De eerste 200 regels.
این صندلیها اشغالن؟
بله
خب، آدمهاش کجا رفتن؟
رفتن دستشویی
هر سهتاشون با هم؟
بله
خب، پس فکر کنم همینجا منتظر بمونم
تا برگردن
به اون دست نزن
صندلی دیگهای نیست. فقط یه جا لازم د
اصلاً فکرش رو هم نکن
ببین، من فقط میخوام
بلیط داری؟
بفرما. بشین
قبلاً بهتون گفتم خانم
اون چمدونها باید برن توی قفسه بالا
لازم نیست دوباره تکرار کنم، درسته؟
بیاین، بذارین کمکتون کنم
دست نزن
همونجا بشین و تکون نخور
پررو بازی درنیار
من نمیخواستم پررو بازی دربیارم. فقط
درباره مردایی مثل تو چیز شنیدم
تو از اون مزاحمهای شهر بزرگی
چطور جرئت میکنی
آی! آی! من... سیبم از دستم افتاد
الآن مأمور قطار رو صدا میزنم
میدم از قطار پرتت کنن بیرون
آروم باش. سیبی در کار نیست
کمک! از دستم افتاد
آی! آی
خیلی معذرت میخوام
من ایندیانا جونز هستم
اما دوستام «ایندی» صدام میکنن
من مارگارت پیبادی هستم
دوستام «پگی» صدام میکنن
یه گاز میخوری؟
خب، عازم نیویورکی؟
منم همینطور
اونجا یه دوست دارم که بهم قول کار داده
منم قراره توی نیویورک کار کنم
توی یه نمایش برادوی
واقعاً؟ واو. کدوم نمایش؟
هنوز تصمیم نگرفتم
اوه
حرفم رو باور نمیکنی
نه، نه، معلومه که باور میکنم
فقط شنیدم که
شروع کار توی تئاتر میتونه یه جورایی سخت باشه
میدونم، اما حس میکنم از پسش برمیام
رقاصی؟
ابداً
قصد ندارم خودم رو به نمایش بذارم
آواز میخونم. کارم هم خوبه
توی سیب خوردن هم کارت خیلی خوبه
واسه سیبت متأسفم
اوه، واقعاً، واقعاً، من
زیاد گرسنه نبودم
کاش کاری از دستم برمیاومد
خب، میتونی برام آواز بخونی
برات بخونم؟
چی، همین الآن؟
آره
واقعاً خوشحال میشم، لطفاً
عالی بود
مرد: ایستگاه مرکزی بزرگ
خب، فکر کنم وقت خداحافظیه
یعنی دیگه هیچوقت همدیگه رو نمیبینیم؟
وای، امیدوارم اینطور نباشه
منم همینطور
چون واقعاً دلم میخواد دوباره ببینمت
منم همینطور
خدای من، نیویورک واقعاً خیلی بزرگه
شهر فوقالعادهایه. خیلی دوست دارم که
خب، چرا من این کار رو نکنم؟ چی رو؟
شهر رو بهت نشون بدم، دو تایی با هم
کی شروع کنیم؟
فردا اول وقت. کجا اقامت داری؟
هتل ویکتوریا، اما فقط برای امشب
فردا اول وقت میخوام یه پانسیون خوب و تمیز پیدا کنم
عالیه! میتونم کمکت کنم بگردی
ساعت ۱۰ میام دنبالت. اینطوری کل روز رو با همیم
عالی به نظر میرسه
هی رفیق، این تاکسی رو میخوای
یا فقط داری ناهار میخوری؟
بله، این تاکسی رو میخوایم
ساعت ۱۰. یادت نره. منتظر میمونم
در رو اشتباه اومدی، رفیق
مهمونی اینجاست. (خنده کوتاه)
زن: سوزان، چقدر از دیدنت خوشحالم
بهت خوش میگذره؟
یه جورایی
این همه آدم کی هستن؟
نویسنده، بازیگر، نقاش، آهنگساز
آنارشیستها، سوسیالیستها
همون پاتوقدارهای همیشگیِ محله
کسیشون رو میشناسی؟
من؟ نه، نه
من فقط برای غذای مجانی جیم شدم اینجا
اصلاً مهمونیِ کی هست؟
مال من
اوه، معذرت میخوام
احمق نشو. هر کی میخواد بیاد، خوش اومده
راستش، قرار بود بمونم
انتهای راهرو پیش خانواده جکسون
اما انگار خونه نیستن
نه، نیستن. اونا اروپا هستن
اروپا؟
اوهوم. مشکلی پیش اومده؟
خب، آره. قرار بود پیش اونا بمونم
اوه، امشب رو همینجا بمون. نگران اونا نباش، باشه؟
کیت ریورز هستم. تو چیکارهای؟
ایندیانا جونز. دانشجوی باستانشناسیام
خوشبختم. باستانشناسی؟ چه جذاب
خب بهم بگو، راسته که توی مصر باستان
شاعرها رو مثل خدا میپرستیدن؟
نه دقیقاً، اما توی موزه بریتانیا یه پاپیروس هست که میگه:
«از کاتب مالیاتی گرفته نمیشود
او خراجش را با نوشتههایش میپردازد.»
عاشق اینم. (هر دو میخندن)
آره، برو به اداره مالیات بگو
مگه مذهبشون بر اساس آیینهای باروری نبود؟
خب، اکثر مذهبها همینطورن
توی یونان باستان
افسانهای درباره دیونیسوس هست
پگی: «مادر عزیزم
باید درباره فوقالعادهترین و
زیباترین پسری که توی قطار دیدم بهت بگم.»
کیت: نمیبینی که زندگیمون ریتم خاصی داره
و شعر باید بازتابدهندهش باشه؟
پس شاعر سخنگوی عصر خودشه
دقیقاً. شاعر مورد علاقهت کیه؟
شکسپیر
عالیه. ببین، توی نمایشنامههاش، توی غزلهاش، میتونی
میتونی تپش زندگی دوران الیزابت رو حس کنی
اونا با این تپش جون میگیرن
اما الآن سال ۱۹۲۰ هست. دقیقاً
پس شعر ما باید بازتابدهنده ریتمِ
قرن بیستم باشه که همون
عصر اتومبیله. پرجنبوجوش و پرشتاب
هیچوقت اینطوری بهش فکر نکرده بودم
اما حق با توئه. جالب به نظر میرسه
یادم نمیاد کی اینقدر بهم خوش گذشته باشه
منم همینطور
ممم، گرسنمه. ساعت چنده؟
نمیدونم. فکر کنم حدودای ظهره
صبحونه چی شد پس؟
صبحونه؟
فکر کنم اون موقع داشتیم درباره... حرف میزدیم
ظهر؟! گفتی ظهر شده؟
آره
باید برم. قرار دارم
معذرت میخوام
اون رفته؟ مطمئنید؟
صد در صد. دوشیزه پیبادی امروز صبح تسویه کرد
تا ظهر اینجا بود
گفت منتظر کسیه
بعدش رفت
پیغامی، یادداشتی، چیزی نذاشت؟
نه. دختر بیچاره داشت گریه میکرد
اصلاً نمیدونید کجا رفته؟
اصلاً
کیت: کیه؟
منم... ایندی
سلام. ببخشید اگه بیدارت کردم. من
ساعت چنده؟
احتمالاً حدود ساعت سه باشه
خب، راستش اینه که
من ساکم رو اینجا جا گذاشتم
و با خودم گفتم شاید بتونم
کیت: توش بگردی
آره، باشه
اگه مطمئنی زحمتی نیست
ممنون
تو ایندی هستی
تو هم کیتی
اون چیزی که ازش باقی مونده
ای وای، این ریختوپاش رو ببین
شاید بتونم کمکت کنم اینجا رو تمیز کنی
آره
اوه، دوشیزه پیبادی
یه مرد جوان صبح اینجا بود و دنبالتون میگشت
پیغامی نذاشت؟
نه
تنها، بی رفیق و بدون جایی برای موندن
شبیه یکی از بیتهای یه آهنگه
خوشبختانه اینطور نیست
حداقل اون قسمتش که میگی بی رفیقم
یه بابایی رو میشناسم که اهل شیکاگوئه و کلارینت میزنه
توی یه رستوران اون بالاها، توی محله هارلم
بهم قول داده برام یه کار پیدا کنه، پس
چه جور کاری؟
به عنوان پیشخدمت
خب، چیزهای بدتری هم هست
مثل نقد کردنِ کتابهای بقیه
و نمایشنامههای بقیه
خب، من فکر کردم تو شاعری
اوه، هستم، اما برای روزنامه «سنتینل» نقد مینویسم
چرخ زندگی رو میچرخونه
ولی خوشحالم که یه دوست داری
No comments yet. Be the first to leave one.