلولیتش باعث می‌شد

توی بعضی کارها حضور نداشته باشه که

معمولاً یه پدر باید انجامشون بده

جِین: اون خیلی به‌ندرت درباره بیماریش حرف می‌زد

اما وقتی هم حرف می‌زد، می‌گفت مزیتِ بیماریش اینه که

می‌تونه صد در صدِ خودش رو وقفِ

کارش بکنه

مجبور نبود پوشکِ بچه‌ها رو عوض کنه

مجبور نبود چای درست کنه

یا غذا بپزه

فقط می‌تونست روی فیزیک تمرکز کنه و کارش رو جلو ببره

کمی بعد از تولد لوسی، شروع کرد به استفاده از ویلچر

لوسی روی زانوی استیون می‌نشست

Hawking: Can You Hear Me? subtitles in other languages

Opmerkingen

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left