De eerste 91 regels.
نه!
این شورشه، میدونی! هی! با توام!
هی!
نه!
حالت خوبه؟ اون بالا چی شد، گرچن؟
اورسینو کیه که فکر میکنه میتونه به لیسیا حمله کنه؟
به سختی میشه اسمش رو حمله گذاشت.
مثل اینکه اسبسوارهای لرد در اصطبل رو باز کردن و ما رو دعوت کردن...
یالا، پخش شید! گرگ رو پیدا کنید، همین الان!
همینطور بگردید!
مثل یه راهزن معمولی درب و داغون شدی.
باورم نمیشه شما رو هم زندانی کردن.
لوکاس هیچ ریسکی نمیکنه.
من، اِه، اعتماد دارم که اشتهاتون برگشته؟
سرآشپز مجموعهای دلپذیر از پنیرهای دودی عالی آماده کرده...
من دارم سعی میکنم اوضاع رو عادی نگه دارم.
عادی؟ ما اینجا زندانی هستیم، و تو داری سینی پنیر سرو میکنی؟
پس اگه تو الان گارسونی، کی کیپ گالا رو اداره میکنه؟
لحظهشماری میکنم صورت پدرم رو ببینم وقتی وارد هایکلیف میشیم.
پدرت اون توانایی سابق رو نداره.
اون اجازه داد لیسیا به دست دشمنامون بیفته.
وانکاسکان، میشه بهت اعتماد کرد که تو غیاب من اینجا نظم رو حفظ کنی؟
البته.
من جایزهی شاهانهای برای سرِ درو فران گذاشتم.
پیداش کنین، و مجبورش کنید به
خیانت اعتراف کنه.
ما بهش نیاز داریم تا ادعای خودش به تخت پادشاهی رو پس بگیره.
این تنها راهیه که میتونیم به این شورش پایان بدیم.
وقتی درو اعترافش رو کرد...
نگران نباش. اون آخرین کاریه که درو میکنه.
یالا، اینقدر لوس نکن و بیدار شو. بعد من میتونم برم دوستام رو پیدا کنم.
دو تا بچه از سواحل سرد چطور سر از همچین وضعی درآوردن، ها؟
اوه رفیق. یه جادوگر لازم داری تا حالت رو خوب کنه.
فقط یه جا هست که میتونیم یکی از اونها رو پیدا کنیم.
چشماتون رو باز کنید. گرگ میتونه هرجایی باشه.
اینجا!
یکی از خودمونه! ما یه جادوگر میخوایم!
نه! علیاحضرت، از این طرف!
تو جونم رو نجات دادی، هکتور.
شما هم همین کار رو برای من میکردید، علیاحضرت.
باید حرکت کنیم. باستیانها دارن شهر رو محاصره میکنن.
اِه، بله. فقط... من فقط اینا رو لازم دارم.
هکتور، ما برای پناه گرفتن اومدیم اینجا، نه برای ورق زدن کتابهات.
نه هر کتابی، علیاحضرت. این حاصل تمام عمر منه.
اون مچت رو گرفته، برادر.
این چیه؟
همهی اونها همینطورن.
مردگانخوانی. هکتور...
علیاحضرت، لطفاً درک کنید.
باید به دوستام کمک میکردم.
این ممنوعه. - بله، ولی شما نمیفهمید.
شانزده سال زیر طلسم جادوی سیاه بودم.
شانزده سال!
بیشتر زندگی درو، و تمام زندگی لوکاس هم همینطور.
بهم قول بده که این کار رو متوقف میکنی. بهم قول بده.
باستیانها، اونا اینجا هستن!
پنجره رو نگه دارید.
محاصره شدیم!
وانمورتن، مردات توی موقعیت هستن؟
علیاحضرت، شما پیام لرد اورسینو رو دیدین.
ما باید منتظر رسیدن اون باشیم قبل از حمله.
الان وقت بیپروایی نیست.
بیپروا؟ من دارم شهرم رو پس میگیرم.
نگاه کن و یاد بگیر، دوست قدیمی.
مردای تو اینجا چیکار میکنن هنوز، هارکر؟
شهر از دست رفته.
خودتون رو نجات بدید!
من و تو، برگان. بیا این رو تموم کنیم.
ممکنه این نبرد رو ببری، ولی هرگز در جنگ پیروز نمیشی.
گرگ قویه، قویتر از اونی که فکر میکنی.
و خرس پیر و ضعیفه.
این مسابقه نیست. این یه کشتن از روی رحمته.
نه!
از این طرف، دوستای من!
به باغ مردگان برید. من پوششتون میدم.
حرکت کنید!
بهم اعتماد کن. لوکاس تقاصش رو پس میده.
برادرم حالش رو جا میاره. این حرف منو یادت باشه.
ویتلی... در مورد بروگان.
یه... یه چیزی هست که باید بگم--
اوه، به من توجه نکن.
فقط اومدم ظرفهای خالی رو جمع کنم.
مگه استعدادهای تو تمومی نداره؟ خبری از درو نشد؟
بهتره فرار کنه.
اورسینو برای سرش جایزهای گذاشته که هر مردی میتونه باهاش یه قلعه واسه خودش بخره.
نه.
مردم درو بهش خیانت نمیکنن. - امیدوارم حق با تو باشه.
به خاطر همهی شما.
به این زودی میری؟
داری چیکار میکنی؟
کشتگان رو جابجا میکنم، قربان.
No comments yet. Be the first to leave one.