De eerste 200 regels.
سرورم، چطور خوابیدین؟
روز قشنگییه
هوا خیلی روشنه
شاید یه پیادهروی؟
سرورم، مطمئنین که نمیخواین بازی کنین؟
مَج حریفِ دندونگیری نیست
بُردِ آسون هم که اصلاً صفا نداره
بالاخره الیزابت باخت. بهزودی فراموش میشه
وعدههایی که پوچ از آب دراومدن
این ازدواج محکوم به شکسته
خدا هیچوقت بهشون پسر نمیده
شرمآوره
این نجاسته
دیگه نابود شده. هیچوقت رنگِ پاکی رو نمیبینه
همه چیز بهش وعده داده بود
چطور تونست همچین کاری کنه؟
خدا باهاش یاری نکرد
چیزی نیست جز یه فاحشهی معمولی
دیگه حامله نمیشه. بدنش از کار افتاده
همهش زیرِ سرِ جادوگریه، شک نکن
خدا بهش نظرِ خوش نمیکنه
ناقصالخلقه بود. آره
دیگه به حضور نمیپذیرتش
استخونایی که ممکنه بشکنن
شاید حواسش جای دیگهست
جادوگری تو دربارِ شاه بیداد میکنه
جنزده شده
جادوگری
داشت بلند صدا میزد
این گناهه
همیشه فکر میکرد از ما سرتره
بانوی من
به نظر میاد حالتون خوبه
از طرفِ شاه اومدم
خوشحال میشه اگه بفهمه که شما
دارین بهتر میشین
خودش نمیآد؟
تو وستمینستر حسابی گرفتارِ کاره
از وقتی که شما
مریض شدین، دیگه اون آدمِ سابق نیست
وقتی برگشت، بهتره باهاش با ملاحظه رفتار کنی
اون تندخوییهات رو بذار کنار
نمیخوای که با رفتارت بندازیش تو بغلِ یکی دیگه که مهربونتره
عمو، دخترت از زندگیِ متاهلی راضیه؟
خیلی زیاد
ازدواج با پسرِ شاه یه افتخاره
حتی اگه نامشروع باشه
همینطوره
یادته که خودم تشویقش کردم؟
یادمه
شنیدم هنوز با هم همبستر نشدن
خودت که میدونی، ازدواجهایی که به وصال نرسیده باشن، خیلی لرزونن
اصلاً دوست ندارم کسی بخواد از هم جداشون کنه
پسرعموم خیلی برام عزیزه
پیوندهای خانوادگی خیلی مهمن
موافق نیستی عمو؟
هوم
موافقم
پس زودتر شال و کلاه کن برگرد وستمینستر
شاه مشتاقِ شنیدنِ خبرای توئه
مطمئنی این فکرِ خوبیه؟
اگه عیسی مسیحِ خداوند پاهای فقرا رو میشست
منم همینطور، برادر عزیزم
مردم باید ببینن که من به وظایفم برگشتم
و اگه خبرِ خوب شدنم به گوش شاه برسه
که چه بهتر
فاحشه
بسه دیگه! ولم کنین
میکشمش! بندازینش بیرون
اون سلیطه
اون ملکه واقعیِ ما رو کشت
یه روزی تقاصِ گناهات رو پس میدی
وقتِ رفتنه سرورم
بیا از اینجا ببریمت بیرون
قبل از اینکه به صلیب بکشنت، خواهر عزیزم
مطمئن شو که جنازهش رو بالای برج میبندن تا همه ببینن
به اصطبل بگو اسبم رو حاضر کنن
دارم میرم هتفیلد
نه، باید برگردیم قصر
اگه مردم بر علیه من شدن، پس الیزابت هم ممکنه تو خطر باشه
باید بدونم که جاش امنه
سرورم
ببین چقدر بزرگ شدی دختر شجاع
اصلاً منو نمیشناسه
میتونستم بیارمش دربار
از فرصتِ دیدنِ دخترِ خودم استقبال میکردم
سرورم، خیلی ممنون میشم اگه یه جایی تو قصر برام پیدا کنین
بعد از اون همه کاری که مَج برات کرد
و همه کارهایی که ما کردیم
اینجوری برای هر دوی ما بهتر میشه
نمیدانستم خوابیدن با شاه اینقدر مکافات داره
به چشم و گوشِ تو اینجا نیاز هست
اون سفیرِ اسپانیاست؟
بگو بیان جلو
اون با کمال میل تو اسپانیا ازت استقبال میکنه
شاپوئی با مری چیکار داره؟
شلتون هم که اومد
ملکه میخوان باهاتون صحبت کنن
سفیر رو فوراً برگردون اینجا
داره درخواستِ مستقیمِ ملکه رو رد میکنه
اون نمیآد
اون اینجا هیچ ملکهای نمیبینه
یادت رفته داری با کی حرف میزنی
اشکالی نداره جورج. دختره عزاداره
غمِ از دست دادن باعث میشه آدم خودش رو گم کنه
معلومه که هیچ علاقهای به من نداری
اما شاید بهتر باشه یکم بیشتر به الیزابت احترام بذاری
هر چی نباشه، تو یکی از خدمهی اون هستی
تو اصلاً نمیدونی احترام چیه
تو خودت رو چپوندی تو تختخوابِ سرورت
و بعد موقعِ مرگش با لباسهای ابریشمیِ زرد رقصیدی
فکر کردی من تو دربار خبرچین ندارم؟
من بیشتر از اونی که فکر کنی دوست دارم
خودِ کرامول اینو برام فرستاده
مالِ مادرم بود
البته تو باید اینو بدونی
چون سالها بهش خدمت کردی
بیا جورج، باید برگردیم
شاه هیچوقت دوست نداره زیاد ازش دور باشم
دوست دارم شاهدخت مدتی رو تو دربار بگذرونه
مَج رو میفرستم دنبالش
اینطوری هر دومون میتونیم دخترامون رو ببینیم
از کرامول بابتِ زحماتش تشکر کن، باشه؟
بهم گفته که داره با شاپوئی سخت تلاش میکنه تا جانشینی منو تضمین کنه
اگه همونطور که میگن اجاقِ تو کور باشه، تخت و تاج مالِ من میشه
مطمئن شو که فوراً فرستاده میشه
بله قربان
تا جواب نگرفتی برنگرد
میخوای در مورد این رابطه سهنفره توضیح بدی
که بینِ تو، مری و شاپوئی داره شکل میگیره؟
سرورم؟
همین الان از هتفیلد برگشتم
جایی که به نظر میرسه سفیرِ اسپانیا داره
حسابی با بچهی نامشروعِ هنری دمخور میشه
داشتی پنهانی با اسپانیا معامله میکردی؟
شاه بهم دستور داده که با سفیر در مورد قراردادهای تجاری جدید مذاکره کنم
هیچ چیزِ پنهانیای در کار نیست
هنری خودش اینو خواسته؟
پتانسیلِ اقتصادیش خیلی زیاده، خودت هم میدونی
عاقلانه اینه که دنبالِ یه رابطهی جدید با اسپانیا باشیم
پس تکلیفِ جانشینیِ مری چی میشه؟
خب که چی؟ خودت رو نزن به اون راه، کرامول
آیا پیشنهاد دادی که در ازای اتحاد، مری رو به مقامش برگردونی؟
من فقط از سفیر خواستم که شرایطش رو بگه
هیچ قولی ندادم
دارم بهت هشدار میدم کرامول
به حقِ موروثیِ الیزابت دست نزن
هیچکس حق نداره سرِ ادعای اون برای سلطنت معامله کنه
منم، نترس
بیا دیگه. سرورم؟
خیلی خستهای. اصرار میکنم
من و خواهرم وقتی دختربچه بودیم
هر شب تو یه تخت با هم میخوابیدیم
ما تو زندگیمون چیزای زیادی رو با هم شریک شدیم
من حاملهام
میخواستم زودتر بهت بگم، اما بعد از اون اتفاقاتی که برای تو افتاد
طاقتش رو نداشتم
چه خبرِ عالیای
برات خوشحالم
بچه از شوهرم نیست
جورج؟
پس متأسفم
برای هر دوتون
حتماً میشه یه کاری کرد، نه؟
دوستش دارم
تو بچهات رو به دنیا میآری
اما اون بچه نباید مالِ جورج باشه
رسواییش خیلی زیاد میشه
جورج باید بیگناه به نظر بیاد. همهمون باید همینطور باشیم
اگه قرار نیست مالِ اون باشه، اصلاً نمیخوامش
هیچوقت آرزوی نبودنِ یه بچه رو نکن، لیزی
فردا دوباره پیشِ شوهرت برمیگردی
و این خبرِ خوش رو بهش میدی
اون میفهمه که بچه مالِ خودش نیست
ما اصلاً با هم
من اون بچه رو مثلِ یه بولین دوست خواهم داشت
قول میدم
هوات رو داریم
حالا بخواب
شاید برای امروز بعدازظهر برنامهریزی بشه
میخوام مطمئن شم که سرِ راه، یه توقفی هم
تو اقامتگاهِ سیمورها تو ویلتشر داشته باشیم
شکارِ اونجا حرف نداره
اون مشتاقه که امسال کارهای پیشرفت رو سریعتر جلو ببره
آخه برای چی؟
فکر میکنه بیتوجهی ممکنه باعثِ ناآرامی بشه
باهاش در موردش صحبت میکنم
داشتی از من دوری میکردی
فکرِ کی بود این؟
برو بیرون
حتماً که از من نمیترسی؟
متأسفم برای بچهمون
اما میدونی که من هیچوقت جلوی تو زانو نمیزنم
بلد نیستم برای عشقت التماس کنم
هیچوقت لازم نبوده این کارو بکنی
الان چی، لازمه؟
چی میدادی اگه میتونستی فقط برای یه روز از دستِ همه اینا خلاص شی؟
خلاص از چی؟
این حفظِ تعادلِ غیرممکن
این سیاستبازیهای همیشگی
No comments yet. Be the first to leave one.