De eerste 200 regels.
قدیما میخواستم دنیا رو نجات بدم
این جای زیبا رو
اما اون موقع خیلی کم میدونستم
اینجا سرزمین جادو و شگفتیه
از هر نظر ارزش ستایش کردن داره
اما هرچی نزدیکتر میشی
بیشتر اون تاریکی بزرگی که تو دلش میجوشه رو میبینی
و بشریت؟
بشریت کلاً یه داستان دیگهست
کاری که آدم موقع روبرو شدن با حقیقت میکنه، سختتر از اونیه که فکرش رو میکنی
این رو به سختی یاد گرفتم
خیلی خیلی وقت پیش
و حالا
دیگه هیچوقت اون آدم سابق نمیشم
مرسی
سلام دایانا
سلام دایانا. سلام
دایانا
دایانا
برگرد
خیلی خوب به نظر میاد. خیلی خوبه
اوضاعش چطوره؟
خوبه
به تمرین باهاش ادامه بده. - حتماً
نائومی
دایانا
دایانا، میبینمت
کجا داری میری؟ یواشتر
سلام مادر
امروز حالت چطوره؟
بیا برت گردونم مدرسه قبل از اینکه یه معلم دیگه استعفا بده
اما فکر نمیکنی وقتش رسیده تمریناتم رو شروع کنم؟
آنتیوپ فکر میکنه من آمادم
واقعاً اینطور فکر میکنه؟
میتونم یه چیزایی رو بهش یاد بدم
حداقل باید بتونه از خودش دفاع کنه
در برابر کی؟
در صورت وقوع یک تهاجم
مگه به خاطر همین نیست که بزرگترین جنگجوی تاریخمون
داره یک ارتش کامل رو رهبری میکنه، ژنرال؟
دعا میکنم روزی نرسه که اون مجبور به جنگیدن بشه
اما خودت میدونی که عقرب باید نیش بزنه
گرگ باید شکار کنه... اون فقط یه بچهست
تنها بچه توی این جزیره. لطفاً بذار بچه بمونه
اما مادر
خبری از تمرین نخواهد بود
اگه قول بدم مراقب باشم چی؟
وقت خوابه
اگه از شمشیر استفاده نکنم چی؟
جنگیدن از تو یه قهرمان نمیسازه
پس فقط یه سپر. بدون لبههای تیز
دایانا، تو عزیزترین دارایی منی توی این دنیا
اونقدر آرزوی داشتنت رو داشتم که خودم تو رو از گل تراشیدم
و از زئوس التماس کردم که بهت جان ببخشه
این داستان رو قبلاً بهم گفتی
برای همین هم امشب میخوام یه داستان جدید برات تعریف کنم
داستانی از مردممون و روزهای نبرد من
آره
تا بالاخره بفهمی چرا جنگ چیزی نیست که آدم آرزوش رو داشته باشه
خیلی وقت پیش، وقتی زمان تازه شروع شده بود
و کل تاریخ هنوز شبیه یه رویا بود
خدایان بر زمین حکومت میکردن
و زئوس پادشاه اونا بود
زئوس موجوداتی رو خلق کرد تا خدایان بر اونا فرمانروایی کنن
موجوداتی که شبیه خودش خلق شده بودن
عادل و نیک، قوی و پرشور
اون مخلوقش رو «انسان» نامید. و بشریت نیکو بود
اما پسر زئوس به انسانها حسادت کرد
و سعی کرد مخلوق پدرش رو به فساد بکشونه
اون «آریس» بود، خدای جنگ
آریس قلب انسانها رو با حسادت و شک مسموم کرد
اونها رو به جون هم انداخت
و جنگ زمین رو ویران کرد
پس خدایان ما رو خلق کردن، آمازونها رو
تا با عشق بر قلب انسانها اثر بذاریم
و صلح رو به زمین برگردونیم
و برای مدتی کوتاه، صلح برقرار شد
اما دوامی نداشت
مادرت، ملکه آمازون، شورشی رو رهبری کرد
که همهمون رو از بردگی نجات داد
وقتی زئوس خدایان رو برای دفاع از ما هدایت کرد
آریس یکییکی اونها رو کشت
تا اینکه فقط خود زئوس باقی موند
زئوس از آخرین ذره قدرتش برای متوقف کردن آریس استفاده کرد
ضربهای چنان سهمگین زد که خدای جنگ مجبور به عقبنشینی شد
اما زئوس میدونست
که یه روزی ممکنه آریس برگرده تا ماموریتش رو تموم کنه
یه جنگ بیپایان
جایی که بشریت بالاخره خودش رو نابود میکنه
و ما رو هم همراه خودشون
برای همین زئوس سلاحی برای ما به جا گذاشت
سلاحی که اونقدر قدرتمند هست که بتونه یه خدا رو بکشه
زئوس با آخرین نفسش این جزیره رو خلق کرد
تا ما رو از دنیای بیرون مخفی کنه
جایی که آریس نتونه پیدامون کنه
و از اون موقع همه چیز در آرامش بوده
ما سپاسگزار خدایان هستیم که این بهشت رو به ما دادن
و «خداکُش»؟
خداکش؟
همون سلاحی که اونقدر قویه که میتونه یه خدا رو بکشه
میتونم ببینمش؟
خدایان به ما هدایای زیادی دادن
یه روز، همهشون رو میشناسی
ما اونها رو توی این برج بزرگ نگه میداریم
خداکش
قشنگه
کی میتونه ازش استفاده کنه؟
دعا میکنم هیچوقت مجبور به استفاده ازش نشیم
اما فقط شجاعترینِ ما میتونه از پسش بربیاد
و اون آدم تو نیستی، دایانا
میبینی؟ جات امنه
و هیچ چیزی نیست که لازم باشه نگرانش بشی
دایانا، تو مدام به خودت شک میکنی
نه، اینطور نیست. - چرا، هست
نه، نیست
تو قویتر از اونی هستی که باور داری
قدرتهایی داری که فراتر از تصورته
اما اگه سخت تلاش نکنی... دایانا
صدمه دیدی؟
نه مادر، خوبم
فقط داشتم... تمرین میکردم
انگار اون ملکه محترمی که باید باشم نیستم
از دستورم سرپیچی شده و خواهرم بهم خیانت کرده
نه مادر. تقصیر من بود، من ازش خواستم
ببرینش به قصر
برو دیگه
هیپولیتا، تو راه دیگهای برام نذاشتی
اگه اون نتونه بجنگه، تو در انجام وظیفت کوتاهی کردی
داری از زمانی حرف میزنی که ممکنه هیچوقت نرسه
اون ممکنه هیچوقت برنگرده
ممکنه از زخمهاش مرده باشه
آریس زندهست
تو هم مثل من، این رو با تمام وجودت حس میکنی
برگشتنش فقط دیر و زود داره
هرچی اون قویتر بشه، آریس زودتر پیداش میکنه
هیپولیتا، منم مثل تو دوستش دارم
اما این تنها راه برای محافظت واقعی از اونه
تو اون رو سختتر از هر آمازونِ دیگهای تمرین میدی
پنج برابر سختتر
ده برابر سختتر
تا زمانی که حتی از خودت هم بهتر بشه
اما اون نباید هیچوقت حقیقت رو بفهمه
در مورد اینکه واقعاً چیه
یا چطور به وجود اومده
سختتر
تو قویتر از این حرفایی، دایانا
دوباره
هیچوقت گاردت رو باز نذار
تو انتظار داری نبرد منصفانه باشه
هیچ نبردی منصفانه نیست
آنتیوپ
تکون نخور
داری خونریزی میکنی
متاسفم... صبر کن دایانا، صبر کن
چیکار کردم؟
متاسفم
این مه از کجا پیداش شد؟
اونجا. برو جلو
اونجاست! خلبان! میبینمش
همونجاست
واو
تو یه مَردی
آره. یعنی
شبیه مردا نیستم؟
ما کجاییم؟
تمیسکیرا
تمیسـ... چی؟
تو کی هستی؟
من جزو آدمخوبام و اونا آدمبَدا هستن
چی؟
آلمانیها. زود باش باید از اینجا بریم
آلمانیها؟ - دایانا
همین الان ازش فاصله بگیر
تیروکمانها آماده
اونا تفنگ دارن، مگه نه؟
شلیک
شلیک
بیا
همونجا بمون
سپر
نه
نه
نه، نه. آنتیوپ. آنتیوپ
آنتیوپ، هی. هی، هی
هی
دایانا. آروم باش
زمانش رسیده
تو... تو باید
چی؟ چی، آنتیوپ؟
خداکش
دایانا، برو... - کجا برم؟
کجا برم؟ - برو
نه، خواهش میکنم، نه. نه. نه
نه، نه، نه
نه! آنتیوپ
نه
تو... نه
نه مادر، نه
اون کنار من با متجاوزها جنگید
کدوم مردی علیه مردم خودش میجنگه؟
No comments yet. Be the first to leave one.