De eerste 190 regels.
تلویزیون: موضوع، وحشتِ مینهای زمینی نیست
که تو خونه سرتیترِ خبرا شده
بلکه گزارشهایی از رابطهی عاشقانهی پرنسس با دودی الفایده
گمانهزنیهایی که با رسیدنِ دیشبِ یه ماشین
مشابهِ ماشینِ پرنسس، شدت گرفته
سلام، پل
خبرنگارها: (فریاد میزنند) دیانا! دیانا
خانم، اینطرف، خانم
یه لبخند بزنین. آه، عالیه، ممنون
انگار چک رو فرستادن
جمعِ خوبی شد، مگه نه؟
از این طرف لطفا، خانم
یکی هم برای من، دای
دارین طلاق میگیرین؟
دای؟ دای، دارین طلاق میگیرین؟
دای، دارین طلاق میگیرین؟ دای
دارن میان رد بشن
مرد: ممنون
هفتهی طولانیای بود. همهتون حتماً خیلی خستهاید
برین خونه. و ممنونم ازتون
شام رو کجا میل دارین، والاحضرت؟
چیزی نمیخوام. همه میتونن برن خونه. ممنون
خب، بله. من... من به خودم آسیب زدم
از خودم خوشم نمیاومد
خجالت میکشیدم که نمیتونستم با فشارها کنار بیام
واسه همین فقط به بازوهام آسیب زدم
واسه همین به دست و پاهام آسیب زدم
توی این ازدواج، ما سه نفر بودیم
واسه همین یه کم شلوغ بود
جاناتان دیمبلبی: (در تلویزیون) تندترین انتقاد اینه که
وقتی ازدواجتون داشت از هم میپاشید، شما به همسرتون وفادار نبودید
چارلز: تندترین انتقاد اینه، درسته؟
تندترین انتقاد اینه، درسته؟
زن: و چشمهات رو باز کن
سنجاق میخوای؟ اومم
دیانا: مدام برمیگرده
همون خوابی که برات گفتم. سقوط توی تاریکی؟
این سقوط کردن نیست
رها شدنه. یکی داره این کار رو با من میکنه
زن: و یه نفس بکش. (دم)
فکر میکنم شاید از رها کردن میترسی
میدونم. من به چیزها میچسبم
مثل ازدواجم
تو متولد تیر ماهی
به ایدهی عشق میچسبی
چون توی عشق ورزیدن خیلی مهارت داری
واسه همین مدام به بخشیدن ادامه میدی
بخشِ سختش، دریافتِ عشقه
اما اگه نتونم دریافتش کنم، برمیگردم همونجایی که شروع کردم
و اونجا کجاست؟
دمِ در. یه دختر کوچولو که منتظره
هر دو: ...که مادرش برگرده
خب، شاید اون دختر کوچولو بالاخره باید بلند شه و بره توی باغ
سی سال گذشته
توی خوابت، کی داره هُلت میده؟
مسئله این نیست، اونا
مسئله اینه که، کسی هست منو بگیره؟
زن: فقط از سینک استفاده کن
دیانا: خب، باشه
فکر کنم دیگه برای عقبنشینی خیلی دیر شده
حالم خوبه، ویلز. فقط مواظب باش به سگهای ملکه شلیک نکنی
آخر هفتهی دیگه میبینمت
اون یکی نه، بعدیش
خب، اگه این چیزیه که کاخ تصمیم گرفته
نه، تا وقتی تو خوشحال باشی برای منم مشکلی نیست
منم دلم برات تنگ شده
توی اپرا هستم. خیلی داره خوش میگذره
دوستت دارم
خداحافظ عزیزم
پاتریک: یه برنامهای پیش اومده. یه زیردریایی هستهای باید نامگذاری بشه
من به کاخ اشاره کردم که شاید مایل باشید این کار رو انجام بدید
شاید شما هم بتونید به کاخ اشاره کنید که من دلم میخواد بچههام رو ببینم
بیشتر از یک بار در هر پنج هفته
موضوعِ زیردریایی، توی شرایط فعلی منطقی به نظر میرسه
زیردریایی هستهای؟ من میخوام به مردم کمک کنم
هنوز این احتمال هست که یه روز ملکه بشید
چه بخواید چه نخواید، ارتش و نیروی دریایی خواهید داشت که با... به مردم کمک میکنن
خفه شو
ببخشید، پاتریک
والاحضرت، اونا پشت خطه
میگه واجبه
زن: اون دیانائه
ببخشید. بخش مراقبتهای ویژه؟
اِم، طبقهی دوم، سمت راست. ممنون
زن: خودشه، نه؟ خودِ خودشه
خونریزی داشت. بعضی وقتها توی عملهای بایپس این اتفاق میافته
خانم توفولو. دکتر. ایشون دیانا هستن
وضعیت جوزف هنوز خیلی وخیمه
برای برگردوندنش به اتاق عمل در بعدازظهر امروز، به اجازهی شما نیاز دارم
البته
خواهش میکنم مراقبش باشید. اون خیلی برامون عزیزه
حالش خوب میشه
بله. اون مَرد میدونه داره چیکار میکنه، اینطور فکر نمیکنین؟
آسانسور: درها در حال باز شدن
میرین پایین؟ بله
ممنون. من داشتم، اِم، جوزف رو میدیدم
خیلی حالش بهتره
آقای توفولو توی اون طبقه نیست
درسته. بله، خب، راه رو گم کردم و، میدونین، یه کم اشتباه رفتم
راستش، راه رو گم نکرده بودم. داشتم سرک میکشیدم. بیمارستانها برام جذابن
آسانسور: درها در حال باز شدن. جدی میگین؟
بله. وقتی از بیمارستانها بازدید میکنم
ذوقزده میشم چون حس میکنم میتونم کمکی بکنم
خب، شاید بتونم اونجا رو بهتون نشون بدم
خیلی دوست دارم
نمیدونم چطوری باهاتون تماس بگیرم
خب، منم مثل بقیهام. موبایل دارم
راستش، من مثل بقیه نیستم. چهار تا دارم
یه شماره هم کافیه
و ساعت ۱۱:۰۰، ملاقات با عالیجناب اسقف اعظم کانتربری
ساعت ۱۳:۰۰، ناهار... پل
ناهار با کلایو جیمز
ساعت ۱۵:۰۰، جلسهی توجیهی اینجا توی کاخ کنزینگتون با دکترهای برادمور
دربارهی درمانِ بیماران
ممنون، پل
پاتریک: و یه چیز دیگه، خانم
شایعه شده که با بیبیسی مصاحبه کردین
بله. نگران اون نباش، پاتریک. همه چیز درست میشه
این بخشِ سر رجینالد ویلسون با ده تا اتاق خصوصیه
خدمات درمانیِ دولتی این طرفه. کلاً، حدوداً نصف به نصفه
پدرتون دکتر بود؟ نه. نه، اون کسبوکار خانوادگی رو اداره میکرد
بطریهای شیشهای. اما یه عمو دارم که جراح قلبه
زن: اون لیدی دایه
پس، راهِ اون رو ادامه دادین
من دنبالهروی هیچکس نیستم
اما، بله، اعتراف میکنم که عموم کمکم کرد تا توی مسیرم قرار بگیرم
خانوادهها میتونن مفید باشن
و البته رو اعصاب
شاید من با خانوادهم خوششانستر از شما بودهم
اوه، نمیدونم، من دو تا خانواده دارم
ببین چقدر خوششانسم
اینجا واقعاً مجهز و پیشرفتهست
عملهای قلب چقدر طول میکشن؟
گاهی هشت یا نُه ساعت
خدا، چطوری دووم میارین؟
به جایی توی وجودت میرسی که زمان دیگه معنایی نداره
تو نیستی که عمل رو انجام میدی، عمله که تو رو پیش میبره
خیلی دوست دارم این رو حس کنم
و وقتی تموم میشه، واقعیت یه کم بیروحه و تو خیلی خستهای
حتماً همینطوره
و اینجا هم اقامتگاهِ پزشکِ کشیکه
چی، همینجا میخوابین؟ اومم
چی میخورین؟
یه سلفسرویس طبقهی همکف هست ولی تا دیروقت باز نیست
خب، همیشه میتونی برای شام بیای پیش من، همین دوروبراست
جدی میگم. توی کاخ، ما تا دیروقت بیداریم
دیانا: سونیا، مطمئنی این همون چیزیه که باید باشه؟
اون جراح قلبه، درسته؟ پس غذای سالم میخوره
پاستای صدفی دارم
پختنشون سختتر نیست؟ نه، میجوشونی و آبکش میکنی. هشت دقیقه
بقیهی کارها رو من میکنم، تو فقط بذارش توی مایکروفر
مطمئنی متاهل یا چیزی نیست؟
نه. آمارش رو درآوردم
خب چیِ این مرد رو دوست داری؟
اون با من مثل یه پرنسس رفتار نمیکنه
انگار اصلاً نمیدونه من کی هستم
شاید واقعاً نمیدونه. ممکنه اطلاعاتش خیلی ضعیف باشه
کمکی از دستمون برمیآید، قربان؟ بله
سلامتی. دیانا: سلامتی
فردا سرِ کاری؟ نه توی بیمارستان
دارم یه مقاله برای صبحِ دوشنبه مینویسم
بخشی از پایاننامهمه. باید تا نیمهشب خونه باشم
با چنین شغل پراسترسی، چطوری به آرامش میرسی؟
جاز گوش میدم
مطمئن نیستم جاز دوست داشته باشم
باید بری "رونی اسکات". (میخندد)
میدونی که من نمیتونم همینطوری هر جایی برم
گوش دادن به نوار مثلِ کنسرت نیست
جاز مالِ همون لحظهست. باید اونجا باشی
بداهه است. مثل زندگیه. زندگی من کاملاً نظامیوار و برنامهریزی شدهست
بهت میگن کجا بری و با کی دست بدی؟
دقیقاً
حسنات: اما توی همون چهارچوب، تو بداهه عمل میکنی
به یکی نگاه میکنی تا سرنخی برای شروعِ گفتگو پیدا کنی
و اجازه میدی از همونجا جریان پیدا کنه. تو همیشه داری بداهه پیش میری
و اگه بتونی بداهه عمل کنی، از جاز خوشت میآد
باید یه سری به شام بزنم
عجب چیزِ داغی، نه؟ چی؟
تو، توی آشپزخونه
بله، داغ و حرفهای. میشه اینطور گفت
چه معرکهای
پس قلبها در واقع نمیتونن بشکنن؟
یه قلب ممکنه چنان شوک شدیدی بخوره که هیچوقت خوب نشه
بله، ولی واقعاً میتونن بشکنن؟
همکارهام ممکنه مخالف باشن
اما من معتقدم، مثلاً، ماریا کالاس از غصهی عشق دق کرد
غذای منو دوست نداری
نه. نه، عالیه. معلومه که آشپز خیلی ماهری هستی
اوه، بیخیال. واقعاً چه جور غذایی دوست داری؟
نمیتونی برام یه همبرگر درست کنی؟
No comments yet. Be the first to leave one.