De eerste 200 regels.
پرواز ۲۵۳ از لانزاروته هماکنون در گیت ۱۷ به زمین مینشیند
۱۱، بخواب رو زمین
تازه یه سری گفتگو شنود کردیم
محل آدمکش رو پیدا کردیم
«دییو» توی ایرلنده
باید با مدیر صحبت کنم
انگار یه نفر حالش خیلی خوبه
خب، لولا داره از جورجتاون برمیگرده
ویکی هم داره ازدواج میکنه
قراره توی یه قلعه اقامت کنیم
خوشحال نیستی؟
میدونی، اگه راستش رو بخوای، یه کم استرس دارم
اوه، اصلاً دلیلی نداره نگران باشی
تو و لولا با خوبی و خوشی از هم جدا شدین
آره، میدونم
ولی داشتم فکر میکردم
خطرناکه
بامزه بود
چون داشتم فکر میکردم بهش پیشنهاد بدم که
دوباره با هم باشیم
سیگنالهای متناقض
میدونم، میدونم
به نظر دمدمیمزاجی میاد
اما کل دلیلی که از هم جدا شدیم
این بود که اون بتونه بره جورجتاون
مگه نه؟
خب، حالا که دیگه رفته
اینطوری نیست که یهو همه چیز رو ول کنه و برگرده خونه
رابطههای از راه دور هم میتونن به سرانجام برسن
و میتونن برای هر دو طرف خیلی پراسترس باشن
این یعنی در مورد پیشنهاد هری تصمیمت رو گرفتی؟
تصمیم گرفتم این آخر هفته کلاً بیخیال همه چیز بشم
بیا فعلاً به همین راضی باشیم
اوه، واقعاً خیرهکنندهست
بیا، اینو نگه دار
اوه
من اینجام
سلام رئیس
قربان
این آخر هفته خبری از درجه و رتبه نیست
از دیدنت خوشحالم
کاملاً درسته
فقط «ویو» صدام کن
اوه، ویو؟
بیاین بزنیم تو کارِ مهمونی، موافقین؟
آره، حتماً
هی، بذار کمکت کنم برای
چه با ملاحظهای
اوه، ممنون بابا
بیا، اونو بده به من
رانندگی چطور بود؟ عالی
ترافیک نبود
انگار واقعی میاد... اوه، آره
خب این... این منطقه
ببخشید
به «کریک دون» خوش اومدین
خیلی صفا آوردین
از دیدنتون خوشبختم
منم همینطور
ایشون شارلوت و جانی هستن
صاحبای قلعهان
آه، خانمم صاحبشه. سلام
چارلی. من فقط اینجا رو اداره میکنم
چطوری؟ سلام
نسل به نسل توی خانوادهی ما بوده
ولی من هیچوقت زندگی کردن اینجا رو دوست نداشتم
ولی جانی قراره پای اینجا رو به قرن بیست و یکم باز کنه
مگه نه عزیزم؟
بله گل من
داریم یه سری بازسازیهای اساسی انجام میدیم
و معتقدم وقتی کارش تموم بشه
اینجا واقعاً محشر میشه
خب، امیدوارم مزاحم عروسی نشیم
اصلاً نگران نباشید
فعلاً کار رو تعطیل کردیم
به خاطر همین کارهای ساختمونی بود که تونستیم اینجا رو رزرو کنیم
همه جا پر شده بود
همونطور که بهت گفته بودم میشه
خب
خب، برنامهریز عروسی ما یه نابغهست
اوه، یادم افتاد، باید در مورد پیشغذاها باهاش صحبت کنم
آره، منم باهات میام چون میخوام مطمئن بشم
که کار رو سمبل نمیکنه
شوکه میشین اگه بدونین چقدر برنامهریز عروسیِ
بیوجدان وجود داره
فواگرای تقلبی که دیگه بماند
ما که فواگرا نداریم
یه کافهی مشتی توی دهکده دیدم
چطوره وسایلمون رو بذاریم و بریم یه چیزی بزنیم؟
فکر خوبیه
حرفهای محلیها رو هم زیاد جدی نگیرین
اینجا ازدواج فامیلی خیلی زیاده
جانی، نباید اینو بگی
صبر کن تا باهاشون روبرو بشی
ولی حواستون باشه، اینجا یه همایش طرفدارای تالکین برپاست
میبینمت عشقم
تو الان
آره، فکر کنم
ولی این چنگالها، اون چیزی که باید باشن نیستن
ببین، ما این همه چاقوهای قشنگ داریم و
قاشقهای خوشگل، که با هم ست هستن
اما چنگالها بهشون نمیان
اینا چنگالهای درستی نیستن
و میدانم که باید یه بار دیگه این مسیر رو بری و برگردی
اما با این فکر میری که عروسِ قشنگمون
این عروس زیبا، قراره توی مهمترین روز زندگیش
پیشغذاش رو با چنگالهای درست بخوره
چنگالهای بینقص
و همهش هم به لطف توئه
باشه
زارا، تو واقعاً معجزه میکنی
اوه، ویکی
ببین، روز عروسیته، خب؟
اگه اونقدرها هم کاربلد بود، از اولش چنگالها رو
اشتباه نمیآورد
چی گفتی جورج؟
هیچی
چیزی نگفتم
حالت خوبه؟
من؟
اوه، کاملاً
آخه به نظر یه کم ساکتی
اوه، نه
چیزی نیست
فقط یه موضوعیه که هری ازم خواسته در موردش فکر کنم
این آخر هفته میاد؟
نه، داره با دخترش وقت میگذرونه
قصد داره یه سفر حسابی بره
اوه
چقدر قراره بره؟
خب، مسئله همینه
یک سال یا بیشتر
و ازم میخواد که باهاش برم
واو
نظرت چیه؟
خب، برای مردی مثل اون که خیلی مستقله
درست مثل من، این پیشنهاد خیلی بزرگیه
و این یعنی باید فرگوس رو تنها بذارم
فرگوس دیگه برای خودش مردی شده، هری
خب، تو و چارلی هم تازه داشتین به دور بودنِ لولا
عادت میکردین
و داشتم فکر میکردم که میتونیم زمان بیشتری رو با هم بگذرونیم
واقعاً فکر میکنم باید بهش فکر کنی
من و چارلی حالمون خوبه
راستش خودمون هم تو فکر
سفر رفتن هستیم
این واقعاً از بزرگواری شماست، قربان
چارلی
ویکی مطمئن نبود که ازتون بخواد دستش رو بذارین تو دست داماد
واقعاً؟
نمیخواست شما رو توی موقعیت سختی قرار بده، میدونین که؟
مطمئن نبود که این زیادهرویه یا نه
آه، نه اصلاً
این برای من افتخاره
چی میل دارین آقایون؟
فکر کنم دو تا لیوان بزرگ از اون نوشیدنی سیاه لطف کنین
عالیه
همینجا بشینین
فقط، میدونی، یه چیزی بود که میخواستم
میخواستم باهات در موردش حرف بزنم. آره
چی؟
اول بهم بگو
از جورجتاون بگو. اونجا چطوریه؟
وای خدای من
فرگوس، نمیدونی چقدر ممنونم که مجبورم کردی برم
منظورم اینه که اگه نمیرفتم، بزرگترین
ماجراجویی زندگیم رو از دست میدادم
واشینگتن واقعاً فوقالعادهست
و کلی هم دوست جدید پیدا کردم
میخوای چندتا عکس ببینی؟
آره پسر، حتماً. خب، ام
بیا، اون پسره کیه اونجا؟
اون... توی خیلی از عکسا هست
اوه، اون رایانه
اون بهترینه
همکلاسمه
عضو تیم قایقرانی هم هست
خیلی هیکلی و قویه
من و یه دختر دیگه به اسم اشتون، هر کدوم میتونیم از یه دستش آویزون بشیم
عین کاپیتان آمریکاست
چه عالی
خب، میخواستی در مورد چی حرف بزنیم؟
اوه، هیچی، هیچی
منظورم اینه که، من
میخواستم بگم که دلم برات تنگ شده
منم دلم برات تنگ شده
میدونی، اون روز رایان یه حرف خیلی باحالی زد
وای خدای من
اگه بودی خیلی خوشت میاومد
کاش اونجا بودم
آره
اوه، بیخیال، زانوی غم بغل نگیر
شاید هیچوقت اتفاق نیفته
اوه، راستش همین الانش هم اتفاق افتاده
یه کوکتل «وایت راشن» لطفاً
قضیه چیه؟
همهتون طرفدار «ارباب حلقهها» هستین؟
ما توی تور هستیم
اوه
توی ایرلند؟
No comments yet. Be the first to leave one.