De eerste 200 regels.
چکمههای جدید بوهمی از گرووی شو.
باحالترین کفشهای تو شهر.
این پاشنهبلندهای محشر مطمئناً...
یه چیزیه که آدم رو به وجد میاره.
بوهمی - تنها راه پیشرفت.
مردم برای اینکه این چکمهها رو داشته باشن، لحظهشماری میکنن.
منظورت پاشون نیست؟ - دقیقاً.
تو شمارهی هفته بعد خواهید بود.
تا جمعه دیگه ازش خبری نیست.
هیس. - "باحالترین کفشهای تو شهر--
که همینجا تو شهر خودمون ساخته شده."
این یکی رو میتونی داشته باشی.
و گفتی مراسم رونمایی...
به شنبه جلو افتاده؟
شنبه؟! - شنبه؟!
به خاطر تقاضای عمومی.
خیلی ممنون آقای میلینگتون.
خداحافظ خانمها. - خداحافظ.
خب، بریم سراغ دستگاهها و...
و با هم یه کار عالی و هماهنگ انجام بدیم.
من فکر کردم ما چکمه تولید میکنیم.
با این تعداد کم پرسنل...
ما هرگز نمیتونیم تا شنبه تمومش کنیم.
مگر اینکه اضافهکاریمون رو پرداخت کنی.
آره، باید دو شیفت کار کنیم.
متاسفانه وضعیت مالی کارخونه در حال حاضر کمی تنگه، خانمها.
در حال حاضر، خانمها.
یعنی چی؟ - یعنی،
من خیلی رو حسن نیت شما حساب میکنم...
که این سفارش رو به موقع آماده کنیم.
پس میخوای ما ساعت اضافه کار کنیم بدون حقوق اضافه؟
خب، ما نمیخوایم که کارخونه ورشکست بشه، درسته؟
چی؟ - حقیقت تلخ اینه که...
یا باید همه با هم همکاری کنیم...
وگرنه ممکنه همهتون بیکار بشید.
اینو دیدی؟
چکمههای بوهمی؟ - اوه، محشرن.
البته با حقوق من که نمیتونم بخرمشون.
زیاد راحت به نظر نمیرسن.
خیلی جسورانه هستن.
منم یه بار یه جفت کفش پاشنهبلند اینجوری داشتم.
نزدیک بود تو دویدن برای اتوبوس گردنم بشکنه...
بعد از یک شب تو "پَشِن".
یه کلاب شبانه بود.
بگذریم، بیخیال چکمهها – من یه فرصت تجاری حس میکنم.
فکر میکنی بتونیم شرابمون رو تو مهمونی رونمایی بفروشیم؟
آقای میلینگتون معمولاً بعد از کار تو "اسپیتفایر" هست--
میتونی ازش بپرسی.
ممم.
ما باید برای این کار اضافی حقوق بگیریم.
دارم با اتحادیه صحبت میکنم. - حرف آقای میلینگتون رو شنیدی--
اگه این چکمهها رو به موقع آماده نکنیم...
ممکنه بیکار بشیم.
آخ، خانمها، نمیتونم بهتون بگم چقدر از این کارتون ممنونم.
اوه، عمو آرتور. متاسفم-- آقای میلینگتون.
خانمها دارن به خاطر ساعات اضافه غرغر میکنن.
درموت، چیزی که باید در مورد زنها بفهمی اینه که...
چقدر عاشق غر زدن هستن.
فقط باید بدونی چطور باهاشون کنار بیای.
از جذابیتت استفاده کن-- - آقای میلینگتون.
آخ. برنیس دوستداشتنی.
داشتم فکر میکردم که... - خب، دیگه فکر نکن.
مطمئنم درموت میتونه کمک کنه.
جذابیت، درموت. اگه اصلاً چیزی داری.
سلام دخترا.
پم.
خیلی وقته ندیدیمت.
پاملا، چه سعادتی؟
مگه یه دختر نمیتونه بیاد عموی مورد علاقهش رو ببینه؟
میتونه، اما شرط میبندم چیزی میخواد.
تو منو خیلی خوب میشناسی.
فقط نیم ساعت بهم وقت بده،
پاملا عزیزم، من یه دو سه تا کار دارم...
که باید سر و سامون بدم.
ما یه سفارش بزرگ داریم که باید تمومش کنیم.
میبینم. پس کتری رو بذار رو گاز.
منتظر میمونم.
جالبه.
اسنوبال؟ - اوه، فقط یه کوچولو.
ما برای کار صومعه اینجاییم، یادت باشه.
من این همه سر و صدا رو نمیفهمم.
اونا فقط چکمهان. - اونا چکمههای "بوهمی" هستن.
من فکر کردم اونا چکمههای "گو-گو" هستن.
چکمه "بوهمی" همون چکمه "گو-گو" هست.
ظاهراً.
اونا روی تو خیلی عالی به نظر میرسن، پگی.
ممنون.
خب، اون کارای هنریهنریات چطور پیش میره؟
دارم پورتفولیوی (یا مجموعه آثارم) رو آماده میکنم.
که عمو آرتور رو خیلی عصبانی میکنه.
"تو هنر پولی نیست." - تو کفشسازی هم پولی نیست.
و من دستام پر از پینه شده...
از بس با این چرخخیاطیها کار کردم.
غرغر، غرغر، غرغر.
صدای غرغر مردها رو که نمیشنوی...
درباره کار اضافه.
اونا فقط از پول اضافه خوشحالن.
هیس. - پول اضافه؟
هی، درک.
بگو ببینم، به تو اضافهکار میدن؟
تو و این دهن گشادت. مایه دردسری.
آرتور. - اوه، سلام هکتور.
حالا تو به من قول چند جفت صندل ته خطی دادی
برای نمایشهام.
دارم یه کار یونانی انجام میدم.
این چیه؟ - ورا.
میخوای یه کم تو لیزیستراتا بازی کنی؟
"هیچ شاعری داناتر از اوریپید نیست..."
"همونطور که میگه، هیچ موجودی به بیشرمی زن جماعت نیست."
براوو.
داری چیزی مینوشی، دیزی؟
نه، نه، من اومدم تمیز کنم.
یواشکی کار میکنم. هیس.
فکر میکردم ارواح بیشتر کار تو باشه.
ارواح مقدس؟ - خوب گفتی!
آره. فردا یه بطری بیار کارخونه،
تا صحبت کنیم.
زود اومدی.
یه کار دوم دیگه هم داری؟
چارهای نیست. - خب، نباید باشه.
صبر کن تا بهت بگم چی فهمیدم...
بجنب خانم تیکش.
ساعت هشت که شد، باید پای اون دستگاهها باشی.
تق تق. رئیس هست؟ براش یه جرعه آوردم.
تو دفترشه ولی دوست نداره
قبل از نه مزاحمش بشن. - آه، خب، من باید
نیم ساعت دیگه تو کلیسا باشم.
اِم، نه، نه.
هیچ وقت برای شراب زود نیست...
اوه...
پارگی و تورم نشون میده که ضربهای به سرش خورده.
شاید یه سرقت ناموفق بوده؟
پول هنوز تو صندوق پول خرد هست
اما شاید آقای میلینگتون یه دزدی رو غافلگیر کرده.
یا دزده مزاحم اون شده.
به نظر میاد دیشب اینجا خوابیده.
روی گوشه خون هست.
با توجه به وضعیت جسد،
میگم وقتی افتاده، سرش خورده.
پس، یه حادثه؟
نه، فکر نمیکنم.
بهتره یه پنجره باز کنیم. بادام تلخ.
سیانور؟
یه قهوه جوش اینجا هست و یه فنجان نیمه خورده.
اوه بله، عالیه. برای آزمایش میبرمشون.
یکی اینجا مو ریخته.
و این مو به نظر نمیاد مال آرتور باشه.
خواهر، زمان مرگ؟
خب، سفتی نعشی نداره.
جسد هنوز گرمه.
بیشتر از چند ساعت پیش نبوده.
خواهر رگ گفت وقتی اومده اینجا چندتا کارگر بودن.
اونا بیرونن. - این وحشتناکه.
ما باید مثل همیشه باز کنیم. شنبه مراسم رونمایی داریم.
شوخی نمیکنم، درموت، ولی میتونستی یه کم
غمگینتر به نظر بیای.
حالم بده.
هیچ کدومتون امروز صبح آقای میلینگتون رو دیدید یا باهاش حرف زدید؟
اون تمام شب تو دفترش داشت روی رونمایی کار میکرد.
هیچکس به هیچ وجه جرأت نمیکنه بره اونجا.
یا اخراج. - ما جرأت نمیکردیم.
سلام، کی اینجا دست چربشو گذاشته؟
و یکی دیگه هم اینجا هست، نگاه کن.
چیه؟
اسناد مالی.
خواهر، یکی اینجا تازگیا آتیش روشن کرده.
تو گرمای تابستون، خب، البته، تابستون بریتانیا.
اوه بله.
یکی کاغذ سوزونده.
ولی چرا؟
من تا جایی که تونستم، تیکه هاشو نجات دادم.
تافت مو برای چیه؟
شاید این تیکه ها قرار داغ دارن.
باید پایداری ساختاریشون رو حفظ کنم
قبل از اینکه بتونم بررسیشون کنم.
روی لکههای چرب هم دارم آزمایش انجام میدم.
باشه، در مورد سیانور چی؟
اوه، خیلی عجیب بود...
نمونه از فنجان قهوه و قهوه جوش.
وقتی مخلوطی از سولفات آهن رو اضافه میکنم،
سود سوزآور و آب مقطر...
این معمولا جاییه که میگی "بینگو".
اگه سیانور وجود داشت، مایع آبی روشن میشد.
پس سیانور اونو نکشته؟
ولی اون بوی بادام تلخ غیرقابل انکار بود.
و سیانور سریع عمل میکنه.
اون حتما امروز صبح اونو بلعیده.
ولی هیچ نشانهای نیست که چیز دیگهای خورده یا نوشیده باشه.
و اینم یه نکته جالب دیگه...
موهایی که روی زمین پیدا کردم انسانی نیستن.
ساختارش تک ردیفیه.
ساقهش شبیه یه نردبون کوچیکه.
موی حیوونه. - گربه؟ سگ؟
نه، اگه سگ بود، بافتش صاف میبود.
خاردار میبود، اگه گربه بود.
این زبره، احتمالا موی اسب.
عمو آرتور سالها پیش اصطبلها رو تبدیل به گاراژ کرد.
اصلا حیوان خونگی ندارید؟
من و درموت بزرگ شدیم، حتی یه ماهی قرمز هم اجازه نداشتیم داشته باشیم.
ظاهراً خودمون به اندازه کافی کار دستشون داده بودیم.
No comments yet. Be the first to leave one.