De eerste 200 regels.
جاده دمشق
.جایی در اینجا طالوت بوسیله نور نابینا شد
.از طرف خدا بهش وحی شد و در اون لحظه تبدیل به " پولس رسول "شد
.کسی که دین مسیحیت رو بین غیر یهودیان گسترش داد
(حالا محمد ِ پیامبر (ص
زرتشت
.حتی جوزف اسمیت ،همه شون الهاماتی داشتند
.من مجذوب این لحظات ِ الهام هستم
نه فقط به خاطر نگاهی که اونها به خدا و بهشت ارائه می دهند
.بلکه به این دلیل که این بینش ها الهام بخش تغییر هستند
.اونها راه های جدیدی برای درک خدا به وجود میارند
حتی یه مذهب جدید رو شروع میکنند
الهامات چطور زندگی رو در زمین تغییر میده؟
من برای اکتشاف قدرتِ الهامات الهی برنامه ریزی کردم
در عکس اول شما روی ویلچیر .هستی حالا سرپا ایستادی و راه میری
.خواهم دید که چطور الهامات میتونه زندگی رو وارونه جلوه بده
.من رفتم و به دیوار دست زدم و دیوار زنده بود
.به محلی رفتم که برای جذب الهامات الهی طراحی شده بود
.یاد میگیرم ارواح رو شکست بدم
.بند بندم داشت از هم وا میشد
.می تونه یک مرد رو از حاشیه برگردونه
....و کشف اینکه چطور پیغامی از طرف خدا
".و من گفتم : " بله خدایا،انجامش میدم
.میتونه بیش از 10،000 زندگی رو نجات بده
داستان خداوند همراه با مورگان فریمن فصل 3 قسمت 3 - الهامات خداوند
من به جنوب غربی فرانسه اومدم تا از .مقدس ترین شهر کاتولیک ها دیدن کنم
.محراب بانوی ما لوردس
خیلی از کاتولیک ها معتقدند که این غار جاییه که
در سال 1858 دختر 14 ساله ای به نام برنادت سوبیرو
.چندین الهام الهی داشته
پدر خاویر دارود یه کشیش فرانسیسکن هست .که این اطراف بزرگ شده
واقعا خودشه؟
این همون غار ماسابیل هست که
.تمام اون اتفاقات در 1858 درش افتاده
همینجا؟
.همینجا
.برنادت به جنگل اومده بود که برای اجاق هیزم تهیه کنه
.و ناگهان یه تجسمی رو دید
.ترسید
فکر کرد که یه روحه
....اون سعی کرد که علامت صلیب بکشه
.اما ترسیده بود
اولش برنادت متوجه ماجرا نشد تا اینکه فهمید که
.الهامی که دیده با تصویر مریم باکره یکیه
بانو شروع به کشیدن علامت صلیب کرد
".و گفت " من حامله ی ِ معصوم هستم
.برنادت میلرزید اما از چیزی که دیده بود مطمئن بود
" رفت خونه،به والدینش گفت " من در غار یه بانویی رو دیدم
و والدینش چی گفتن؟
والدینش گفتند
".تو دیوانه شدی،و دیگه حق نداره به غار بری "
حالا،پدر چرا به یه بچه همچین حرفی رو میزنی؟
چون اونها جزو طبقه پایین شهر بودند و
.خب دلشون نمیخواست که یه رسوایی به بار بیارند
.پس والدینش گفتند که ساکت شو پس چرا ساکت نشد؟
.چون اشتیاق بسیارزیادی وجود داشت
.اون در قلبش صداش رو میشنید که میگفت برگرد
.برنادت از دستور والدینش سرپیچی کرد
.در واقع،اون 17 باز هم به اون غار رفت
.از اون خواسته شده بود که برای گناهکاران طلب بخشش کنه ،نه برای خودش
.نه برای خودش
.مگر بخاطر مردم و بخاطر همه دنیا
طبق افسانه در یکی از تجسمات مریم باکره به برنادت گفت
.تا زمین رو برای آب حفر کنه و ازش بنوشه
.با دستانش حفر کرد اما فقط آب گل آلود پیدا شد
.بهرحال ازش نوشید
.روستایی ها جمع شدند و متعجب شدند که شاید دیوانه شده باشه
اونها متوجه نمیشدند که چه اتفاقی داره می افته
.چون نمیتونستند گفتگوی اونها رو بشنوند
.فقط عکس العمل سَنت ( قدیسه) برنادت رو میدیدند
من دارم این صحنه رو میبینم،میگم که ،اصلا برای چی اینکارو میکنه؟
.دقیقا
.اما طولی نکشید که آب شروع کرد به صاف شدن
.روستایی ها منقلب شدند
این رو به عنوان نشانه ای فرض کردند که واقعا .برنادت مستقیما با مریم باکره صحبت میکرد
طی روزهای بعد یه خانم که اهل روستای مجاور بود
.و مشکل دست داشت
....فلج یا
.آره،و خب اومد و دستش رو در چشمه قرار داد و شفا پیدا کرد
.هیچ اینترنت یا تلوزیونی نبود اما خبر به سرعت پخش شد
.یه چیز خیلی غیر عادی اتفاق افتاد
آدم های زیادی شفا گرفتند؟
.خیلی از آدم ها در اینجا شفا گرفتند
چند دهه بعد از الهامات برنادت
سه عبادتگاه بالای این غار ساخته شده
امروزه میلیون ها نفر از مردم برای سفر زیارتی به اینجا میان
.تا از چشمه آب بنوشند و خودشون رو شستشو بدن
پدر خاویر منو به راهبه ای معرفی کرد که مدعیِ اون هم
.بوسیله آب شقا بخش لورس درمان شده
.اسم اونم هم برنادته
.خواهر برنادت،منظورم میشه معرفیتون کنم
.اسم من مورگان ِ.باعث افتخاره
.عصر بخیر .عصر بخیر خواهر -
خب برنادت
سلام
.اون رو رسما به نام شفا یافته میشناسن
چرا؟ مشکلش چی بوده؟
شما از چه بیماری شفا گرفتید؟
.... از سندرم نشانگان دم اسب
.که با پیشرفتش باعث فلج شدنم شد
.... اون باید
پشت بند ؟
.بله،پشت بند و نمیتونسته راه بره
بیماری خواهر برنادت هیچ گونه درمان پزشکی نداشته
.پس دکتر هاش بهش پیشنهاد کردند که برای زیارت به لورس بره
....من برای بیمارانی دعا کردم
....که در اطرافم بودند ...
...برای شفای اونها
.اما اصلا برای شفای خودم دعایی نکردم
...وقتی دعا کردنم تموم شد
....به اتاقم برگشتم
:و یه صدایی رو شنیدم که بهم گفت
".پشت بند رو در بیار "
.منم یه سختی پا شدم
.... بعدش تقریبا هیچ دردی نداشتم
...و روز بعدش
.پنج کیلومتر راه رفتم
عکساش رو هم دارم - .بله ،میشه ببینم -
در عکس اول شما رو که میبینم که روی ویلچیر نشسته ای و در تصویر دوم شما
.داری یه ویلچر رو هل میدی
.و انگار اصلا پیر نشدی
این سال 2008 هست - آره -
و اینم 2009 یه سال؟ -
اره
.پزشکان هیچ توضیح پزشکی برای بهبودیش پیدا نکردند
.خواهر برنادت باور داره که این یه معجزه است
.کلیسای کاتولیک پذیرفت
در سال 2018 اونها شفا گرفتنش رو به عنوان هفتادمین معجزه .رسمی در لوردس به رسمیت شناختند
پس معجزات آنقدر هم رایج نیستند؟
.در کلیسا نادر هستند
.ما به دنبال معجزه نیستیم
.چیزی که برای من مهمه در واقع این مکان مقدسه
.بانوی ما در اینجا ظاهر شد
الهام قدیس برنادت از مریم باکره همچنان زنده است
.در آب این غار،کلیسای جامع و در کل این مکان
کاتولیک ها بر این باورند که چیزی که در اینجا .اتفاق افتاده یه معجزه بوده
و حتی اگر هم باور نداشته باشید
.باید قدرت الهامش رو بپذیرید
که جایی رو ساخته که زندگی های زیادی رو دگرگون کرده
.مثل خواهر برنادت و شایدم هزاران نفر دیگه
اما آیا مسائل الهی فقط در اعماق ظاهر میشن؟
یا ممکنه خدا رو حتی زمانی که به وجودش شک دارید هم ببینید ؟
من به لندن اومدم که با یک نویسنده و ویراستار به نام .ایان بال ملاقات کنم
ایان یک سری حمله های عصبی داشت که منجر به
.تغییر عمیقی در چشم انداز زندگیش داشت
ایان - .از دیدنت خوشحالم مورگان -
.در مورد حمله هات بهم بگو
چطوری شروع شدند؟
در ماه ژانویه سال 2010 شروع شد -
.یه روز عصر رفته بودم استخر محله مون داشتم شنا میکردم
.یهویی همه چی به رنگ قهوه ای در اومد
یادمه دو روز بعدش، بعد از دو روز تشنج صرع
.توی یه بیمارستان بهوش اومدم
مشخص شد که من توموری دارم، که بهش .... میگن تومور کندروبلاستوما استخوانی و
تومور استخوان؟ -
آره،یه تومور استخوانی بود که تبدیل به تومور مغزی شد و این مساله
.دلیل صرع بود، و من یه جراحی مغز داشتم که اونو برداشتند
.یه جراحی داشتی و اونو برداشتند
بیرون اومدم ICU بله،و بعد از جراحی،بعد از اینکه از
." چیزی شروع شد که من بهش میگم " صبحانه کاری با کیهان
.زیرکانه بود
." صبحانه کاری با کیهان "
بله
میشه یه کم بیشتر توضیح بدی؟
.اولین روزم با طلوع خورشید شروع شد
نور خورشید وارد اتاق شد و بیدارم کرد
و یادمه که به دیوار بالای تختم نگاه میکردم
که مثل همیشه بود،با این تفاوت که اون لحظه حس ِ
.یه معجزه داشت
در واقع نور خورشید بوده؟
.خود دیوار بود
.حضور دیوار
دیوار
من بلند شدم و به دیوار دست زدم و یادمه حس کردم
.دیوار زنده است
.انگار هوشیار بود
.هر چیزی که ایان در مورد واقعیت میدونست کنار گذاشته شد
.راه کاملا جدیدی برای نگاه کردن به دنیا براش آغاز شده بود
.ایان بال هیچ وقت فرد مذهبی نبوده
اون واقعا در مورد خدا فکر نکرده بود اما جراحات حاصل از جراحی مغز باعث
ایجاد مجموعه ای از الهامات شد که اونو مجبور کرد .همه چیز رو زیر سوال ببره
.این مساله سه چهار هفته ادامه داشت
چند مرتبه بود؟
هر روز - هر روز -
.هر ،هر روزصبح
یه جورایی حس میکردم از خود بی خود شدم و
.حقایق اساسی در مورد ماهیت واقعیت برام مشخص شده
.یکی از اونها این بود که همه اشیاء بی روح آگاهی دارند
.همه موجودات آگاه هستند ، از جمله دیوار
.میزها و صندلی ها
.به نظر من خیلی خارج از انتظار بود
منظورم اینه که ،میدونی،چطور بدون مغز میتونم آگاهی داشته باشم؟
چیز دیگه ای که به نظر میرسید در حال اتفاق افتادنه این بود که همه چیز بهم در قالب یک
.فرم در اومدن، و با یه عشق بی قیدو شرط بهم متصل هستند
و یه موج بزرگ از احساسات بود که همراه این تجربه بوجود می اومد
.که واقعا قدرتمند و متعالی بود
آدم مذهبی هستی؟
.من خدا ناباور بودم
.نمیدونستم چطور باید درکش کنم
.نمیدونم خدا بود یا نه
No comments yet. Be the first to leave one.