De eerste 200 regels.
شرط میبندم امشب آتیشبازی راه میندازیم
چه خوب. از الان میبینممون که دور آتیش نشستیم
خب، گیتار هم داریم که ایدهی سلوا بود
آره دیگه، سلوا
آره، عالیه. معرکهست. سلوا، گیتار ایدهی تو بود
فکر خوبی بود. مرسی
اونم از قایق
خوبه. بیاین غذا بخوریم
حالا ببینیم اصلاً خوردنی هست یا نه، طفلکی
رسیدیم. بالاخره رسیدیم. آره
هر روز تمرین بیشتر. هی بیشتر و بیشتر... تمرین بیشتر
این همون بُعد معنویمونه که داری کمک میکنی قویترش کنیم
نه. همونجا بمون لطفا. مواظب باش
بیاین زنجیره درست کنیم. زنجیره درست کنیم. آره
اول گیتار. زیرِ کیف. زود باش
بیا، اینطوری سریعتر پیش میریم
هی! راه بیفتیم. نه، نگران نباش
گیتار. عالیه. گیتار. اون کیف
اوه. موزیک هم با خودش آورده. اون قرمزه. بیا... کیفِ قرمز
همینه. بعدی اینه. وای! خیلی هیجانزدهم
لحظهشماری میکردم بیام اینجا. گیتار، کیف
حالا اون... سلوا؟ بشکهها رو بگیر. دارم از گشنگی میمیرم
دارم میمیرم از گشنگی. سلوا، اون جعبه نه. ببین
میدونی چیه
میشه به حرفم گوش بدی؟ سلوا
چی میخوای؟
ای تف. لعنت بهش. نه
داشتم میگفتم اون جعبه رو باید دو نفری بردارین
من از کجا باید میدونستم؟ پیشگو که نیستم
واسه همین گفتم اول بشکهها رو بیارین
حالا اون تخممرغها روی چوب خشک میشن. مهم نیست
انگار داشتی دستور میدادی جعبه رو بردارم
دستور نبود. باشه بابا
داشتیم زنجیره درست میکردیم چون میخواستیم مثلاً تیمی... ولش کن اصلاً
درمان جایگزین
تخممرغهای له و لورده. نه، ولش کن اون تخممرغها رو
بیاین تو، بیاین تو
خب. این یکی رو باز کنیم؟
چون که
برنامه چیه؟ باید با هماتاقیهای همیشگیمون بخوابیم؟
نه، خبری از هماتاقیهای همیشگی نیست، چون الان ادگاردو و سلوا هم هستن
اوه، نگران من نباش، خب؟ من هر جایی میتونم بخوابم
من همینجا میمونم، اکتاویو
تو پذیرایی؟
ولی برام مهم نیست. من زیاد نمیخوابم
بعد از اون اتفاقی که واسه نورما افتاد، خواب به چشمم نمیآد
سلوا با من میآد، شما دو تا هم با هم برین
بله، بله. با شما؟
اکتاویو، ببخشید. کسی به من نگفته بود قراره اتاق مشترک داشته باشیم
اوم، یادم نمیآد پرسیده باشی. مستقر بشین
اوه، سلوا
واسه تمیز کردن اون گندکاریِ روی اسکله زیاد لفتش نده، خب؟
اگه تخممرغ رو چوب خشک بشه، بعداً پوستت کنده میشه تا تمیزش کنی، میفهمی که؟
برین مستقر بشین. وسایلتون رو بذارین
ولی واقعاً میخوام که به وضعیت اسکله برسی
قسمت ۵: «اردوی تیگره»
خوش اومدین
اوه، چه دلنشین
بیاین تو
اوم
مطمئنی زود برنمیگرده، نه؟
نه، بهم گفت. تا فردا برنمیگرده
شاید امروز عصر مجبور شم مریض ببینم
تو مریض نمیبینی میگل. اون فقط یه تکیهکلام بود
اسموتی میخوای؟ اوه! چقدر مهربونی عزیزم
به سلامتی. به سلامتی
اوه، اون مال یکی از مریضهاست
نه، همونجا بذارش. بذار همونجایی که بود بمونه
یه مریضِ زن. آره؟
نه، فقط بذارش زمین. بیخیال. میشه آدم باشی؟
عزیزم. اوم
اوم
اون چی بود؟
صدای زنگه
برو چک کن ببین کیه
این لعنتیِ فلانفلانشده
اوه، نه بابا. اینا اینجا چیکار میکنن؟ کی؟ کی؟
اون زوجِ سهنفره
اِ... چیکار کنم؟ قایم شم؟
چرا نمیری اون تو؟ اون پایین
فقط واسه یه مدت کوتاه
شرمنده عزیزم. خب؟ اوم
هی، چطوره یه چیزی واسه خوردن درست کنم
و یه مدت زیر آفتاب بشینیم و حال کنیم؟
فکر خوبیه
ولی اکتاویو گفت اول باید وسایلمون رو بچینیم
باشه، تموم شد
سلوا، میتونی کمکم کنی؟
برادران داردن رو میشناسی؟
آره، کارشون حرف نداره. اوم
نابغان. ازشون خوشت میآد؟ من تا حالا هیچکدوم از کاراشون رو ندیدم
ولی یکی از دوستام که خوره فیلمه بهم پیشنهادشون داد
تو نظرت چیه؟
داشتم به تمیز کردن میز و صندلیها فکر میکردم، میدونی؟
ریدن توشون... پر از فضلهی پرندهست. باشه
که امروز بعدازظهر بتونیم ورق بازی کنیم
حتماً. کمکت میکنم. باشه
نه، چطوره تو به هانس تو جمع کردن هیزم کمک کنی؟
نه، نه. بذار سلوا بره. اینطوری میتونه یه خورده هم قدم بزنه
باشه
به هر حال همیشه از این کارا میکنه
شرط میبندم همهش بخشی از نقشهشه
آه، ممکنه. ولی چی بگم؟
اگه بگم میدونم دروغ گفتم
ببخشید. نمیخواستم مزاحم شم
نه. من معذرت میخوام، خب؟ پوزش میخوام
نباید اینطوری میشد ولی من... اوم
نباید همزمان اینجا میبودین
بعداً بهم زنگ بزن
نگران نباش، باشه؟
ما... ما به کسی چیزی نمیگیم، خب؟
خب، کاری که میتونیم بکنیم اینه که اگه میخواین همینجا بمونین و
و نمیدونم، منتظر بمونین تا برسه یا زنگ بزنه، میتونین این کار رو بکنین
باشه؟ باشه، همین کار رو میکنیم
پس منم این وسط باهاتون حساب کتاب میکنم
چی؟ چی؟ یعنی چی که «باهامون حساب میکنی»؟
آخه سـ... سـ... سلوا که اینجا نیست
نه، ولی مریضها نمیتونن بدون پرداخت هزینه اینجا بمونن. دستور سلواست
خب، پس میریم پایین تو یه باری جایی منتظر میمونیم، مگه نه؟
من پولت رو میدم. ولی آخه... بابتِ چی پول میدی؟
بابت منتظر موندن واسه سلوا. پولش رو میدم بهش
آه
دیانا اینجا رو خیلی دوست داشت
به نظرم زندگی بدون حیوون خونگی بیمعنیه
هیچوقت به فکر گرفتن یه سگ دیگه نیفتادی؟
نه. الان دیگه گربه میخوام. آه
ولی اول باید با نبودنِ دیانا کنار بیام
البته
این گروه همه کارا رو قدم به قدم انجام میده، مگه نه؟
اول یه چیز، بعدش بعدی. همه از اینور میرن اونور
که نمیشه همینطوری الکی و هردمبیل کاری کرد، میشه؟
به این فکر کردی که میخوای با کی ارتباط بگیری؟
نمیخوام با هیچکس ارتباط بگیرم
یه دوستی دارم که... که برنامهی گریس رو میبینه
اِ... میگه تو یه دوستی داری که خیلی دوسش داری
حس و حال حرف زدن در موردش رو ندارم، میدونی؟
هنوز کارمون تموم نشده
باشه
اونقدری ندارم که بتونم یه چیز خیلی خوشگل درست کنم که حس کنی
سلوا
چقدر خوبه که اینجایی
با من میآی بریم اونطرف یه خورده علفِ پامپاس پیدا کنیم واسه دستهگل؟
میتونی واسه خودت هم یکی درست کنی. نه، نه
«نه، نه» دیگه چیه؟
دست از سرم بردار لعنتی، کارمن
چرا داری بهم فحش میدی؟
با شوهر سابقت پاشدی اومدی اینجا که با سگت ارتباط برقرار کنی
اونوقت از لحنِ من خوشت نمیآد؟
واو. من هیچ مشکلی نمیبینم
که بخوان با سگشون ارتباط بگیرن
چون کوری! هیچی رو نمیتونی ببینی
داری داد میزنی سلوا. آره، دارم داد میزنم ادگاردو
منو ببخش اگه اونطوری که تو دلت میخواد بقیه عزاداری کنن، عزاداری نمیکنم
سلوا؟
میخوای مجازاتم کنی؟ نه
برو همهی وسایلت رو جمع کن
دیگه اینجا جایی نداری
نگران نباش. اصلاً قصد نداشتم یه ثانیه دیگه هم اینجا بمونم
بیا تو
سلام. سلام
سرنا؟
بیرونه
سلام
اومدی. اوم
میتونیم حرف بزنیم؟
منتظر سلوا هستیم
آره، ولی خوبه که با هم حرف بزنیم
اون شالِ تو نیست، هست؟
نه
سلوا چه ساعتی میآد اینجا؟
فکر کنم هر لحظه ممکنه برسه. اِ... چرا نمیشینی؟
واسه خاطر من تظاهر نکنین، خب؟ میتونین پیش هم بشینین
تظاهر به چی، عزیزم؟
میشه لطفا صبر کنیم تا سلوا بیاد؟
باشه
مرسی
و نگران نباش. پولم رو پس نمیگیرم
نگران نیستم
میدونم پس نمیگیری، مخصوصاً چون اصلاً حق همچین کاری رو نداری
من و تو روشهای کاریمون خیلی شبیه همدیگهست
سلوا، تو داری میری، ولی خودت میدونی که روحها هم باهات میآن
تا وقتی که همهمون سوار یه قایق بشیم
مشکلی باهاش ندارم
چرا داری این کار رو میکنی؟
وقتی تو یه موقعیت ناخوشایند قرار میگیری
فرار میکنی، در میری
مثل همین الان. بعد از دعوا با همه داری میری
وقتی کسی با یه مرگ خشن و غیرمنتظره میمیره، یه مرگِ ظالمانه
روحش یهو از بدنش جدا میشه
به نظرم انگار که تو شوک باشه
اونقدر ناگهانیه که گاهی نمیدونی
که روح کاملاً جدا شده یا نه
بعضی از روحها همین نزدیکیا میمونن و چرخ میزنن
و هر کاری از دستشون برمیآد میکنن تا توجه ما رو جلب کنن
این به نظرت آشنا نمیآد؟
واسه ماهایی که تو این دنیا موندیم، اون مرگا خیلی دردناکن
واسه همین مدام بهشون فکر میکنیم و صداشون میزنیم
با اینکه خودمون نمیدونیم، ولی داریم سدِ راهشون میشیم
و نمیذاریم اون مسیر عادیای که باید طی کنن رو برن
به سمت اون تعالیای که حقشونه
No comments yet. Be the first to leave one.