De eerste 200 regels.
سفری به نیمهی تاریک روح
به دنیای کابوسوارِ آدمکشهای مافیا
کشفِ رازِ جنونِ خشونتبار
در حالی که به ذهنِ قاتلانِ دنیای تبهکاران نفوذ میکنید
آنها ممکن است سندیکاهای بینالمللی باشند
یا باندهای خیابانی جنوب شهر
فعالیتهای مجرمانهی آنها میتواند گسترده باشد
از قاچاق مواد مخدر گرفته تا کلاهبرداریهای یقهسفید
اما فارغ از فرهنگِ این تشکیلاتِ غیرقانونی
یا حوزهی قدرتشان، واحدِ اصلی پول
در تمامی امپراتوریهای دنیای زیرزمینی، مرگ است
چرا که تاریخِ جنایات سازمانیافته
تاریخی آغشته به خون است
جزر و مدی خونین در حال بالا آمدن است
خشونت و مرگ شهرهای ما را فرا گرفته
نرخ قتل در حال افزایش است
چرا که قاتلان در میان ما قدم میزنند
آنها شبیه هر کسی هستند؛ آدمکشهای حرفهای
سادیستهای جنسی و قاتلان زنجیرهایِ گذری
بعید نیست که روزی با یکی از آنها روبرو شوید
ممکن است در خیابان از کنار یک فرد سایکوپات رد شوید
حتی یک قاتل، و واقعاً متوجه آن نشوید
هرچند من با برخی قاتلان سایکوپات ملاقات کردهام
که آدمهای زیادی را کشتهاند و آن
به اصطلاح «نگاهِ خزندهوار» را دارند؛ نوعی سرمای یخی
که وقتی کنارشان مینشینید، آن را حس میکنید
چون میدانید که در وجود آنها اصلاً چیزی نیست
بسیاری از آنها، بهویژه آنهایی که پیچیدهترند
میتوانند ظاهری آفتابپرستگونه به خود بگیرند
که در ظاهر چربزبان، جذاب و دلنشین است
و مردم عادی را خلع سلاح میکند
تا نفهمند با چه کسی همنشین شدهاند
دکتر «کریس موهاندی»، روانشناس و تحلیلگر پروندههای جنایی
در اداره پلیس لسآنجلس است
افرادی که من با آنها صحبت کردهام
و از همین نوعِ قاتلانِ سایکوپات هستند
وقتی داستانهایشان را با جزئیاتِ جرایمشان تعریف میکنند
و اینکه چطور آدمها را کشتند و شکار کردند
و به آنها آسیب زدند، حتی ذرهای پشیمانی ندارند
در میان آنهایی که سنگدل شدهاند و با آنها حرف زدهام
همانهایی که شکار و کشتنِ انسانها را
به یک عادتِ تکراری تبدیل کردهاند
وقتی با آنها دربارهی کشتن حرف میزنید
انگار دارند دربارهی این حرف میزنند که
شب گذشته برای شام چه خوردهاند
«جان یاربرو» یک تحلیلگر پروندههای جنایی است
او از روانشناسی برای ساختنِ نمایههای شخصیتی
مظنونین احتمالی استفاده میکند
تخصص او، قاتلان جنسی است
قصد ندارم در دل کسی وحشت ایجاد کنم
اما واقعیت این است که شکارچیان جنسیای وجود دارند
که هیچ مدتِ طولانیای از حبس، جلودارشان نخواهد بود
آنها کارشان را انجام خواهند داد
عصبشناسِ دانشگاه کالیفرنیا
«آدرین رین»، در حال بررسی مغز مجرمانِ خطرناک است
این یک امآرآی است که نشان میدهد
مغز یک فردِ خشونتطلب چطور است
ما عملاً میتوانیم با استفاده از این تکنیک
به درون مغزِ مجرمان خطرناک نفوذ کنیم
این روش غیرتهاجمی است
درد یا چیزی شبیه به آن ندارد
اما تکنیکی است که به ما اجازه میدهد
با جزئیاتی دقیق به ساختارِ مغزِ
مجرمانِ خطرناک نگاه کنیم
کاوش در اعماق مغز یک قاتل
روانکاویِ ذهنِ یک قاتل جنسی
سالها پیش، این کار مضحک به نظر میرسید؛ اما دیگر نه
امروز محققان و جرمشناسان در آستانهی
پاسخ به سوالاتی هستند که مدتهاست جامعه را آزار میدهد
چرا ما تنها حیوانی هستیم که از شکنجه کردن لذت میبریم
و همنوعانِ خودمان را میکشیم؟
چه نیروهایی یک انسان را به «اربابِ مرگ» تبدیل میکند؟
انگیزهی جنونِ خشونتبار آنها چیست؟
قاتلانی که در میان ما راه میروند، چه کسانی هستند؟
ممکن است با افرادی روبرو شویم که در نهایتِ قساوت
مکار، باهوش و فریبکار هستند
آنها بسیار کاریزماتیک هستند
اما سرِ سوزنی به قربانیان اهمیت نمیدهند
هیچ همدلیای با قربانیان ندارند
هیچ پشیمانیای بابت جرایمی که مرتکب شدهاند ندارند
و انگیزهشان فقط هیجان است
و این، تصویرِ یک سایکوپاتِ کلاسیک است
آنها معمولاً به یک شهروندِ عادی
به چشمِ موجودی بیتحرک و خنثی نگاه میکنند
آنها را مثل گوسفندانی میبینند
که مهرههای پیادهی جنگِ آنها علیه سیستم هستند
خشمِ آنها به
محلهها و خانههای ما رسیده است
تیراندازیهای خیابانی و سرقتهای مسلحانه از منازل
در دنیای خشن و جدیدِ جنایات سازمانیافته
همه آسیبپذیر هستند
در گذشته، اگه دو نفر از ما یکی از شما رو میزد
گروه شما میتونست تلافی کنه یا نکنه
بیشتر دستِ خودتون بود
اما اگه دو نفر از ما، یکی از شما رو با تیر بزنه و بکشه
شرایطِ اون موقعیت جوریه که
شما تقریباً مجبور و مصمم میشید
که یکی تو گروهتون سعی کنه اون اتفاق رو تلافی کنه
یه وقتی دوباره شلیک کنه، شاید نه موفقیتآمیز
اما ضرورتِ انجامِ این کار
خیلی بیشتر از قبل شده
بنابراین چرخهی قتل مدام تکرار میشه
قدیما اینجوری نبود
تا قبل از دههی ۸۰ اینقدر خشن نبود
۱۹۷۲ خب، میتونم بهت بگم من سال
وارد این بخش شدم و همون موقع هم خشن بود
فرقش اینه که اون موقع اسلحههای قراضه داشتن
لزوماً اسلحههای خوبی نداشتن
۲۲ وینچسترهای لوله کوتاه و کالیبر
در حالی که حالا همهشون تسلیحاتِ عالی دارن
۳۸۰ اسلحههای جدید ۹ میلیمتری یا
معمولاً اسلحه محبوبشونه
و با یکی از اونا کلی گلوله تو هوا شلیک میکنی
یهو میبینی همهتون درگیرش شدید
همهاش هم به خاطر مواد مخدره
میدونی، حالا یا اون میخواد تو رو بکشه
یا تو میخوای اونو بکشی
یا پشتش اینه که میخواد خِفتت کنه
یا این محله رو میخواد، یا تو اون محله رو میخوای
خلاصه همه میخوان «صورتزخمی» باشن
«کریپس» دارن «کریپس»ها رو میکشن
«کریپس» دارن «بلادز»ها رو میکشن
«بلادز»ها دارن «بلادز»ها رو میکشن
«بلادز»ها دارن «کریپس»ها رو میکشن
اوضاع کلاً از کنترل خارج شد
مواد که اومد، همه رو دیوونه کرد
همهاش منفیه
قتلهای گانگستری به تروریسمِ مافیایی تبدیل شده است
به خانههای ما هجوم میبرند و خانوادههایمان را شکنجه میکنند
باندهای قومیتی که با قانونِ مرگ زندگی میکنند
خب، تو این باندهای چینی و همچنین باندهای ویتنامی
در واقع، هجوم به خانهها یه چیز عادیه
اولین کاری که موقع ورود به خونه میکنن
اگه سرپرست خانواده، یعنی اون مَرد حضور داشته باشه
به پای اون شخص شلیک میکنن
هر چی داری بده من
پولها کجاست؟
خفه شو
پول رو بده به من
همین الان پول رو میخوام
میدونیم همینجاست. برو بیارش
یه تکنیک دیگه که استفاده میکنن، اگه یه بچهی خیلی کوچیک
ترجیحاً یه نوزاد اونجا باشه، نوزاد رو برمیدارن
نه
و با نوارچسب به دیوار میچسبوننش
با استفاده از همون نوارچسبهای برق
بعد اسلحهشون رو برمیدارن
و یه گلوله به دیوار شلیک میکنن
یه چیزی شبیه کارتونهای «باگز بانی»
اما یکم خطرناکتر
کشتارِ دستجمعی توسط گانگسترهای امروزی
بسیار متفاوت از آن چیزی است که مافیا
زمانی برای ارضای شهوتِ خونریزی خود انجام میداد
«لاکی لوچیانو» زمانی لاف میزد که مافیا فقط همدیگر را میکشند
آنها استدلال میکردند که کشتوکشتار خارج از صفوفِ جنایات سازمانیافته
فقط باعث جلب توجه پلیس میشود
سیاستمداران، کارکنان دولت و شهروندان عادی
همگی برای آدمکشهای مافیا خط قرمز بودند
تبدیلِ مافیا به سازمانی
با قوانینِ اجرایی و مراحلِ جذبِ نیرو
در یک سلسلهمراتبِ مدیریتی، زمانی رخ داد که
ساختارِ آمریکا در حالِ تغییری بزرگ بود
عصرِ صنعتی بود و نسیمی تازه
در میان آسمانخراشهای تجارتِ آمریکا میوزید
نظریاتِ جدید در موردِ بهرهوری نیروی کار
و مدیریت، در حالِ قوت گرفتن بود
فروشگاههای کوچک و محلی قربانیِ
یکپارچهسازی و رشدِ شرکتهای ملی شدند
گونهی جدیدی از آمریکاییها متولد شد: «مردِ شرکتی»
کارگرِ وفاداری که صرفاً با اجرای دستورات
به جایگاههای بالا میرسید
گفته شده که جنایاتِ سازمانیافته، تصویری واژگون
از همان جامعهای است که آن را ستایش میکند
رؤسای مافیا به سرعت ایدههای تجاریِ جدیدِ
تخصصیسازی، بازاریابی و ادغام را پذیرفتند
پدرخواندههایی مثل «لاکی لوچیانو» و «مایر لانسکی»
مافیا را در قالب یک سندیکای ملی منسجم کردند
آنها تصمیم گرفتند یکی از منابعِ اصلی خود را به بازار عرضه کنند:
مسلحانِ مافیا، استادانِ قتل و شکنجه
این تشکیلات، «شرکتِ قتل» نام داشت
برنامهی تجاریشان ساده بود
تشکیلِ گروهی برگزیده از قاتلان
که شرح وظایفشان «آدمکشِ مافیا» بود
هر گروهِ جنایتکاری که با سندیکا در ارتباط بود
میتوانست خدماتِ «شرکتِ قتل» را خریداری کند
پدرخواندههای حاکم باید تمامی قتلها را تایید میکردند
پرداختِ هزینه همیشه باید
پیش از اتمامِ قتل انجام میشد
بعد از اتمامِ کار
آدمکشها ماموریتِ جدیدی دریافت میکردند
سالها شایعاتی دربارهی چنین عملیاتی وجود داشت
اما اکثرِ مردم باور نمیکردند که یک «جوخهی مرگ»
بتواند در آمریکا فعالیت کند
اما در سال ۱۹۳۹، ناباوریها با گلوله سوراخ شد
زمانی که یکی از ارشدترین مزدورانِ «شرکت قتل» در جایگاهِ شهود نشست
ساکت
این دادگاهِ قتلِ یکی از آدمکشهای مافیا بود
یک مزدورِ عالیرتبه به نامِ «کید توئیست»
به خبرچین تبدیل شده بود. خودش است
شهادتِ «اِیب رِلس» چشم مردم را
No comments yet. Be the first to leave one.