De eerste 200 regels.
خب، اگه تازه به رادیو فریزبی پیوستین
دارم با سایمون مگوئیچ صحبت میکنم
کسی که همین امسال برنده مسابقه «استعدادهای همپشر» شد
اونم برای نواختن سمفونی پنجم بتهوون
با زایلوفون
فقط بخشی از موومان اول. و نکته عجیبش اینجاست
و باید اعتراف کنم که حتی خودم هم اینو نمیدونستم
اینکه تو نوازنده حرفهای زایلوفون نیستی، سایمون
او، نه. اصلاً. صرفاً یه سرگرمیه
اما به نظر میرسه کسی نمیدونه بقیه وقتت رو چیکار میکنی
نه. منظورم اینه که
شغل اصلیت چیه؟
اوم. اصلاً شغل اصلی داری، سایمون؟
اوم
بله، فکر کنم دارم. فکر میکنی داری؟
بله. خب، گمان کنم یه جور شغله
هیچوقت واقعاً درستوحسابی برام توضیحش ندادن
«هیچوقت درستوحسابی توضیح ندادن.»
درکت میکنم، سایمون
و شرط میبندم خیلی از شنوندهها هم همین حس رو دارن
واقعاً؟ صد در صد
خب پس، از این شغل مرموز برامون بگو
اجازه دارم؟ فکر میکنی مشکلی نداشته باشه؟
اصلاً و ابداً
آخه تا حالا هیچکس ازم نپرسیده بود
من الان دارم میپرسم، سایمون. همه رو تو کف گذاشتی
خب، راستش خیلی کسلکنندهست
از بچگی تا حالا هر روز همین بوده
خب؟ تنها اتفاقی که میافته اینه که
دمدمای صبح بیدار میشم و بعد یه ماشین با شیشههای دودی جلو پام نگه میداره
سوار میشم و منو میبرن به «بنیاد»
ببخشید، بنیادِ... چه بنیـ...؟
فقط «بنیاد»
و اونجا «ناظم» بهم خوشآمد میگه
که هر روز یه آدم متفاوته ولی با همون چهره قبلی
بعد «اکسیر» رو مینوشم و لباسم رو درمیارم و لایهبرداری میکنم
قبل از اینکه به سمت کنسولم هدایت بشم
تا بتونم توی «بازی» شرکت کنم
واقعاً نمیتونم زیاد درباره «بازی» چیزی بهت بگم
اونا برام توی هدفون نویز سفید پخش میکنن
و من میرم توی یه جور خلسه
اما فکر کنم با اعداد سر و کار داره
خیلی، خیلی زیاد عدد و نمودارهای خاص
و گاهی هم نقشه. نقشه جاهای دورافتاده
رشتهکوهها و معبدهای ریاضتکشانه و شهرهای شیشهای وسط کویر
صحیح
و قبل از اینکه بفهمم چی شده، «رسم فراموشی» رو اجرا کردم
و سوار ماشین میشم و تا وقت ناهار خونهام
متوجهم. و بعد آخر هر ماه
سه میلیون پوند واریز میشه به حساب بانکیام
پس فکر کنم یه شغل خوب حساب میشه
و احتمالاً خیلی، خیلی هم جدیه
درسته، درسته. خب، همهمون امروز یه چیزی یاد گرفتیم
سایمون وضعش خیلی خوبه
و دکمه وضعیت اضطراری زیر میز من هم کار نمیکنه
اینم از گروه شوگابیبز
من سالی هستم
«نه» تو کتم نمیره. من خودم به بقیه «نه» میگم
استیو هستم. خردادیام و با موفقیت همزادم
زوئی هستم، اومدم که ببرم. بعدش هم میرم خونه
خونهام هم به شکلی عالی دکور شده
من پدی هستم و این کفشها برای لگد کردن ساخته شدن
لگد کردن روی سرِ رقیب
اسمم کروله ولی هیچ بویی از مهربونیِ کریسمس نبردم
اگه باهام دربیفتین روزگارتون سیاهه
من کریس هستم، یه برندهام. نیومدم اینجا که رفیق پیدا کنم
من اومدم اینجا که رفیق پیدا کنم. سلام، نایجل هستم
سوزان، سوزی صدام کن
البته فقط اگه بهت اجازه بدم، که نمیدم
برایان هستم. هدفم اینه که وقتشناس باشم و اغلب هم از پسش برمیام
الکس هستم. من برای بردن همون نقشی رو دارم
که لبو برای شاشِ صورتی داره. یعنی جداییناپذیرم
جما هستم. عاشق کلاوینگم... یعنی تا سرحد مرگ رقیب رو با گرز زدن
اندی هستم. تو مدرسه بهم میگفتن اندی-پندی
همین باعث شد خشن بشم
آماندا هستم، و اونقدر عاشق بردن بودم که شرکت رو خریدم
و بعدش در ازای کلی الماس فروختمش
سارا هستم و اگه بردن یه بیماری بود، من تا حالا مرده بودم
اینا شرکتکنندهها هستن و اینجا مسابقه «صندلی داغ»ه
بریم برای بازی
ببخشید
ای وای
اوه، واقعاً سخته
اوم، یه خانومی بود که قشنگ با آرنجاش راه باز میکرد
توی چند هفته گذشته بهم خیلی خوش گذشت
واسه همین پیش خودم فکر کردم که احتمالاً میتونم
تا نزدیکیهای فینال برم، ولی... هعی... گند زدم
آنچه در درام استرالیاییِ «پُر از فحش» گذشت
این دیگه چه گوهیه؟
مرتیکهی عوضی! پاشده اونا رو برداشته
میزنم دهن اون پیرمرد کثافت رو سرویس میکنم
چه مرگته اینقدر داد و بیداد میکنی مرتیکهی احمق؟
اون پیرمردِ هفتخط
پاشده اون کتابهای لعنتی رو برداشته
آخه تو به چه دردت میخوره اون کتابهای فلانفلانشده، زنیکه احمق؟
اون کتابهای لعنتی، سلیطه خلوچل
پاشده عینِ یه کثافتِ بیشرف کتابها رو برداشته
ای ریدم تو این شانس
برو اونور گمشو! ای ریدم توش
اون پدرِ لاشیِ تو کدوم گوریه؟
اون پدرِ لاشیِ من نیست، پدرزنِ لاشیِ منه
اون پدرِ سگمصبِ منه
خب، کدوم گوریه آخه؟ گوش کن، مرتیکهی احمق
من با عرقِ جبینم این مزرعه رو سرپا نگه داشتم
و خودم رو سرویس میکنم و تکتکِ شما
آشغالهای عوضی رو هم همینطور
قبل از اینکه بگم اون بابای کثافتِ خلوچلم کدوم گوریه
من همینجام، مرتیکه
فکر کردی همینجوری میتونی بیای اینجا
و مزرعه منو برداری
مرتیکهی تنبلِ بیخاصیتِ فلانفلانشده؟
تو اون مزرعه لعنتی رو خیلی شیک و قانونی به من فروختی
مرتیکهی الدنگِ دهنگوهیِ عوضی
پس چرا اون کتابهای لعنتی دستت نیست
مغزفندقیِ کثافت؟
باید اون مزرعه رو میدادی به من، پیرمردِ بوگندو
او، خفه شو زنیکه احمق
کتابهای لعنتی دست منه
این مزرعه دیگه مالِ منه
یا مسیح! گندش بزنن
گوه توش! ای وای
منظورم اینه که، ریدم توش
معرفی میکنیم: «دزد دریایی رو زخمی کن»
بازیِ رومیزی برای هر کسی که از جنایتهای دریانوردی متنفره
بابا، تو بشکه رامِ منو دزدیدی
بدشانسی آوردی. جریمهاش چاقو خوردنه
تاس رو بنداز و صفحه رو بچرخون
قبل از اینکه بهت شلیک بشه یا چاقو بخوری، دزد دریایی رو زخمی کن
آخ، لعنتی! نمیبینم
آخ
«دزد دریایی رو زخمی کن»! اصلاً ایمن نیست
همین حالا بخرید! چشمبند جداگانه فروخته میشود
اجازه بدین براتون چای بریزم، جناب بازرس
ممنونم، لیدی آگاتا
خب، میبینید که برای لرد بارینگتون غیرممکن بوده که
در اون زمانی که شما میگید، از اتاق مطالعه به کتابخونه بره
چون دیده شده که داشته یه گفتگوی طولانی انجام میداده
با دکتر لِیسی توی گلخونه
درست همون موقعی که ساعتِ هال زنگِ ساعت هفت رو میزد
که در اون لحظه، چند نفر دیگه از مهمونها از پلههای اصلی پایین اومدن
و در نتیجه، عبور مخفیانه از هال کاملاً غیرممکن بوده
در واقع، چارهای نداریم جز اینکه نتیجه بگیریم اون، یا کسی شبیه به اون
از طریق باغ به کتابخونه رسیده
و از درِ شیشهای وارد شده
که میدونیم از داخل قفل بوده
با این حال، جناب لرد میتونسته به کلید دسترسی داشته باشه
از آلونکِ باغبانیِ جنکینز، جایی که یه دسته کلید یدک نگه داشته میشد
توی گلدونِ زرد، طبقه بالا
خودِ جنکینز گفت که صبحِ بعد از قتل، یه کلید گم شده بود
اما وقتی دوباره بعدازظهر چک کرد
ظاهراً سر جاش برگشته بود
حالا اینکه این میتونه نشونهای از یه نقشه شوم باشه
یا صرفاً فراموشیِ یه کارمندِ پیر
باید منتظر موند و دید
ما خیلی زود فهمیدیم
موقع ساختِ «لیدی آگاتا تحقیق میکند»
که بینندهها واقعاً برای جنبه معماییِ سریال اونو تماشا نمیکردن
اونا برای «بخار» تماشاش میکردن
کشفِ بزرگی بود. مردم عاشق بخارن
قطارهای بخار، اتاقهای بخار... و بقیه بخارها
حسِ بخار، ظاهرِ بخار
ایدهی بخار، رمانتیک بودنِ بخار
واقعیتِ بخار، آرامشبخش بودنِ بخار
فرقی نمیکنه چطوری میاد یا از کجا میاد
بگو ببینم جنکینز، پنجشنبه گذشته حدود ظهر کجا بودی؟
خب، لیدی آگاتا، کاملاً مطمئن نیستم
اشکالی نداره برم یه جیشی بکنم؟ شاید حافظم رو راه بندازه
او، بفرما جنکینز. من اصلاً از این چیزها جا نمیخورم
میدونی که، من توی نیروی دریایی زنان بودم. بله
خب، فکر کنم، اوم
بله، اون روز رو یادمه چون یه جفت قرقاول
توی تلههای جنگلِ شرقی گیر افتاده بودن
خب اون غیرعادی بود
چون اونا معمولاً این وقت از سال اون سمتی نمیرن
واسه همین فکر کردم «چه عجیب»، ولی زیاد جدی نگرفتمش
اون همون روزی بود که داشتم سعی میکردم آخرین برگهای پاییزی رو
توی آتیش بسوزونم
و اون کار احتمالاً طول میکشید
خب، مطمئن نیستم
ولی آدامِ جوان هنوز به خاطر سیاه سرفه مرخصی بود
واسه همین خودم تنها بودم
آره، در کل، میتونم بگم که اوم
ببخشید، سوال چی بود؟
یه وقفه کوتاه پیش اومد
وقتی فکر کردیم چون مردم بخار رو دوست دارن
پس حتماً میخوان سریال «داغ» (بخارآلود) باشه
واسه همین برای فصل سوم
چندین صحنه جنسیِ خیلی بیپرده از لیدی آگاتا ضبط کردیم
که داشت با تمام مظنونین یکی پس از دیگری رابطه برقرار میکرد
و در نهایت با همهشون با هم
و تماشاچیها واقعاً از اون متفر بودن
واسه همین همه اون صحنهها رو دوباره با ستونهای عظیمی
از بخار که همه چیز رو میپوشوند فیلمبرداری کردیم و همه راضی بودن
اووه! ولی پنجشنبه گذشته کجا بودی؟
توی قطار ساعت ۹:۴۲ به مقصد پلیموت
اووه! پس فعلاً بیخیالت میشم
اوه، ممنون
به زودی
«برای تو اتفاق افتاد»
مجله اِمپایر میگه
No comments yet. Be the first to leave one.