De eerste 200 regels.
یادمه که درد داشت
نگاه کردن بهش درد داشت
دماغت... دماغت... دماغت
اوه، آره، بعضی وقتا اینطوری میشه
هی. سلام
من هیچوقت از چیزی لذت نمیبرم
همیشه منتظرم ببینم بعدش چی میشه
فکر کنم همه همینطورن
زندگی رو رو دور تند میگذرونن
هیچوقت نمیایستن که از لحظه لذت ببرن
اونقدر مشغولِ تند گذروندنِ همهچیز هستن که
تا برسیم به اون کاری که واقعاً قراره تو زندگیمون بکنیم
یه لحظههایی همهچیز برام روشن میشه، کاملاً روشن
که یه ثانیه میایستم و با خودم فکر میکنم
"صبر کن، اصلِ کاری همینه
"این زندگیِ منه. بهتره سرعتم رو کم کنم و ازش لذت ببرم
"چون یه روز همهمون میریم زیر خاک
"و همهچیز تموم میشه. دیگه نیستیم"
واسه همین فکر کنم بهتره با هم سکس کنیم
ام... چی؟
بیا بیخیالِ این مسخرهبازیهای مخزنی تو مستی بشیم
که در انتظارمونه
از قیافتم معلومه که همچین تو این کارا خبره نیستی
و دلم نمیخواد اینجا بشینم و به چرت و پرتهات و منمن کردنت گوش بدم
جفتمون یه چیز میخوایم
بریم تو اتاقت، حال کنیم و دیگه هم ریختِ همو نبینیم
پایهای؟
سره کاریه؟
این پیشنهاد داره منقضی میشه
نه، نه، من هستم
حتماً هستم
اون کتاب رو دوست داری؟
نه، خدای من، معلومه که نه
نه، کتابِ موردِ علاقهی داداشِ احمقمه
مالِ توئه؟ نه، نه
مالِ هماتاقیمه
من زیاد اهلِ کتاب نیستم
خوبه
حالا بیا اینجا. چشم، قربان
همونطور که اونجا ایستاده بودم و از پنجره زل زده بودم
به زندگیِ جدیدِ زنِ سابقم
عجیبترین حسِ ممکن بهم دست داد
تماشای اون با این مرد، مثل این بود که یه سریالِ کمدیِ آشنا رو روشن کنی
و ببینی یکی از بازیگرای اصلی رو با یه غریبه عوض کردن
سریال همون بود، اما اون بازیگری که نقشِ ویلیام بورگنز رو بازی میکرد
و نزدیک بیست سال اونجا بود، دیگه نبود
و جاش رو یه مدلِ جوونتر و احمقتر گرفته بود
اون چی بود پسر؟
اوه، لعنتی
بشین! بمون! سگِ لعنتی
راستی
آره، همینه
بیا، بفرما
اون کاسه رو داری؟
هی
فقط آروم تکونش بده. بذارش اونجا
یواش، یواش. آفرین
گرفتی؟ اونقدر فشار نده
خیلی خب
درسته. آره
بابا، اون اومد
آمادهای؟
سلام، من برگشتم
بابا
بوی خوبی میاد
خب، گفتن که باید برگردی اونجا؟
فقط گفتن که فکر کنم آخرش مجبور بشی پولش رو بدی
نه، یعنی میخوان کلِ قضیه رو کنسل کنن؟ اون قرار رو؟
آره، دارن کنسلش میکنن. در واقع دیگه تمومه
کتابم داره چاپ میشه
وای، خدای من. تبریک میگم
ممنون. مرسی بابا. وای خدای من
بهت افتخار میکنیم
کدوم انتشاراتیه؟ اسکریبرن
چی؟ اون که ناشرِ کینگه
آره، کارشون حرف نداره. عالیان
باید جشن بگیریم. باید به سلامتیش بنوشیم. اسکریبرن؟
آره، دقیقاً همون چیزی بود که وقتی کتاب رو فرستادم بهش فکر میکردم
این قشنگ حرصِ راستی رو درمیاره
واسه این نیست که اونا کتابای همینگوی یا کورت وونهگات رو چاپ میکنن
دیوید مککالو، فرانک مککورت
اف. اسکات فیتزجرالد و باب دیلنِ لعنتی
نمیدونستم اسکریبرن رو برای خودت رزرو کردی
من هیچوقت نگفتم رزروِ منه، سامانتا
من فقط... تو فقط حسودیت شده
واو. من حسودیم نشده
چه موفقیتی
اولین کتابِ خواهرت داره چاپ میشه، خب؟
این واقعاً جشن گرفتن داره
اصلاً تعطیلات واسه همین چیزاست
باشه، خیلی هم عالی
بد نیست بهش تبریک بگی
تبریک میگم. ممنون
ای بابا، من اولین کتابم چاپ نشد تا وقتی که
نمیدونم، ۲۵ یا ۲۶ سالم بود
خوشحال میشدم اگه به اونها زنگ میزدم
من همهشون رو اونجا میشناسم
من با اسمِ مستعار فرستادمش
و بهشون نگفتم دخترِ کی هستم
تا بعد از اینکه قبول شد. من ناراحت نمیشدم
میدونم. فقط... چون میخواستی همهچیز به خاطرِ خودِ کتابت باشه
نه به خاطرِ اینکه دخترِ منی
آره. خب، اینم یه نوشیدنی به سلامتی... پِست
به سلامتیِ تو و اولین رمانت
"فقط یه سلام"
اوه، اسمش "فقط یه سلام" نیست
مجبورت کردن اسمش رو عوض کنی؟
نه، اونا اصلاً "فقط یه سلام" رو چاپ نمیکنن
یه کتابِ دیگه است
چی؟
اون رو فعلاً گذاشتم کنار
و یه جدیدش رو نوشتم
کی؟
طولِ تابستون
چه بلایی سرِ "فقط یه سلام" اومد؟
کلی براش ذوق داشتی
من ذوق داشتم؟ من کلی وقت و انرژی پای اون گذاشتم
من نسخه خطی رو بازخوانی کردم و
میدونم، ببخشید. من
فکر... فکر... فکر میکردم نظرم برات مهمه
مهمه بابا. خودت میدونی که هست
و با این حال، پا میشی یه کتابِ کاملاً جدید مینویسی
و به فکرت نمیرسه که به منم نشونش بدی؟
معذرت میخوام
یه چیزی داره میسوزه
تبریک میگم
چرا گذاشتی اون بشقاب رو سرِ میز بچینه؟
خودم چیدمش. خودش ازم خواست
آره، خب، اون که نمیاد
دارم میرم اونجا. تو هم باید بیای
بذار بابا یکم آروم شه
من اونجا نمیام
باشه. هر جور راحتی
بهش میگم سلام رسوندی
میتونی به مامان بگی بره بمیره
واو
این غذا چقدر خوشمزه است
خوشحالم دوست داری
خب، اوضاع پیشِ بابات چطور بود؟
خوب بود. کتابِ سم داره چاپ میشه
چی؟
منم دقیقاً همین واکنشو داشتم
عالیه
همیشه فکر میکردم اینکه بابات مجبورتون میکرد تو و خواهرت خاطراتِ روزانه بنویسین
یکم عجیبه، ولی
انگار داره جواب میده
باورم نمیشه
راستی، بیخیالِ این قضیه شو
نه، چرا عجیبه؟
فقط میخوام بدونم چرا فکر میکنی عجیبه
خب، به نظر میاد انگار داشت مجبورتون میکرد
که نویسنده بشین
به جای اینکه بذاره خودتون انتخاب کنین
اگه نخواهیم مجبور نیستیم خاطرات بنویسیم
اگه ولش کنی باید بری سرِ کار
اون بهمون پول میده تا این کار رو بکنیم که بتونیم رو نویسندگیمون تمرکز کنیم
به جای اینکه بریم یه کارِ مزخرف تو مکدونالد پیدا کنیم
راستی
چی؟
چی؟
نشئه کردی؟
داری شوخی میکنی؟ داری
من نشئه نیستم. راستی، میخوام تو آشپزخونه باهات حرف بزنم
فکر کنم زدی بالا
عالیه. خوبه. من رفتم
چت شده؟
من نمیذارم اون آدمِ نئاندرتال
اینطوری در موردِ بابا حرف بزنه
اون که چیزی در موردِ پدرت نگفت
بحثِ چیزی که میگه نیست
بحثِ اینه که جوری حرف میزنه انگار بابا یه آدمِ عجیبغریبه
در ضمن، فوتبال دیدن کسی رو نئاندرتال نمیکنه
ولی داشتنِ باشگاهِ بدنسازی چرا
خیلی خب، بسه دیگه. بسه
کتابِ سم واقعاً داره چاپ میشه؟
خودش که اینطوری گفت
واو
بیشتر از یه ساله که با هم حرف نزدیم
میدونم
گفت بهت سلام برسونم
یه ثانیه هم باورش نمیکنم، ولی
خیلی لطف داری که اینو میگی
ای وای، مامان
لطفاً هیچوقت جوری که اون ازم متنفره، ازم متنفر نشو
من اصلاً ازت متنفر نیستم، مامان
خوبه، ولی نشئهای، نه؟
فکر کردم باعث میشه دوباره راحتتر غذا بخورم
فقط علف و نه هیچ چیزِ دیگه، هیچوقت، فهمیدی؟
لازم نیست نگرانِ من باشی، مامان
چرا، هستم
وظیفهمه
میز رو جمع کردم و شروع کردم به شستنِ ظرفا
ببخشید اونطوری واکنش نشون دادم
فقط غافلگیر شده بودم
فکر میکردم از اون کتاب راضی هستی
بودم
فقط دیگه حس نمیکردم کتابِ منه
انگار مالِ یکی دیگه بود
دستِ ویرایشیِ من یکم برات سنگین بود؟ آره، بابا
میترسیدم از واکنشت
No comments yet. Be the first to leave one.