Tsunami: Race Against Time

Tsunami: Race Against Time

Download Farsi Persian ondertitel

Seizoen 1

Release informatie

Tsunami Race Against Time S01E04 Rescue 720p DSNP WEB-DL DDP5 1 H 264-NTb
Een commentaar door warez
Translated subtitle from English to Persian فصل 1 قسمت 4 Tsunami: Race Against Time 2024 زیرنویس فارسی سریال

Tags

webdl
Gepubliceerd op: 2025-11-27
Downloads: 6
Slechthorend: No

Voorbeeld van Farsi Persian ondertiteling

De eerste 200 regels.

روی زمین بودم و داشتم بیشتر آب دریا رو بالا می‌آوردم.

اطرافم رو نگاه می‌کنم، همه جا ویرانی مطلقه.

یعنی حتی یه دونه از اون کلبه‌ها هم نمونده بود.

دنیا کاملاً پاک شده بود...

و انگار تو تنها آدم روی زمین هستی.

اولین فکرم اینه که "اون کجا می‌تونه باشه؟"

پس دنبال ریچل گشتم...

و در اون لحظه،

به امید واهی چنگ زده بودم که اون نجات پیدا کرده

چون خوب می‌دونستم شناگر ماهریه...

اِم...

اما تهِ تهِ قلبم فکر می‌کردم مرده.

وقتی موج اومد، داشتیم از بازار رد می‌شدیم.

وقتی آب شروع کرد به بالا اومدن از سینه‌ام...

دنبال ریچل گشتم،

و دستم رو دراز کردم و بندهای مایویش رو گرفتم.

بندها پاره شدن و اون از کنارم رد شد و رفت.

بعد از اینکه آب پایین رفت، مستقیم برگشتم هتل،

و اسم ریچل رو فریاد می‌زدم.

با اینکه ته دلم می‌دونستم اون اونجا نیست.

بعدش بازمانده‌ها رو دیدم.

اما وقتی دیدم متوجه شدم

که شدت بعضی از زخم‌هایی که داشتن می‌آوردن...

بعضی از آدما ممکنه زنده نمونن

مگه اینکه خیلی خیلی سریع یه کاری بکنیم.

اما راهمون قطع شده بود. تو ناکجاآباد بودیم،

و نمی‌دونستیم کی کمک می‌رسه.

این آرماگدون بود.

زندگی من قبل از اون روز کاملاً فرق داشت.

من یه دختر خیلی شاد بودم.

دوست داشتم زیاد با مردم حرف بزنم،

و سر به سرشون می‌ذاشتم و می‌خندوندمشون.

وقتی دیدم موج داره به سمتم میاد،

تصمیم گرفتم به جای بلندتری فرار کنم.

اما هنوز می‌ترسیدم که موج دوباره برگرده

و من و همه رو بکشه.

اکثر مردم می‌گفتن: "بهتره برید سمت تپه‌ها."

جسدهای زیادی رو دیدم که روی ساحل افتاده بودن.

این دختر رو روی زمین دیدم.

داشت می‌مرد، و گفت...

"لطفاً، اگه خانواده‌ام رو دیدی، بهشون بگو که دارم می‌میرم."

و این شد که دستش رو گرفتم و...

"می‌تونید به پدر و مادرم بگید من آنا هستم،

"از روسیه اومدم و عاشق جزیره فی فی هستم."

و تو دستای من مُرد.

و بعد صدای فریاد مردم رو شنیدم،

"خواهش می‌کنم کمکم کنید، منو از اینجا ببرید بیرون."

نمی‌تونستم به همه کسایی که کمک می‌خواستن، نه بگم،

و احساس می‌کردم باید کمکشون کنم. نمی‌تونستم فقط برای نجات خودم فرار کنم.

و ترسم رو فراموش کردم.

تصمیم گرفتم برگردم.

باید کمکشون کنم.

کوفت و کبود بودم، داغون بودم،

و شونه راستم در رفته بود،

اما خوش‌شانس بودم... چون می‌تونستم راه برم.

نسبتاً حالم خوب بود

در مقایسه با بقیه که حالشون خوب نبود.

اگه تو یکی از ساختمون‌ها گیر افتاده باشی،

اون دیوار آب، اون پنجره رو می‌شکنه و وارد میشه،

و هر چی تو اون اتاق هست...

تبدیل به یه سلاح میشه.

نه فقط یه سلاح،

یه سلاحی که با تمام وجودش داره تلاش می‌کنه تو رو بکشه.

یه بنده خدایی بود که واقعاً مثل سیخ شده بود

به یه میله فلزی تو پذیرش.

صدها نفر مرده بودن و صدها نفر دیگه هم زخمی.

برای همین گفتم، آره،

"کسی اینجا تجربه پزشکی داره؟"

و اونا گفتن "نه." بعد گفتن "خب، شما چیکار می‌کنید؟"

گفتم "من تو رشته روانپزشکی کار می‌کنم،" و اونا گفتن،

"خب، شاید روانپزشک رو بعداً لازم داشته باشیم،

"اما الان، به کسی نیاز داریم که آموزش پزشکی دیده باشه."

و من با خودم فکر کردم: "من که آموزش پزشکی دیدم، آره."

اون گفت: "خب، پس شمایید."

این فراتر از توانایی هر کسی برای مدیریت بود.

هیچ وسیله‌ای ندارید.

به مردم می‌گفتم از تکه‌های چوب برای آتل استفاده کنن

برای کسایی که پاشون شکسته بود.

و بعد سالی اومد تو،

و برام سخت بود که بفهمم

چطور قراره باهاش کنار بیام.

من و سالی کنار استخر بودیم وقتی موج اومد...

و من گفتم: "برو، فقط برو یه جای بلند پیدا کن."

و بعد من دویدم سمت ساحل تا به بعضی‌ها کمک کنم.

و بعدش خیلی زود از هم جدا شدیم.

وقتی سالی رو پیدا کردم،

اون مشخصاً فکر نمی‌کرد اینقدر بد زخمی شده،

اما بعدش وقتی زیرِ...

زیر ملافه رو نگاه کردم...

...یه زخم عمیق درست تو شکمش داشت،

و اون کاملاً باز بود،

تیکه پاره شده بود، مثل چیزی که تو حمله کوسه می‌بینی.

اِم...

و بعد پاش، مچ پاش کاملاً باز بود،

و پاشنه پاش یه جورایی آویزون بود.

حالش خیلی وخیم بود، و مجبور بودم باهاش روراست باشم.

گفتم: "این خیلی سخته. اون به جراحی درست و حسابی نیاز داره.

"اگه امروز اون رو از این جزیره بیرون نبرم و درمان پزشکی مناسبی براش فراهم نکنم،

"تا صبح دوام نمیاره."

اما تنها راهی که مردم می‌تونستن به ما برسن، از طریق قایق یا هواپیما بود.

گزارش‌ها همچنان در مورد افزایش تعداد

کشته‌ها و زخمی‌ها می‌رسند.

صبح خبر رو شنیدم،

ولی خب، جزئیات زیادی نداشت.

این بی‌سابقه‌ست.

ما قبلاً هرگز با سونامی مواجه نشده بودیم.

اما توی جلسه گزارش دادن که

حداقل صد نفر کشته شدن...

و هر ساعت هم به این تعداد اضافه می‌شه.

گفتن که یه عده تو خیلی از جزایر گیر افتادن،

واسه همین من با ارتش، نیروی دریایی تماس گرفتم.

گفتم: "برید اونجا و به مردم کمک کنید.

"هر دقیقه مهمه.

"باید اونا رو نجات بدیم."

کشتی ماهیدول یک کشتی تحقیقاتی ماهی تن بود.

کاپیتان همسرم رو صدا زد.

کاپیتان گفت که تعداد زیادی از مردم در کوه فی فی زخمی و کشته شدن.

من و همسرم در موردش فکر کردیم.

چون من پرستار بودم و اون دکتر،

حداقل اگه زودتر به صحنه می‌رسیدیم...

می‌تونستیم کاری برای کمک انجام بدیم.

تصمیم گرفتیم بریم. پس به سمت کوه فی فی حرکت کردیم.

همه روی کشتی به حرف ما گوش کردن.

ازشون خواستیم تخت و چادر آماده کنن.

همه هر کاری از دستشون برمی‌اومد انجام دادن. کسی بی‌کار ننشست.

من گیر افتاده بودم. نمی‌تونستم حرکت کنم، بالای یه چیز خیلی بلند.

یه چیزی دور بدنم پیچیده شده بود،

و خیلی درد داشت.

تازه ۲۵ سالم شده بود و با دوست‌پسر سابقم زندگی می‌کردم،

آره، نامزد کرده بودیم و آماده بودیم که زندگی رو ادامه بدیم.

خب، من همین‌طوری روی شکم دراز کشیده بودم...

و بعد شنیدم که مردم اطرافم فریاد کمک می‌زدن.

صدای یه نفر رو زیر پام شنیدم، حس می‌کردم چند متر پایین‌تره.

آره، خیلی بد نفس می‌کشید و ناله می‌کرد، مثلاً می‌گفت:

"دارم می‌میرم. می‌میرم. نمی‌تونم طاقت بیارم."

من گفتم: "فقط آروم باش. آروم باش.

"فقط نفس بکش. من به جای هردومون فریاد می‌زنم."

پس من فریاد می‌زنم، چند ثانیه استراحت می‌کنم،

باهاش حرف می‌زنم.

نمی‌دونم چقدر زمان گذشت،

ولی خب، نفس کشیدنش قطع شد و دیگه صدایی ازش نیومد.

و بعد دوباره شروع کردم به فریاد زدن برای کمک.

سالی داشت ضعیف‌تر و ضعیف‌تر می‌شد.

بریدگی‌ها... بریدگی‌ها عمیق بودن. خون زیادی از دست داده بود.

زخم‌ها عفونی می‌شن،

بنابراین اولویت اولم این بود که اون رو از اینجا خارج کنم.

اون فقط ساکت بود، حرکت نمی‌کرد،

حرف نمی‌زد. نفسش خس‌خس می‌کرد.

و فقط حس گناه و نفرت از خود بود

که از کمک کردن به غریبه‌ها بهت دست می‌ده

وقتی به کسی که دوستش داشتی کمک نکردی.

همه اینا با هم هجوم میارن، و بعد تو فقط...

...می‌دونی که اون... ...اون از این جون سالم به در نمی‌بره.

به هر حال می‌میره.

هیچ‌کس قرار نیست بیاد و همین‌طوری ما رو از فاجعه نجات بده.

اما بعد، یکی گفت: "یه کشتی مسافربری اونجاست،

"و به نظر می‌رسه داره به سمت اسکله میاد."

چشم‌های همه به افق خیره شده بود...

و درست همون لحظه، من گفتم:

"اون داره میاد، اون قایق داره میاد، داره میاد."

وقتی به کوه فی فی نزدیک می‌شدیم،

واقعاً وحشتناک بود. انتظار نداشتم اینقدر بد باشه.

فاجعه، ویرانی.

اولین چیزی که دیدیم یه جسد بود که با طناب بسته شده بود.

وقتی مردم فهمیدن کشتی تیم پزشکی داره،

خیالشون راحت شد.

یکی به من گفت: "بعضی قایق‌ها برای کمک برگشتن."

پس من فکر کردم: "عالیه،

"می‌تونم بعضی از این مردم رو با نهایت سرعت از اینجا خارج کنم."

پس گفتم: "هر کسی که زخمیه و می‌تونه راه بره، سوار قایق بشه."

اما سالی، اون در دسته مجروحان شدید بود،

و نمی‌خواستم سوار قایق بشه

چون احساس می‌کردم براش بهتره

اگه مستقیم با پرواز به بیمارستان منتقل بشه.

ولی تصمیم سختیه.

اگه هلیکوپتر نیاد، اون می‌میره.

تو ذهنم، امکان نداشت اون قایق بدون من و سالی حرکت کنه.

Not a flipping chance am I missing that boat.

عمراً اون قایق رو از دست نمی‌دم.

ما سال رو تا جایی که می‌تونستیم به لبه،

لبه قایق رسوندیم و سوارش کردیم.

قایق حسابی شلوغ بود.

مردم دیگه هم اینجا و اونجا بودن،

در حالت‌های مختلف روحی.

بعضیا فقط بی‌امان گریه می‌کردن،

بعضیا هم فقط رفته بودن، مثلاً کاملاً تهی.

فقط یادمه که داشتم فکر می‌کردم:

"اون باید تو این قایق می‌بود، تو قایقه.

"خب، بعدی چیه؟"

و بعد... بعد اون موجی از این فکر میاد که،

"اما اگه جایی که می‌ریم هم آسیب دیده باشه چی؟"

و من فقط فکر می‌کنم: "فقط تحمل کن، فقط تحمل کن."

در این زمان، افرادی که برای کمک فریاد می‌زدند،

کمتر و کمتر می‌شدن،

و این به خاطر این نبود که کسی بهشون کمک کرده باشه.

من به همه چی فکر می‌کردم. مراسم خاکسپاری تقریباً تو ذهنم برنامه‌ریزی شده بود.

مثل یه صحنه فیلم، تصور می‌کردی که من بودم،

دوست پسرم، برادر کوچیک دوست پسرم،

یه دوست، همه دوستامون تو همون مراسم خاکسپاری، انگار،

کلاً ماجرا همین بود.

Tsunami: Race Against Time subtitles in other languages

Opmerkingen

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left