Eraserhead Stories

Eraserhead Stories

Download Farsi Persian ondertitel

Release informatie

David Lynch Eraserhead Stories
Een commentaar door warez
Translated subtitle from English to Persian Eraserhead Stories 2001 زیرنویس فارسی فیلم

Tags

other
Gepubliceerd op: 2026-01-01
Downloads: 4
Slechthorend: No

Voorbeeld van Farsi Persian ondertiteling

De eerste 200 regels.

عجیبه کله‌پاک‌کن چطوریه

یه فیلم شخصیه

اولین فیلم بلندمه

و

طولانی‌تر از هر فیلم دیگه‌ای زمان برد

و من توی اون دنیا زندگی کردم و عاشقش بودم

یادم نمیاد

کِی

ایده به سرم زد

کِی کلمه‌ی کله‌پاک‌کن

یا کدوم بخش از ایده اول سراغم اومد

یادم نمیاد که

توی فیلادلفیا بود

یا وقتی که تازه اومده بودم کالیفرنیا

اصلاً یادم نیست، هیچی یادم نیست

نوشتن فیلمنامه رو

و

یادم نمیاد ایده‌ها چطور سرازیر شدن

مخصوصاً ایده‌ی اولیه

خیلی وقت‌ها یادمه

که اولین جرقه چطوری زده شد

شاید هم نه

اما، خب

قطعاً این یکی رو یادم نمیاد... این

همه‌اش

نشأت گرفته

از فیلادلفیا بود

اما

نمی‌دونم کِی

روی سطح اومد و خودی نشون داد

من یه

کمک‌هزینه‌ی فیلمسازهای مستقل رو توی سال ۱۹۶۸ گرفتم

همون بودجه‌ی مخصوص فیلمسازهای مستقل

اون یه برنامه‌ی کاملاً جدید بود و من

توی دومین گروهی بودم که یکی از اون

کمک‌هزینه‌ها رو گرفت

اون برای ساختن فیلم "مادربزرگ" بود

اونجا بود که با آلن اسپلت آشنا شدم

و هرب کاردول که یه

فیلمبردار بود

و ازش پرسیدم، خب

چند تا نکته درباره‌ی نورپردازی بهم یاد بده

بعد وقتی زمان میکس رسید

و اون طرف رو نگاه می‌کنم و این آدم رو می‌بینم

اون مثل یه نِی‌قلیون توی یه کت‌شلوار مشکیِ براق

بود

کت‌شلواری که مال ۱۵ ۲۰ سال پیش بود

و باهاش دست می‌دم و می‌تونم

لرزش استخون‌ها رو توی بازوش حس کنم

اون "اَل" بود

و این یارو هم خیلی آدمِ

مبادی‌آداب و مقرراتی‌ای بود

و با خودم گفتم این اتفاق عمراً

نیفته، حتی تا صد سالِ سیاه

و

چیزی که بعدش پیش اومد ۶۳ روزِ

بی‌وقفه بود، حتی شنبه‌ها و یکشنبه‌ها

که داشتیم صداها رو خلق می‌کردیم

و

هیچ‌وقت توی زندگی‌م این‌قدر بهم خوش نگذشته بود

که وقتی با «اَل» کار می‌کردم

اما برای تموم کردنِ فیلم

به پولِ بیشتری احتیاج داشتم

واسه همین به تونی ولانی توی واشینگتن دی‌سی زنگ زدم

جایی که اون زمان مقر اصلی «ای‌اف‌آی» بود

تونی، که خدا خیرش بده، کلِ مسیر رو

با قطار اومد

و توی ایستگاه رفتم دنبالش و اونم اومد

پیشمون و

فیلم رو توی «کالوین دوفرین» بهش نشون دادم

و

اون، خب می‌دونی

اِم... واقعاً از چیزی که دید خوشش اومد

اونا دو هزار و دویست

دلار دیگه بهم دادن

تا فیلم رو تموم کنم

و توی راه برگشت به ایستگاه قطار

داشتم می‌رسوندمش که بهم گفت: «دیوید، تو

باید

اِم

بیای به مرکز مطالعات پیشرفته‌ی

فیلم توی کالیفرنیا»

و

شانس آوردم که تصادف نکردم، می‌دونی

وقتی این حرف رو زد، چون یهو

انگار که... اِم

رو ابرها معلق شدم

و اِم... هنوز داشتم سعی می‌کردم

پام رو به ترمز و پدال گاز برسونم

اونا یه دفترچه درست کرده بودن

اِم... که معرفی می‌کرد

اِم... اون مرکز رو

و تعدادی از «پژوهشگرها» رو؛ به‌جای

دانشجو، بهشون می‌گفتن «پژوهشگر» و اونا

سالی ۱۵ نفر رو پذیرش می‌کردن

خلاصه

حالا اونا

این دفترچه رو فرستادن و وقتی رسید دستم

دیدم روی جلدش

عکسِ یه عمارتِ ۵۵ اتاقه بود

روی ۱۸ جریب زمین، درست وسطِ

بورلی هیلز. آدم یه جورایی، می‌دونی

با خودش می‌گه این دیگه چه دنیایِ

شگفت‌انگیزیه که توش زندگی می‌کنیم؟ وقتی می‌بینی

یه همچین مدرسه‌ای دارن

و

بعد درهاش رو باز می‌کنن و می‌بینی

این همه کارگردانِ بزرگ اومدن و

اونجا سخنرانی کردن؛ و اینکه چقدر

می‌دونی، صنعتِ سینما داشت به اون

مدرسه کمک می‌کرد

و اوم

برنامه‌های مختلف، سمینارهای مختلف

و توی یکی از اون سمینارها

دانشجوها رو نشون دادن که

توی اون اتاق نشسته بودن

با اون دیوارهای چوبیِ قشنگ

و آتیشی که توی شومینه می‌سوخت

یه شومینه‌ی غول‌پیکر، شبیه به

شومینه‌های عمارتِ «هرست»

بعضی از دانشجوها

پلیور تنشون بود

و من با خودم فکر می‌کردم

کالیفرنیا دیگه چجور جاییه؟

آخه می‌دونی، همیشه هم

گرم نیست

بعضی وقت‌ها شب‌ها اون‌قدر

خنک می‌شه که بشه توی شومینه

آتیش روشن کرد و پلیور پوشید

به نظر می‌رسید یه جایِ... می‌دونی

بی‌نقص و رویایی باشه

«مرکز مطالعات پیشرفته‌ی فیلم»

سال ۱۹۶۹ شروع به کار کرد

من تابستون ۱۹۷۰ راهی شدم

اَل

به عنوان مدیر بخشِ صدا

انتخاب شده بود

واسه همین «اَل» در واقع یه ماه زودتر از من

رفت و یه آپارتمانِ کوچیک توی

خیابونِ «سان ویسنته» گرفت

درست پایینِ همون خیابونی که باشگاهِ

«ویسکی اِ گو-گو» بود

و بعد

من و برادرم جان و جک فیسک

با یه کامیون راه افتادیم و بعد از سه روز رانندگی

رسیدیم به شهر

شب بود

هنوز حس‌وحالِ لس‌آنجلس رو نگرفته بودم

اما داشتم کم‌کم شب‌های

لس‌آنجلس رو لمس می‌کردم

وقتی صبح روز بعد بیدار شدم

انگار

نزدیک بود چشمام کور بشه

نورش اصلاً باورنکردنی بود

اصلاً نمی‌تونستم هضم کنم که چقدر

روشنه

باید بیرون، جلویِ

خونه می‌ایستادم و می‌ذاشتم این نور چشمام رو بزنه

حس خیلی خوبی داشت، فوق‌العاده بود

بعدش ما

رفتیم به سمتِ «ای‌اف‌آی» که در واقع

عمارتِ پسرِ «دوهنیِ» بزرگ بود

که براش ساخته بودنش

ساختش سال ۱۹۲۹ شروع شد و همون سال هم تموم شد

یه ساختمونِ ۵۵ اتاقه با بتنِ آرمه

اون بالا، روی تپه

یه چیزِ واقعاً معرکه

وقتی وارد اون‌جا می‌شی

خیره‌کننده‌ست

خلاصه، همگی رفتیم اون‌جا

و خب

یه جورایی اون‌جا پرسه می‌زدیم و

می‌دونی، دهنمون از تعجب باز مونده بود و

اون‌جا بود که می‌دونی

مرحله‌ی بعدی شروع شد

رو فیلمنامه‌ای به اسم «گاردن بَک» کار می‌کردم

و فرانک دانیل و گیل دنیس

جفتشون یه جورایی هوام رو داشتن و کمکم می‌کردن

فرانک دانیل بزرگ‌ترین معلمِ سینما

در کلِ تاریخِ دنیاست و

دیگه از دنیا رفته

خدا رحمتش کنه، ولی واقعاً

بی‌نظیر بود

به عنوان یه معلمِ فوق‌العاده

و من یه کلاسِ تحلیل فیلم باهاش داشتم

با خودِ اون

بعد اون و گیل، که اون‌جا همکار بود اما

خب

اون‌جا بود

یه جورایی با فرانک کار می‌کرد و اونا

با من

جلساتِ بررسیِ فیلمنامه می‌ذاشتن

اما

نتیجه نداد

کاملاً کلافه شده بودم، انگار

به هیچ‌جا نمی‌رسید، فقط هی طولانی‌تر می‌شد

اما تمامِ بخش‌های خوبی که دوست داشتم

می‌دونی، انگار لابه‌لاشون با چیزهایی پر می‌شد که

اصلاً نمی‌فهمیدم چرا

اون‌جا هستن

Opmerkingen

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left