De eerste 200 regels.
هر شهرت بزرگی، گناه سیاهی رو در سایهاش پنهان کرده.
حالا میفهمم چرا میگن،
شانس با آدم شجاعه.
شانس با کسیه،
که جرأت ارتکاب جرم رو هم داره...
چون داره همه چیزش رو برای اون جرم به خطر میندازه.
این کلید باز کردن در شانس.
یه باور رایجه که جرمها به خاطر پولی که پشت اون دره، انجام میشن.
این پوله که ما رو وسوسه میکنه در رو باز کنیم و به سمت جرم هل میده.
چون... پول یه جا بند نمیشه.
میخواد در گردش باشه.
ما کی باشیم که جلوش رو بگیریم؟
رئیس بخش انطباق
آره! حتماً، حتماً.
میام. حتماً میام.
بالاخره بچه است دیگه. فهمیدم.
با خانواده میام.
حتماً. باشه. میتونید منتظر بمونید.
بله، بفرمایید؟
یه سرقت توی اتاق گاوصندوق بانک حیدرآباد اتفاق افتاده.
وای، وای... یه... یه دقیقه. یه دقیقه. یه دقیقه.
هاه!
هاه!
بریجش! فوراً به مدیرعامل زنگ بزن.
این چه کوفتیه که داره اتفاق میفته؟
پس همه کجان لعنتی؟ -قربان، قربان، قربان!
ما پروتکل امنیتی نداریم مگه؟ -قربان، قربان، قربان!
اگه کسی جربزه داره... حرف بزنه. -قربان، قربان...
قربان، مسئله اینه که... دو نفر پول نقد ذخیره رو از خزانه حیدرآباد ما دزدیدن...
و اون رو به گردش درآوردن، قربان.
اون دو تا شیاد رو فوراً تو لیست سیاه قرار بدید.
و مطمئن بشید که به جرمهای مختلف بانکی دستگیر بشن.
و از همه مهمتر...
تحت هیچ شرایطی نباید یه هرشاد مهتای دیگه به دنیا بیاد.
داستانش با یه شروع طوفانی آغاز شد!
اما بذارید شش روز شما رو به عقب برگردونم.
در نگاه اول،
اعتماد فقط یه مفهوم برای بانکها به نظر میرسه.
به همین دلیله که مشتریها انتخاب میکنن پولِ به سختی به دست اومدهشون رو
توی گاوصندوقهای بانک امن نگه دارن.
اما هر جا پول باشه،
قطعاً سرقت و کلاهبرداری هم خواهد بود.
یه نهاد نظارتی برای کنترل این تخلفات وجود داره.
آر.بی.آی. بانک مرکزی هند.
اما... هیچ قانونی بدون راه گریز وجود نداره.
چون... ما معتقدیم... قانونها برای پیروی کردن نیستن.
بلکه برای شکسته شدن.
پس، تعداد زیادی موش از این راههای گریز استفاده میکنن.
اما بیشترشون گیر میفتن.
اما...
فقط تعداد کمی موش بدون مجازات میمونن و تو این راههای گریز به گردش در میان.
این رو توی بازار سهام سرمایهگذاری میکنید؟ -نه، قربان.
برای اطمینان از حداکثر سود، اون رو در ابزارهای مالی دیگه سرمایهگذاری میکنم.
همه همین حرفا رو میزنن.
حداکثر بازدهی. اما ضمانتش چیه؟
متقاعد کردن مشتریها، جذب کردنشون از بانکهای دیگه و از دست ندادنشون.
این کار منه. سوریا کانچارانا، مدیر ارشد روابط.
حواست به سرمایهگذاریهام باشه.
همهاش یه بازی لعنتیه.
ممنون که با ما همکاری میکنید. -ممنون.
سوریا، فرم وام مسکن رو پر کنیم؟
صبر کن. مامان داره یه خونه دیگه رو نگاه میکنه.
چه قیمتی برای این آپارتمان گفتی؟
من؟
هیچ ایدهای ندارم. -نداری؟
ولی شما دلال هستید، نه؟
آه... -خانم، خانم...
آه... ایشون هم برای دیدن آپارتمان اینجا هستن.
اوه، ببخشید... فکر کردم... -نه. اشکال نداره.
اوه، ببخشید عزیزم. -اشکال نداره. اشکال نداره.
شما میخواستید آپارتمان پایین رو ببینید، نه این یکی.
بریم؟ -بله.
مامان! -هی، مواظب باش. -مامان اینجا چیکار میکنی؟
بابو، این آپارتمان فوقالعادهست.
مامان! میشه تو جمع به من بابو نگی؟
هی! اون رو ولش کن، بیا همین آپارتمان رو بگیریم.
هفت میلیون اضافه هزینه داره.
بابو، بابو، بابو...
وقتی ازدواج کنی...
و بچه دار بشی، این خونه مثل بهشت میشه.
این خونه مثل بهشت میشه.
چقدر نازه!
این نمایش رو تموم کن.
من یه روپیه هم بیشتر از بودجهام خرج نمیکنم.
بریم.
اوه، نزدیک بود یادم بره. الان برمیگردم.
چی شد مامان؟ -الان برمیگردم...
خانم دلال! -هان؟ بله؟
هی، بابو...
سلیقه مامان شما و سلیقه من چقدر بهم میاد.
بیا همین آپارتمان رو بخریم، زود...
مامان الان میاد. -خب که چی؟
اگه ما رو ببینه، ما رو به عقد هم در میاره. -صبر کن...
سواتی، لطفاً.
پنج ساله که عاشقشم.
پنهانی.
اون توی یه بانک دیگه کار میکنه.
پسفردا به بانک من میاد.
دو تا هدف تو زندگی داره.
میخوام کار کردن رو ول کنم و بوتیک لباس زیر خودم رو راه بندازم.
و دومی؟
چه دعوا باشه چه نباشه... بدون هیچ کم و کاستی...
هر روز... همینجوری...
ماچ!
هی! -ها!
اینم تو طراحی کردی؟ هوم!
میخوای ببینی؟ -وایسا، لطفاً!
سواتی، ول کن. خواهش میکنم... -چرا میترسی؟
قیمت آخر، خانم.
به جای اینکه یواشکی اینور و اونور بریم، عاقلانهتره که
خونه خودمون رو داشته باشیم. -ممکنه مامان بیاد.
هی، بابو... -هوم!
سوریا! -هوم. -اگه موافق باشی...
میتونیم آپارتمان رو تو بودجمون بخریم.
چه جوری؟
هی! تو که آخر این ماه هم پاداشت رو میگیری
هم یه بنوس.
ما پول مزایای پایان خدمت داریم.
EPF هم داریم.
پول اجاره خونه هم هست.
بیا یه پیش پرداخت بیشتر بدیم. قسطها رو کی میده؟
از خانواده زن آیندت پول میگیریم.
این رو شرط ازدواج میذاریم.
اگه قبول نکردن، یه دعوا راه میندازیم. -مامان!
کنترل!
دامادی که کارمند بانک باشه راحت پیدا میشه؟
چی؟ -این آپارتمان تو بودجمون نیست. چرا تو نمیخریش؟ -هوم.
با یه آپارتمان دوخوابه میخوایم چیکار کنیم؟
هوم...
اول، اون موهایی که دور دکمه پیرهنت گیر کرده رو بردار.
«فیلمهای جکی چان»
«و پشمک.»
«مامانم هیچوقت برای این دو تا کوتاه نمیاد.»
اما... -دیگه شکر ممنوع. فقط انسولین.
مامان... -هوم...
خب...
باد...
گیر کرد. -هوم.
تو یه دفعه هم خونه رو نشونم دادی هم زن آیندتو.
مامان،
پشمک چطوره؟ -پشمک؟ -بابو...
اول برای وام درخواست بده.
همون خونهای رو میخری که مامان انتخاب کرده؟
اون که خیلی بیشتر از بودجه منه، بابا.
برای رسیدن به اون تارگته که این ماه برای وام درخواست میدی؟
هوم... پس تارگت من چی؟
چه جوری این حلقه گل رو از گردنم بردارم؟
«اون فقط یه همکار نیست. یه دوست صمیمیه.»
«همیشه کنارمه.»
«اوم. اون باید با من باشه.»
آتیش نداره، نه؟ -تو؟
تو فندک. -آه!
معمولیه.
بدون اصطکاک، آتیشی در کار نیست.
برای فندک؟ -برای من.
کسی کاری که من میکنم رو اینجا قدر نمیدونه.
پس چرا نمیری؟ -هی!
«اون حلقه گل برای کساییه که تارگت فروش صفر دارن»
«به عنوان تشویقی.»
«باید این توهین رو به گردنت بندازی...»
«بعد میاد پیش من تا برش دارم.»
هوم! هی، بده اینجا.
برو. -اولین فروشم، آقا.
جونم رو هم برات میدم. اونوقت یه فرم بهم نمیدی؟
اسمت چیه؟ -رفیق!
سریع انجامش بده. -رفیق اونیه که به وقتش به داد آدم میرسه.
فرمتو بده به من.
اون مدیره مارصفت، حلقه گلت رو ازت میکنه و میندازه گردن من.
میدونم. گوش کن...
فرمت رو بده.
این حلقه گل رو میندازم تو سطل آشغال.
هیس...
حالا فهمیدم.
«اگه فضولی آدم بود،»
«دقیقاً شبیه اونه.»
«اون جاسوس مدیر ماست.»
لعنتی! احمق!
خداحافظ آقای پان خاته. -هی!
هی، چند بار باید بهت بگم؟
پانکاجِ. نه پان خاته.
اول، دست از اون جویدنیها بردار.
سر و صدای سوراخکاریش گوشمون رو کر کرد. یکی قطعش کنه.
رفیق، یه سؤالی دارم.
جداً، چه جوری این کار گیرت اومد؟
چی بگم؟
لطف بابا... آااه!
تو همه چی رو به لطف بابا نسبت میدی.
این زیپ اذیت میکنه.
این بابا کیه؟
بعداً بهت میگم.
این یه مانور آتشنشانیه. همتون لطفاً برید بیرون.
وقتی اضطراری پیش میاد، نباید هول کنید.
همه با اشتیاق منتظرمونن.
مهمتر از همه، عجله نکنید.
یه چیز مهم دیگه...
ای وای. -هیچوقت موقع اضطرار از آسانسور استفاده نکنید.
تو این جور مواقع از پلهها استفاده کنید.
اون مار داره نگاهم میکنه...
بریم پایین؟
تو که میگفتی اون ول میکنه میره.
No comments yet. Be the first to leave one.