De eerste 200 regels.
خب، فکر کنم زندگی اینجا یه چند تا مزایایی هم داره.
بی خوبه، و همیشه هم هیزل هست.
دیرت میشه.
اوه، بیا دیگه هیزل. فقط یه ذره.
باید بری سر کار.
سه ساله تو مناطق گرمسیریام، ولی هنوز اثری از آفتابسوختگی نیست.
باید صبر کنم تا همه کک و مکهام به هم وصل بشن.
نمیدونم لندن با پرونده من چیکار کرده.
گم کرده، حتماً.
من تا ابد اینجا گیر میکنم.
سلام. سلام آقا.
مراقب ماشینم بودی؟ آره. خوب مراقب بودم.
دفعه دیگه میبینمت. خداحافظ.
فرم رو پر کن و تا دوشنبه برگردون. یادت نره.
کوجو، این چه گندییه؟
کریسمس داره میآد آقا. تولد عیسی مسیح، پروردگارمون.
همشو بیار پایین. پایین؟ یعنی...
هر یه دونه روبان. هر... تیکه از اون نوارهای براق.
ولی فکر کردم همه مردهای سفیدپوست کریسمس رو دوست دارن آقا. اشتباه بهت خبر دادن.
من از کریسمس متنفرم و بیزارم. من... از کریسمس نفرت دارم!
صبح بخیر! - سلام دیکی.
یه کمی دیر کردی نه؟ چی؟
مگه قرار نبود فرودگاه باشی؟
همه چی تحت کنترله. من دارم برنامههای پرواز آفریقایی رو در نظر میگیرم.
آها! عالیه.
اوه، اینا امضای شما رو لازم دارن.
درخواستهای ویزا.
زود باش پیتر، دیرمون شد! بله آقا.
چرا کوفتی وایسادی؟ آقا، خیابون، باید...
رانندگی کن مرد، لعنتی!
دیوونه! حواست به جاده باشه!
اینجا دیگه تو اون بیابون کذایی نیستی!
و اون آشغالو کنار بزن. این یه ماشین دولتیه و...
با من که حرف نمیزنی، مگه نه، جوجه؟
آه... بله، خب، شاید یه کمی عجله کردم...
احمق بیشعور.
خیلی شانسی آوردی که شبیه قیمه نشدی.
ببخشید.
باشه.
یا خدا!
اون الکس موریه، نه؟ بله آقا، خودشه.
مرد خیلی خوبیه.
این منم، البته. - اعتبار نداره.
اعتبار نداره؟ چطور ممکنه لعنتی اعتبار نداشته باشه؟
من دیپلماتم! اون کمیسر عالی بریتانیاست، احمق.
باید برای ویزای اقامت برگرده لندن.
برگرده؟ چرت نگو لعنتی! اصلاً امکان نداره.
کارت رو ازت میگیرم. من اتفاقاً کمیسر عالی بریتانیا هستم.
اوه، لیفی، خدایا شکر. با این یارو حرف میزنی؟
نمیتونم وارد این کشور لعنتی بشم. اصلاً دلم نمیخواد وارد این خراب شده بشم.
این چیزا قبلاً اتفاق نمیافتاد. کاملاً درسته.
به نظر میاد این مشکل ویزا قابل حله...
آها! با پرداخت ۵۰ پوند.
چی؟ محاله! اصلاً و ابداً!
ممکنه عاقلانه باشه، آرتور.
اون اشارهای به احتمال بازرسی بدنی از پشت داشت.
اوه.
خوش آمدید.
اوه، نه! نه، نه. من فکر کردم، کی پاریس یا واشنگتن رو میخواد؟
آفریقا جاییه که همه چی توش اتفاق میافته. خیلی هیجانانگیزه!
همه اون... طبیعت وحشی!
حیوونا!
فکر کردم درخواست جابجایی دادی. جابجایی؟
چرند نگو لعنتی. داشتم سعی میکردم خدمتم رو تمدید کنم.
داره بهت خوش میگذره، عزیزم؟
اگه اینو برای یه دقیقه بدزدم ناراحت میشی؟
لیفی.
پس شما تو رودین بودی! خواهر منم تو رودین بود.
این آقا سام آدهکونله رو میشناسی؟
آدهکونله. رئیس حزب K.N.P. نه، شخصاً نه.
ذخایر نفتیِ خیلی عظیمی رو نزدیک ساحل پیدا کردن. فوقالعاده!
و ما نمیخوایم فرانسویها یا آمریکاییها یا آلمانیها...
این مواد رو استخراج کنن. پیشنهاد شما برای این قضیه چیه؟
من نه. تو. - ببخشید آرتور. من برای این قضیه چی پیشنهاد بدم؟
آدهکونله رو از نظر اجتماعی بشناس. روش تأثیر بذار.
نیاز نیست بهت بگم که موفقیت اینجا...
گذرنامه ما برای فرار از اینجاست.
دلم میخواد یه اتفاق خشن، بیرحمانه و غیرقابل توضیح برای فنشا بیفته.
یه چیز شوکهکننده و بیدلیل فقط برای اینکه دوباره با زندگی واقعی در تماس باشه.
احمق از خود راضی!
چتر!
فرایدی!
چتر!
خدای من! لعنتی...
لعنتی!
خدای من! حالت خوب نیست آقا؟
عصر بخیر، فرایدی. من خونهام! من اینجا هستم.
وقتی چتر میخوام، چترم رو،
من انتظار دارم تو... من همیشه چتر شما رو صندلی عقب ماشین میذارم آقا.
هر روز بهتون میگم. اوه. خب، هی بهم بگو.
به هر حال، یه جین و تونیک خیلی سریع میخوام...
غذا حاضره؟ دارم از گرسنگی میمیرم.
نه آقا. غذا نیست. چرا نه؟ چرا؟
دیشب هرگز خونه نیومدین.
امروز هم هرگز بهم زنگ نزدی. اوه.
فقط چند دقیقه طول میکشه آقا. دارم تخممرغ درست میکنم.
K.N.P. رشوه گرفتن و فساد سیاسی رو ریشهکن خواهد کرد.
با اون تخممرغا یه سوسیس هم درست میکنی؟
K.N.P. غرور و رفاه رو برای کینجانجا در آفریقا به ارمغان خواهد آورد.
آه... گندش بزنن!
اه لعنتی! احمق عوضی کلهخر!
سلام، آرتور، کلوئی، پریسیلا.
فقط دارم مرکز اصلی رو به پریسیلا نشون میدم.
چه تزئینات کریسمس فوقالعادهای! چی؟
اوه! فقط یکی از استعدادهای من.
اینجا رو شاد میکنه... یه کم روح کریسمس. چقدر هنرمندانه درست شدن!
واقعاً؟ راستش من فقط ناظر کار بودم. اِه...
خدای من! داری چیکار میکنی مرد؟
قربان، دیروز به من گفتید که...
که همه تزئینات کریسمس رو بردارم. من چی گفتم؟
اوه، چرت و پرت نگو! کوجو، ولشون کن. حالا، بیا.
اونو دوباره بذار سر جاش. یالا، کوجو.
من و کلوئی سالها توی شرق بودیم.
یک آدم زیبا و باوقار، این شرقی شما.
هماهنگی، میدونی. این پشت همه چیزه.
یین و یانگ. یین و یانگ، آره کلوئی؟
کاملاً.
البته حوادثی مثل کشتار میدان تیانآنمن...
میشه گفت تا حدی خدشه وارد میکنه...
به اعتبار شرقیها برای هماهنگی.
انصافاً، آقای ادکونله، آفریقا رو به سختی میشه یک قاره صلحآمیز دونست.
اروپا چی، آقای فنشاو؟
دو جنگ جهانی در یک قرن، و چند درگیری کوچیک؟
خاندان سلطنتی ویندزور.
از نمایش لذت نمیبری؟
من، اِه...
فکر کردم از بیرون تماشا کنم. زیاد انگلیسیوار نیست از شما.
از شما هم نیست! من دیگه انگلیسی نیستم...
به هر حال، منو دلتنگ خونه میکنه.
برنامههات با سم ادکونله چطور پیش میره؟
اوه! اِم... راستش زیاد خوب نیست.
شاید آقای فنشاو شما یه جور مانعه.
همیشه همینطور بوده.
نه، مشکل اینه که نمیتونیم به ادکونله نزدیک بشیم.
دیگه نمیتونیم برگردونیمش اینجا. فیلم سلطنتی باید به این موضوع رسیدگی کنه.
خب، شاید من بتونم چیزی رو ترتیب بدم. شما میتونید؟
یعنی... شما میتونید؟
فکر کنم آره. من سلیا ادکونله هستم،
زن سم.
حالا ملکه، با خدمه پشت سرش، از این گالری سلطنتی عبور میکنه.
مردم وقتی رد میشه تعظیم میکنن. بانوان ملازم ملکه در سمت راست،
سرپرست لباسها، دوشس گرافتون--
ها! همینه! نه-صفر.
بله، قربان؟ دارم میام، قربان.
مورگان؟ مم؟
بین خودمون باشه، من و کلوئی یه کم نگران پریسیلا هستیم.
پریسیلا؟ بله. با یه پسری نامزد بود.
سایمون لاتیمر-هاروی. خانواده خیلی خوبی. پدرش ناخدا دومه.
منظورتون ناخدا دوم لاتیمره؟
همون یکیه!
بعد یهو، ماه گذشته اعلام کرد که همه چیز تموم شده،
و قراره با این دختر مالزیایی ازدواج کنه.
توی سنگاپور! میتونی تصور کنی؟
باورنکردنیه. بله.
پس این سفر واقعاً یه جور درمان جدی برای اونه.
تو اینجا رو خوب بلدی. جاهای دیدنی رو بهش نشون بده.
فقط به من بسپرش، آرتور.
کاری میکنم که مزه فرهنگ محلی رو بچشه.
نه، مورگان. الان نه.
بابایی بهت گفت، اتفاقاً، دلیل اصلی که این کریسمس اومدم چی بود؟
نه. راستش... فکر کردم فقط میخواستی تعطیلات بیای.
نه. من--
خب، من با این آقا، سایمون لاتیمر-هاروی نامزد بودم.
و یه روز، فقط فهمیدم که همه چیز اشتباهه.
بهش گفتم: "سایمون، تمومه." همینطوری.
چقدر طول کشید؟ چی چقدر طول کشید؟
نامزدی. اوه! دو سال.
اما همونطور که بهش گفتم، اگه دیگه عاشق نباشی... دیگه عاشق نیستی!
تو یه دختر فوقالعاده جذابی، پریسیلا.
واقعاً.
تو شیرینترین مردی.
اما هنوز برای یه رابطه دیگه آماده نیستم... هنوز.
اوه، عیسی مسیح! تو کی هستی، لعنتی؟
داری چیکار-- سلام، رفیق. من سانیام.
اینجا چیکار میکنی؟
من داداش هیزیل هستم. اون گفت میتونم امشب اینجا بمونم.
برادر هیزیل؟ نمیدونستم برادر داره.
آره، مرد. از یه پدر، اما مادر متفاوت.
اوه. خب، متاسفم، نمیتونی اینجا بمونی.
این خونه هیزیل نیست. مال منه.
باشه، رفیق. اگه منو نمیخوای، من میرم.
خداحافظ. هیزیل کجاست، راستی؟
اون همینجاست.
ببین، دقیقاً چه خبره اینجا؟
نمیتونی این جای لعنتی رو مرتب نگه داری؟ سانی کجاست؟
سانی رفته. سانی رو بیرون کردم.
چرا؟ "چرا؟" چون این خونه منه که پولشو میدم.
نه یه اردوگاه موقت. سانی دوست منه!
همش خودم تنها اینجا بودم و دوستم اومد به دیدنم.
منو خجالتزده کردی.
آره. خب، هیچ دوست زن نداری؟
چرا ما هیچوقت مثل یه زن و مرد بیرون نمیریم؟ بهم بگو.
خب--
خب، میریم... به زودی.
فقط اینکه--
زیاد بیرون رفتن رو دوست ندارم چون--
خب، چون به نظرم ما...
وقتی خونه میمونیم بیشتر خوش میگذره.
آه. آخ.
اوه خدای من!
No comments yet. Be the first to leave one.