De eerste 200 regels.
Hunters - S01E04 98/12/05
مامان؟
جیکوب اشنایدر!
جیکوب اشنایدر!
بعدی
یه راه برای خروج از اینجا بلدم
از ساختمان سادهی ما خوشتون اومد؟
باید بگم، تحسین برانگیزه
فردریک هاوسر هستم
- مایر آفرمن - ملاقات شما باعث افتخاره آقای آفرمن
ملاقات شما هم باعث افتخاره
باید بگم، با این شهرت شما در تجارت،
متعجبم که تابحال گذرمون به هم نخورده بود.
شاید، سرنوشت طور دیگه بوده.
بذار دفتر باشکوهم رو نشونت بدم.
بهم بگو، آقای آفرمن، میتونی یه راز رو نگه داری؟
خب، گمونم بستگی به رازش داشته باشه
یه جواب خیلی خوب
خب...
ولی در این بانک،
جواب ما همیشه 'بله' است
بله
رازداری واحد پول ماست، آقای آفرمن
بذارید ازتون بپرسم،
فکر میکنید...
که الان داره از پولتون حفاظت میشه؟
نه. داره ازش مالیات گرفته میشه
شمرده میشه و حسابرسی میشه
ولی اینجا،
ما اینجا طبق یه فلسفه ساده عمل میکنیم:
اونا نمیتونن چیزی رو که نمیبینن بردارن
جوناه
جوناه؟
یالا پسر، باهام حرف بزن
به دوستت موقع شیفت کاریش دو بار شلیک شده
هیچی دزدیده نشده، هیچی از دفتر ثبت برداشته نشده
میدونی چرا این اتفاق افتاده، چرا ممکن بوده هدف قرار بگیره؟
اصلا نمیدونم
تونستی طرف رو ببینی؟
نه. زیادی تاریک بود
چی؟
باید دیده باشیش
زیادی تاریک بود
هیچی ندیدم
بعد از قتل مادربزرگت،
اومدی اینجا و هر جزئیاتی یادت بود ریختی بیرون
که چطوری طرف از کوچه فرار کرد،
که چطوری شلوار ورزشی پاش بود، چطوری یه کلاه سیاه داشت
و حالا که دوستت مرده میذاری قاتل فرار کنه،
و هیچی برای من نداری؟
جوناه، باید کمکم کنی
نمیدونم چی بگم. بهتون گفتم زیادی تاریک بود.
نمیتونستم هیچی ببینم. تاریک بود.
میخواید چه غلطی کنم دیگه؟
میخواید تمام شب حرفمو تکرار کنم؟
من... بهترین دوستم...
بهترین دوستم تا حد مرگ تیر خورده. گور بابای این چیزا.
جوناه
جوناه؟
جوناه هایدلبام؟
مامور موریس هستم از FBI
میخوام درمورد مادربزرگتون باهاتون صحبت کنم
اسمتون رو از «رابای گروسمن» گرفتم
جوناه. جوناه؟
فقط میخوام باهات صحبت کنم
میشه بذاری بیام داخل؟
اون خونه نیست
- میدونی کجاست؟ - توام پلیس هستی؟
FBI
من «میلی» هستم
FBI؟
بابت قتل آرتور اینجا هستی؟
آرتور کیه؟
دوستمون، که وقتی داشت...
کتاب کامیک لعنتی میفروخت به قتل رسید.
خیلی متاسفم. چه موقع؟
دیشب
گوش کنید، اگه...
اگه از جوناه خبری شد،
بهش بگید باید باهاش حرف بزنم، باشه؟
اون توی دردسر نیوفتاده اون توی دردسر نیوفتاده
فقط نگرانش هستم
آره. منم همینطور
FBI؟ جوناه درگیر چه کوفتی شده؟
نمیدونم؟
ولی برای شیفتش دیر کرده بود.
قرار بود جوناه پشت اون پیشخوان باشه
اون پسره دوستش رو به کشتن داد
میخوای نفر بعدی یکی از ما رو به کشتن بده؟
اگه اونا دنبالشن، براشون مانعی نداره
که تا اینجا هم تعقیبش کنن، سمت ما.
اون اینجا میمونه. خونه منه. تصمیمش هم با منه.
ممکنه هرچیزی رو که تابحال براش کار کردیم تهدید کنه
تاریخ اجرای عملیات، 13 جولای ـه.
خب، هفتهها مونده.
و تنها سرنخمون چیه؟ یه بانک که نازیها ازش دیدن کردن؟
و این کلیدهای یه بانک،
که روی پشت یه قتل عام درست شده.
فردریک هاوسر، همون بانکدار امپراتوریـش رو از طریق
غنایم دزدیده شدهی یهودیها تامین مالی کرد.
ثروت، میراث.
دندون طلای زنان پیر
و شکی ندارم که آشنایان سوئیسی ـش
نازیها رو تامین مالی میکنن.
داخل جعبه 630
چه چیزی هست؟
وای خدا، شروع شد
ببخشید، من میخوام برگردم.
بهتون کمک میکنم ترتیب این نازیهای عوضی رو بدید
- مایر، اصلا نباید بهش اجازه داده میشد... - یه لحظه ما رو ببخشید.
جوناه، بیا اینجا. یالا.
محض رضای خدا
اون خشمی که داره داخل روحت میسوزه،
میتونه همهمون رو به خطر بندازه.
مثل یه آتش سوزی ـه،
و اگه مراقب نباشی، از پا درت میاره.
این مزخرفات قدیمی دیگه کافیه.
تو گفتی خونخواهی بهترین انتقامه.
این چیزی بود که گفتی.
درمورد هدفت بود. درمورد اولویتهات.
درمورد «گرگ» بود.
خب، انتقام مرگ بهترین دوستم رو از اون...
- نازی چشم کوچیک عوضی میگیرم. - انتقام شخصی. تسویه حساب.
این بعداً نوبتش میشه، جوناه، اگه اصلا بشه.
کاری که ما باید اول بکنیم مربوط به عدالت ـه.
درمورد عدالت برای 11 میلیون نفر ـه.
انتقام تو مربوط به خودته.
فکر نمیکنم متوجه بشی. یا منو داخل اون
مهمونی کوچیک چایی لعنتیتون راه میدید،
یا خودم میرم اون بیرون و اون حروم زادهای رو که
بهترین دوستمو کشت پیدا میکنم.
مامان، بابا، تا شنیدم خودمو رسوندم.
- خب، دیر اومدن بهتر از هرگز نیومدن ـه - چیزیم نیست
مامان، چیزی هست، MS ـه. (التهاب عصبی در نخاع و مغز)
نباید به خاطر این کارت رو ترک میکردی.
من خوبم
تو یه فرشته ای، ولی من خوبم. واقعا میگم.
یه التهاب عصبی ناگهانی دیگه داشت.
ولی حالش خوبه.
خوب ازش مراقبت میکنیم.
و حرف از فرشتهها شد،
ماریا بهترین لطف خداوند بوده، طبق معمول.
تنها کسی که توی این مکان داغون، درست و حسابی
ازم مراقبت کرده.
تنهاتون میذارم.
من باید برم دستشویی، مامان.
- چیه؟ - میذاری عذرخواهی کنم یا نه؟
مطمئنی بلدی چطوری اینکارو بکنی؟
ببین، میدونم نباید اونطوری واکنش نشون میدادم،
ولی من فقط...
ای کاش در این زمینه بهتر بودم. برای تو.
منم همینطور.
دکتر ریچاردسون به اتاق 2315
باید برگردم
دکتر ریچاردسون به اتاق 2315
کار نظارت و زیرنظر گرفتن؟
کاریه که به پلیسای چاق میدن
درحال انجام کاری نیستی. فقط به این دلیل اینجایی،
مایر میخواد در امان نگهت داره.
تو بچهای منم پرستار لعنتی،
پس فقط خفه شو.
مواظب انگشتات باش!
و به خودت صدمه نزن
به علاوه، من 6 سال تمام در MI6 کار اداری کردم
قبل از اینکه حتی بهم اجازه بدن در ماموریت نظارت حضور داشته باشم.
باید خودتو خوش شانس در نظر بگیری
چون زیرنظر گرفتن یه هنر ـه
راستی، دنبال چی هستیم؟
سکون در هرج و مرج
صحبت از هرج و مرج شد، دوستت بدون اینکه
خودش باعث مرگش باشه کشته شد، مگه نه؟
نه، من باعثش بودم.
خب...
بعضی وقتا، وقتی سعی میکنی از دنیای خودت محافظت کنی،
دنیای اونایی که بیشتر دوستشون داری تهدید میکنی.
اگه روث اینجا بود، همینو بهت میگفت.
آره، خب، اون بهترین دوستشو به کشتن نداد.
چیزی نمونده بود که اینکارو بکنه.
مادربزرگت یه داستان برام گفته
از زمانی که در اردوگاهها بوده.
اون روی یه پزشک نازی تاثیر زیادی گذاشت،
ویلهم زوکس
گرگ
همون اولای دوران اسارتش،
کاری کرد که نظر گرگ رو به خودش جلب کرد،
وقتی که جون یه دختر جوان رو نجات داد.
اون شیفتهی مادربزرگت شد.
روث اصلا نمیدونست
روزهاش رو سپری میکرد و فقط سعی داشت زنده بمونه
سعی میکرد یه رخ از عشقش مایر بدزده
ولی نمیدونست که تمام این مدت
گرگ براش کمین کرده بود، شکارش.
و بعدش یه روز، گرگ بالاخره حرکتش رو انجام داد
امیدوار بودم اینجا پیدات کنم
داخل درمانگاه نیاز به یه منشی شخصی دارم
با چندتا دختر آلمانی اهل
سنتو پول ملاقات کردم،
ولی به کسی نیاز داشتم که، استثنایی تر باشه.
و تو به ذهنم رسیدی.
یه اتاق شخصی بهت داده میشه
No comments yet. Be the first to leave one.