De eerste 200 regels.
برخی از رویدادهای به تصویر کشیده شده در این سریال ممکن است
واقعیتهای تاریخی یا شخصیتهای کتاب مقدس را به صورت دقیق بازتاب ندهند.
با این حال، ما در بازسازی برخی جنبههای تاریخ با دقت کوشش کردهایم،
اما از آزادیهای خلاقانه به منظور داستانپردازی نیز به کار شده است.
آنچه در خاندان داوود گذشت...
پادشاه داره خودش رو از دست میده. هر روز کمتر میشناسمش.
سموئیل!
هنوز کسانی هستن که خدایان دیگه رو میپرستن.
به کمکت نیاز دارم.
این آهنگ. خیلی زیباست.
شاید یه روز بتونم برات یه آهنگ بنویسم.
- میخوام یکی رو تعقیب کنی. - میخوای رد پای کی رو دنبال کنم؟
- سموئیل. - داوود. تدهین شده خداوند.
تدهین شده؟ به عنوان چی؟
پادشاه اسرائیل.
آهای؟
اینجا کجاست؟
آهای؟
چی دیدم؟
یه اتفاقی برام افتاد،
وقتی اون روغن رو ریختی.
یه چیزی دیدم.
یه جایی رفتم.
روح.
الان روی تو قرار گرفته، همونطور که قبلاً روی ابراهیم، اسحاق، یعقوب و موسی بود.
نه، نمیفهمم.
خب، لازم نیست چیزی رو بفهمی تا قدرتش رو حس کنی.
نه، ببخشید، ولی اسرائیل همین الانشم یه پادشاه داره.
یه پادشاه خوب.
شاید منظورت این بود که...
من تو رو انتخاب نکردم.
در واقع، سعی کردم هَشِم رو متقاعد کنم که اشتباه میکنه.
خدا فقط چیزی که الان هستی رو نمیبینه،
اون چیزی که خواهی شد رو میبینه.
اون میبینه...
چی شده؟
داوود.
قدرت زیادی در تو هست، حسش میکنم.
ظرفیت بزرگی، شور و اشتیاقهایی که در جهتهای مختلف میرن،
و این هم برکت تو خواهد بود و هم نفرین تو.
این چیزیه که میبینم.
صبر کن، میتونی پیش ما بمونی.
نباید اینجا دیده بشم.
برای تو امن نیست.
خب، پس بذار باهات بیام.
اونم برای من امن نخواهد بود.
چرا؟
اگه شائول از این موضوع باخبر بشه، سعی میکنه هر دوی ما رو بکشه.
داوود،
به زودی با جوابها برمیگردم، امیدوارم.
باشه.
سموئیل دیوونه شده.
- اگه نشده باشه چی؟ اگه نشده باشه چی؟ - این امکان نداره.
- پسرها. - اون کلام هَشِم رو میگه.
بس کنید!
هر چی میگه به حقیقت میپیونده.
حرفهایی که از وقتی بچه بودم درباره این مرد شنیدم.
پس خدا قصد داره ما بمیریم؟
نمیدونم خدا چه قصدی داره.
پدر، میدونم بهش احترام میذاری،
که قبل از دوران پادشاهان اسرائیل رو رهبری کرد،
ولی همه آدمها پیر میشن، همه شکست میخورن.
اون یه آدم معمولی نیست.
اون پیامبر خدای متعاله.
اون خطرناکه و هیچکس نباید بفهمه اینجا بوده.
اگه کسی تو روستا دیده باشدش...
باید پیش بزرگان برم. باید بهشون بگم.
نه، نه، نه، نه، نه، اونا نباید از این موضوع باخبر بشن.
الیاب، اینجا خونه منه.
- من تصمیم میگیرم چطور ازش محافظت کنم. - به حرفم گوش کن، پدر.
همهتون.
من به خاطر چیزهای کمتر از این آدم کشتم.
تو هم همینطور، ابیناداب.
میخوایم اینجوری بمیریم؟
به عنوان خائن.
پس، وفاداریت به این پادشاه
از وفاداریت به تنها خدای حقیقی،
یا به خاندان پدرت بیشتره؟
نه، اینطور نیست.
و این همون نکتهست.
پدر، برادرها،
هیچکس نباید از این موضوع باخبر بشه.
با داوود چیکار کنیم؟
تو کی هستی؟
کی...
اینجا کجا...
- هی! بیدار شو! - چیه؟
چی میخوای؟
خانواده به یه تصمیمی رسیدن، و...
...من باید بهت بگم.
میخواین منو به فلسطین تبعید کنین.
نه، در واقع میخوایم تو رو به مصر بفروشیم.
اونجا میتونی برای همه پیرزنها بنوازی
و فکر کنم بتونیم قیمت خوبی برات بگیریم.
مشکل اینه که میتونم ببینم که واقعاً این تصمیم رو دارین در نظر میگیرین .
میدونی که هدف من محافظت از این خانواده و رستگاری اونه.
میدونم.
پس نیاز دارم که تو این تپهها بمونی، حداقل برای مدتی.
این کار رو برای من بکن.
برادر، خواهش میکنم.
ممنون.
برای چی؟
برای اینکه منو برادر صدا زدی.
ولی اگه یه جوری...
الیاب، اگه یه جوری خدا واقعاً قصد داشته باشه که این...
نه. اون چنین قصدی نداره.
پس سموئیل چی؟
- اون پیامبر دیگه دورانش گذشته. - تو اینو نمیدونی.
تو هرگز نباید کلمهای از این موضوع به زبون بیاری.
دیدار سموئیل هرگز اتفاق نیفتاده.
ولی اتفاق افتاد.
و اگه کسی بفهمه، پادشاه دستور قتل تو و همه ما رو میده.
این چیزیه که میخوای؟
سربازها.
و یوآب.
تو همینجا بمون.
دستوراتی از خاندان شائول.
پسرعمو.
این چیه؟
یه احضاریهست.
با مُهر خود پادشاه امضا شده.
بیا آماده بشیم. بیا ابیناداب.
نه.
برای تو نیست.
چی؟
برای داووده.
«امپایر بست تیوی در شبکههای اجتماعی» @EmpireBestTV
« خاندان داوود » « قسمت چهارم: نغمهی موسی »
ترجمه و زیرنویس از: Ali_Master
خواسته بودم تنها باشم.
ساعتها پیش.
منم پدر.
اجازه بده بمونم.
هیچ پادشاهی نباید تنها باشه.
پادشاه بودن یعنی تنها بودن.
خب، چطور میتونم بارهات رو سبک کنم؟
مادرت رو عصبانی نکن.
حالا دیگه زیادهخواهی میکنی.
چطوره یه روز مرخصی بگیری؟
با من.
یه میخونه میشناسم همین نزدیکی.
شراب و، زنها.
اش...
انتظار داری به مادرت بیاحترامی کنم؟
نه، نه، ولی...
میتونی فقط نگاه کنی.
اشبعل.
پدر.
یه فکری درباره جبعه داشتم.
چی میتونه این شهر رو به یه پایتخت باشکوه تبدیل کنه؟
این اواخر خیلی بهش فکر کردم.
بگو.
فکر میکنم باید بیشتر از یه دژ باشه،
باید مقصدی برای مردم ما باشه.
پس، تئاترهای بزرگی برای هنرها میسازیم.
بهترین هنرمندها و نمایشها رو از مصر، و حتی فراتر از اون میاریم.
سرگرمشون کن، و به خاطرش عاشقت میشن.
و پدر، این بهترین حواسپرتی خواهد بود.
این ایده عاقلانهایه.
و داشتم فکر میکردم که...
میتونم رهبری این کار رو به عهده بگیرم.
- یه هدفی داشته باشم. - اشبعل.
رهبری نقطه قوت تو نیست.
و...
اگه ده ماه زودتر به دنیا اومده بودم شاید این...
این قدرت رو داشتم.
پسرم، مسئله این نیست که کی به دنیا اومدی، مهم اینه که کی هستی.
پس من برای تو کی هستم؟
به موقعش هدفت رو پیدا میکنی، ولی فعلاً،
- لطفاً بذار به کار خودم برسم. - ولی پدر،
این فرصتیه که هدفم رو پیدا کنم.
برای یه بارم...
پادشاه جاودان باد.
- نه، تو... آروم باش! - به اندازه کافی صبر کردم.
یاهیر، آروم باش. آروم باش.
چی انقدر فوریه؟
یاهیر،
بزرگ قبیله دان.
باید باهات حرف بزنم، دوست من.
خصوصی.
شائول، خواهش میکنم، چرا منو رد میکنی؟
وایسا و به عنوان پادشاهت خطابش کن.
نمیایستم.
حد خودت رو بدون، ابنر.
خاندان شائول به من خیانت کرده!
ابنر.
اشکالی نداره.
حرف بزن.
چطور بهت خیانت کردیم؟
اعلیحضرت، خدا به خانواده من فقط یک دختر زیبا عطا کرده.
دینا.
اون یه عروس ارزشمند بود، مناسب یه نجیبزاده.
ولی حالا دیگه این غیرممکنه.
و این چه ربطی به خانواده ما داره؟
برادرت بی عفتش کرده.
و از کجا مطمئنی کار اون بوده؟
من دروغگو نیستم!
دخترم قسم میخوره!
شائول.
این چیه؟ کجا داری میری؟
No comments yet. Be the first to leave one.