De eerste 200 regels.
سئولِ نانوشتهی ما
ریاضی قسمت اول
درست وقتی که قلق کار دستت میاد،
فصل آشنای زندگیت تموم میشه و یه فصل ناآشنا شروع میشه.
بعضیها عجله میکنن تا صفحه آخر رو بخونن،
ولی من از اون مدل آدمها بودم که از پایان فرار میکردم.
از اونایی که دلشون نمیاد شخصیت اصلی رو رها کنن،
و جلد آخر رو نخونده رها میکنن،
و از اونایی که هیچوقت غول آخر رو شکست نمیدن تا بازی تموم نشه.
شاید به این خاطر که ته دلم میدونستم،
مهم نیست چقدر محکم نگهش دارم،
نمیتونم جلوی اومدن پایان رو بگیرم.
قسمت آخر پایان، آغازی تازه است
فکر کنم آدمهای باهوش جور دیگهای با ناامیدی کنار میان.
اگه من بودم، فقط از هم میپاشیدم. روز و شب گریه میکردم و میخوابیدم.
حتی در اوج چنین ناامیدیای، تو دنبال راه حل میگشتی.
من هم فرقی ندارم. فقط دارم دست و پا میزنم.
میدونم هیچ راه نجاتی از این وضعیت نیست.
دکتر چی گفت؟
خوشبختانه، بدتر نشده،
ولی فکر نمیکنم بهتر هم بشه.
با این حال، میخوام هر کاری از دستم برمیاد رو امتحان کنم.
داروها، درمانها، هر چیزی.
الان داروها رو بخور.
ای وای، چقدر قرص...
- من قبلاً خوردمشون. - چی؟
تو که در مورد داروهات حرف نمیزدی وقتی گفتی یه چیزی رو خونه جا گذاشتی؟
قبل از اینکه به اون برسیم...
یه چیزی هست که میخوام بگم.
حالا چی شده؟
میخوام درست و حسابی عذرخواهی کنم.
نمیخواستم بهت آسیب برسه،
ولی در نهایت بیشتر بهت آسیب زدم.
فکر میکردم تنها بودنِ من باعث میشه کمتر سربار باشم،
ولی نفهمیدم چقدر خودخواهانه بود.
متاسفم.
چه جوری میتونی...
اینطوری باشی؟
ده سال طول کشید تا اینو بفهمم،
و هنوزم نمیدونستم باید چیکار کنم.
برای همین فقط میخواستم کنارت باشم.
اگه میگفتی نه،
حاضر بودم جلو در خونت چادر بزنم.
هیچوقت فکر نمیکردم خودت اول بیای سراغم.
تو مثل من نیستی.
تو واقعاً...
آدم بهتری از منی.
راستش، هیچی تغییر نکرده.
گوشهام همونطورین، و نمیدونم بعدش چی میشه.
و مسلماً، کنار من بودن سخت خواهد بود.
با این حال...
میخوام باهات باشم.
حتی اگه سخت باشه،
میخوام با هم دووم بیاریم.
هی.
چرا هی حرفای منو میزنی؟
حالا دیگه هیچی واسه گفتن ندارم.
ای بابا.
هی...
بیا.
هوسو، تو کِی...
بندازش.
چطور انقدر اندازهت شد؟
هی، تو کِی اون انگشترو دستت کردی؟
دوستش داری؟
هوسو.
ممنون.
این چقدر قشنگه.
راستی،
اصلاً اینجا ماهی گیر میاد؟
داریم وقت میگذرونیم.
برنامه کاری مزرعه
واقعاً لازمه این قرارداد و جواز کسب و این چیزا؟
به نظر دردسر میاد. همینطوری اداره کردنش راحتتره.
فکر میکنم بهتره کارا رو روبهراه کنیم
که بعداً بتونیم برای وامهای حمایتی یا یارانههای کشاورزان جوان درخواست بدیم.
تو همین الانشم کلی دغدغه داری،
و درست نیست که هی از یکی توی آمریکا کمک بخوایم.
با اون ایده موافقم. مشکلی باهاش ندارم.
ولی من موافق نیستم.
من فقط میخوام به اسم خودم یه کسب و کار راه بندازم.
فکر میکردم خیلی حساب و کتابی. نگو که کلی بلندپروازی.
ولی پول داری؟ کسب و کار که پول میخواد.
من حقوق پایان خدمتم رو دارم،
پس باهاش یه پرتفوی سهام میسازم.
و به فکر راهاندازی یه وبلاگ هم افتادم.
وبلاگ؟ درباره کشاورزی؟
نه، وبلاگ سرمایهگذاری.
مثل همونی که خودت داشتی، "سهجیناینوسِتور".
تو از کجا سهجیناینوسِتور رو میشناسی؟
تو از یه جایی همهچیز منو میدونی.
من کلی نکته از اون وبلاگ گرفتم.
پس گفتم منم برم و ایدههای سرمایهگذاریمو اینطوری به اشتراک بذارم.
شاید یه وقتی یه نگاهی بهش بندازی.
مشاورههام پولیه ها.
باشه، برای شریک کاری مجانیه.
راستی، اون خونه...
اشکالی نداره اگه من اونجا زندگی کنم؟
آره، مشکلی ندارم.
ولی موندن پیش مامانت برات بهتر نیست؟
هم تو رفتوآمد صرفهجویی میشه، هم من تو تنهایی راحتترم.
اشکالی نداره اگه وقتی اونجام یه تغییراتی بدم؟
اون دفعه که صندلی رو انداختم دور خیلی ناراحت شدی.
اون مال عهد بوق بود.
بازم بابتش متاسفم.
حتی اگه خونه رو خراب کنی و چادر بزنی،
یه کلمه هم نمیگم. قول میدم.
پوف.
ممنون.
این چطوره؟
من سرمایه اولیه رو میذارم و هشت درصد برمیدارم.
این خیلی منصفانه نیست.
نود و دو به هشت.
اینم منصفانه نیست.
ما حتی نمیدونیم چقدر سودآور خواهد بود.
سرمایه گذاری اینجوری کار میکنه.
اگه خوشت نمیاد، همون پسانداز رو نگه دار.
مثل ماهیگیریه.
اگه چیزی گرفتی، عالیه.
اگه هم نه، حداقل یه مدیتیشن کردی.
- نگاه کن، تکون خورد. - چی؟ چرا؟
- چطور؟ - همین الان.
من از ماهی میترسم. تو انجامش بده، سریع!
- پس چرا ماهیگیری میکنی؟ - تور رو بیار!
- نباید اول بکشیمش بالا؟ - خب، بکشش بالا.
- من چی کار... - نه!
مگه قرار نبود این قسمت رو اینجوری انجام بدیم؟
- بله. - ولی اونجا رو ببین!
سمت چپ خیلی پایینه!
- ممکنه خودش به زودی بره بالا. - سمت راست رو پایین بیار.
واقعاً ممکنه.
آره. حالا اون خیلی پایینه.
وقتی اون نبود هیچ وقت نمیخندیدی، مگه نه؟
همونجا. سعی کن صافش کنی...
متاسفم که نگرانت کردم.
ما خیلی وقته که از عذرخواهی برای اینجور چیزا گذشتیم.
آروم به راست.
مهم نیست روزت چقدر سخت باشه،
یه ثانیه خنده میتونه کمکت کنه ازش رد بشی.
مواظب باش.
پس هیچ وقت کسی که باعث خندهت میشه رو رها نکن.
بیا. داریم تابلو رو میذاریم.
عجله کن.
- ممنون. - خواهش میکنم.
- اگه کاری داشتی زنگ بزن. - باشه. مراقب باش!
رستوران رزا 35 سال است که خوراک سنگدان مرغ سرو میکند
هوسو، نباید بری بیمارستان برای وقت دکترت؟
اگه الان برم به موقع میرسم.
خانم سانگول، من دیگه میرم.
باشه.
بهت زنگ میزنم.
اگه وقت داشتی، چطوره یه قهوهای بخوریم؟
این دیگه چیه؟
چه پیشنهاد آشنایی کلاسیکی!
بریم.
در رو برات باز کنم.
- ممنون. - خواهش میکنم.
هیچوقت فکر نمیکردم اینجارو اینقدر آروم ببینم.
حالا که تابلو نصب شده،
حس نمیکنی نور خورشید بیشتری میاد تو؟
ما فقط تابلو رو عوض کردیم. همه چی همون قبلیه.
اسم مغازه که عوض نشده،
منم هنوز خورش جگر مرغ میفروشم.
اما حالا که اسم خودم عوض شده، یه حس دیگه داره.
انگار همه این درهای قفلشده،
یهو با هم باز شدن،
و الان نمیدونم کدومو اول باز کنم.
شنیدم تصمیم گرفتی درمان اختلال خواندن رو شروع کنی.
هی میگفتم یاد گرفتن چیزی فایده نداره،
ولی هوسو گفت این چیزیه که باید روش کار کرد،
نه یاد گرفتنی، و اصرار کرد که یه امتحانی بکنم.
حتی زحمت کشید و برام دنبالش رفت.
حداقل باید امتحانش کنم، حتی اگه بیفایده باشه.
تو فوقالعادهای.
چی؟
داری مسخرهم میکنی؟
نه. جدی میگم.
وقتی فکر میکنم یه کاری رو نمیتونم خوب انجام بدم،
فقط بهونه میارم و وانمود میکنم برام مهم نیست.
اما تو مثل من ازش فرار نمیکنی.
حتی اگه بیفایده باشه، میخوای امتحانش کنی.
دمت گرم.
ای بابا.
اگه فکر میکنی من فوقالعادهام، تو هم باید یه کار بیفایده امتحان کنی.
اتفاقا همین رو داشتم فکر میکردم.
چه کار بیفایدهای رو باید امتحان کنم؟
البته هنوز باید زندگیم رو بچرخونم.
ای بابا.
حالا که حرف زندگی چرخوندن شد،
تا حالا فکر کردی با من کار کنی؟
چی؟
میتونی از من یاد بگیری،
و وقتی خیلی پیر شدم،
میتونی اینجا رو دست بگیری.
اونوقت...
حداقل یه زندگی ازش درمیاد.
خیلی ممنونم.
ولی به پیشنهادم علاقه نداری؟
نه، اینطور نیست.
پیشنهاد خیلی سخاوتمندانهایه و حتما بهش فکر میکنم.
No comments yet. Be the first to leave one.