De eerste 170 regels.
اینقدر جاهای لعنتی زیاد هست که ممکنه بیفتی.
یهو از دید ناپدید میشی. هزار، دو هزار پا پایین.
و عمراً ازش جون سالم به در نمیبری.
و یه چیز دیگه هم طوفانهای رعد و برقه،
که خیلی لعنتی سریع میان.
و اگه پشت یه سنگ پناه نگیری،
فقط یه هدف زنده هستی.
فقط یه بچهای، خب، ۱۲ ساله،
لاغر و ضعیف.
سعی میکنی حدس بزنی اون ممکنه چی کار کنه،
ولی عمراً نمیشه پیشبینی کرد
که یه بچه چی کار میکنه.
حقیقتش، تا روز نهم، ما دنبال یه جسد میگشتیم.
دان: اوه!
رایان: دان، باباست! اون بالا تو جادهست!
یالا، بریم، اون اینجاست!
دان: داریم میریم ماهیگیری!
ووه!
دان: بابا! یواشتر!
بابا!
بابا!
دان: بابا!
هی بابا، یواشتر!
گوینده خبر رادیو ۱: ارتشهای روسیه از شمال در حال تهدید هستند،
ارتشهای آلمان از غرب در حال تهدید هستند،
و ایالات متحده بیطرف باقی میماند.
بابا اومده خونه! -بابایی!
تامی: بابا.
تامی: میتونم راجع به پای بهش بگم؟
آره، میتونی.
سلام، فسقلی.
سلام، خوشگلم.
یه لحظه هم آرامش نداریم.
اوه، تو که خبر نداری.
چشم، خانم.
تامی: بابا، ما یه پای درست کردیم.
بلوبری؟
اگه پتسی همهشو نخوره.
هی، هی، هی.
تامی: همهشو میخورم،
و بعدش یه پای دیگه درست میکنم.
و اونم بخور.
همه چی روبراهه؟
آره.
کار!
ادامه بده.
رایان: دان، من نمیتونم!
ای بابا.
دارن میان.
همش دارن در مورد سفر حرف میزنن.
از سحر پاشدن، فقط منتظر تو بودن.
دان: بابا!
آقا.
خب، آب چطوره؟
خوبه.
عالیه، آقا.
آقا.
به این دستا نگاه کن.
تابستون خیلی طول کشید. زحمت کافی هم نکشیدی.
دان فندلر، جلوی مادرت نه.
ببخشید، آقا.
فکر میکنی ماهی بیشتری میگیریم
از دفعهی قبل؟
بله، آقا. کیف منو بگیر.
دان: نه، رایان، خودم برش میدارم. خودم!
دونالد: چیزی در مورد زغالاخته گفتی؟
-رایان: بذار من ببرمش! بیا دیگه.
-رایان: هوم.
این کاپشن چقدر قیمت داره، آقای محترم؟
ده هزار دلار قیمت داره!
ده هزار تا دلار؟
خیلی، خیلی، خیلی گرون بود.
رایان: من تمام تابستون کار کردم و حسابی زحمت کشیدم.
فقط میخرم و میفروشم، میخرم و میفروشم،
و مثل سگ کار میکنم، از صبح تا شب.
We gotta go to work now. -Yeah, we gotta go work had.
باید بریم! باید بریم!
رایان: بخر، بخر، بفروش، بفروش، بخر، بخر، بفروش، بفروش، بخر، بخر!
دان: مامان، باید بیشتر زور بزنیم!
خب، تقریباً گرفتمش.
اصلاً بهت قول میدم، بزرگترین
ماهی دنیا رو میگیرم.
اونقدر بزرگه که توی قایق جا نمیشه.
رایان: چطوری میخوای اونو با اون بازوها بالا بکشی؟
داری مسخرهام میکنی؟
داری مسخرهام میکنی، ها؟
تو که قرار نیست چیزی بگیری.
تو ماهیگیری افتضاحی.
تو هم که چیزی نمیگیری.
نخت کلاً گره خورده.
داری بدتر گرهش میزنی. کمک میخوای؟
مطمئنم بابا میتونه کمکت کنه.
دان: نه، نمیخوام!
تویی که همیشه پیش بابا گریه میکنی.
رایان: نه، نمیکنم. تو احمقی.
بس کن!
بس کن!
دان: تو احمقی.
بچهننه.
بس کن!
رایان: بابا! -بچهها!
ماشینشویی.
حالا برید بیرون.
دونالد: اصلاً برام مهم نیست کی شروع کرد.
هر دو کلهپوک، برید!
دان: چرا اون کارو کردی؟
رایان: تو بودی که داشتی اذیتم میکردی.
تو که هیچ کاری نمیکنی.
حداقل میتونی سطل رو پر کنی؟
من بار اول پرش کردم.
اگه به خاطر تو نبود، من این کارو نمیکردم.
خب، اگه جلوی بابا بهم نمیگفتی احمق،
منم این کارو نمیکردم.
چون تو احمقی.
نه.
رایان: بس کن!
گوینده رادیو 2:
دوقلوها دوباره شروع کردن.
دونالد: لعنتی!
رایان: دان، بس کن!
هی!
بفرمایید. دعواتونو تموم کنید.
من... من نمیخوام دعوا کنم.
چارهای نیست. بعضی وقتا مجبوری بجنگی.
بعضی وقتا چارهای نداری.
یالا!
دعوا کنید!
دعوا کنید!
شام!
چشم، مامان.
دان: باشه، بذار من بگیرمش.
اگه اینطوری برش بزنی، خوشمزهتر میشه.
خب، میخوام همهشو بخوری، لطفاً.
پوست توشون نیست، نه؟
پوست توش نیست.
نه، من هیچوقت این کارو باهات نمیکنم.
تامی، لطفاً یه بیسکویت به من میدی؟
ممنون.
دان، آرنجات.
به برادرت نگاه کن.
ممنون.
خب، یه خبر ناامیدکننده دارم.
باید برگردم سر کار.
دو روز دیگه میرم رای.
پس سفر ماهیگیری ما چی میشه؟
متاسفم.
اما برای جبرانش، چطوره یه کوهنوردی بزرگ بریم؟
میتونیم فردا راه بیفتیم، دوشنبه شب برگردیم.
راهش نزدیکه.
و این کوهنوردی، دان. کوه کاتادین.
کار آسونی نیست. مسیر خطرناکیه.
یه روز کامل طول میکشه.
و پسر آقای کاندون، هنری. هنری رو یادت میاد؟
اون گفت مارو بالا میبره.
امم، نظرت چیه دان؟ هوم؟
باشه.
یه مشت کوه قدیمی مزخرف به جای دو هفته ماهیگیری
خیلی عالی به نظر میرسه.
روث: هی، دان.
بذار حرف بزنه.
چرا اصلاً برگشتی؟
دوباره بگو، دان؟
گفتم، "چرا اصلاً برگشتی؟"
خب، تو مجبور نیستی بری.
شاید من برم.
تا تو هم ببینی چه حسی داره.
هی.
فکر کنم وقتشه موهاتو کوتاه کنی، فسقلی.
چی میگی؟
این موی کجت، انگار دو برابر سریعتر رشد میکنه.
No comments yet. Be the first to leave one.