De eerste 200 regels.
قتل
خودتون تصمیم گرفتین بیاین به این تئاتر
فکر خودتون بود... با میل و اراده خودتون
چه بدونیم چه ندونیم، دارن همهمون رو بازی میدن
دیگه تقریباً غیرممکنه که آدم مستقل فکر کنه و عمل کنه
ما تحت کنترل هستیم
برنامهریزی شدیم... تنظیم شدیم
از همون اول... از بدو تولد
توسط خانواده، مطبوعات، رادیو و تلویزیون
هرچی بیشتر میفهمیم، کمتر درک میکنیم که اونا کیان
اونا کیان اصلاً؟
شاید رئیسمون باشه؟ اما کی بالای سرِ اونه؟
دولت؟
ولی هر کی سرِ قدرت باشه، هیچی عوض نمیشه
پس کی بالاتر از اوناست؟
کار به جایی رسیده که میتونن یه آدم معمولی رو برنامهریزی کنن
تا مهمترین آدم دنیا رو به قتل برسونه
مثل قهرمان رمانهای فرانتس کافکا، حس میکنیم درماندهایم
انگار هیچ اختیاری روی زندگیمون نداریم
شاید همهمون قربانی یه توطئه وحشتناک باشیم
اونا نماینده کدوم قدرتن؟... گوش کنین
میخوام بدونین چه بلایی سرِ یه آدم معمولی اومد
اون تو کشوری زندگی میکرد که قانون اساسی داشت و قوانین توش اجرا میشد
همراه با خیلی از همسنوسالهاش، فرستادنش جنگ ویتنام
زنده موند، عاشق شد، به دردسر افتاد و رفت زندان
همون موقع بود که شروع کردن روش کار کردن
اون قربانی چیزی شد که بهش میگن «فرضیه دومینو»
نیروی مهارنشدنیِ یه واکنش زنجیرهای
جین هکمن
کندیس برگن
فرضیه دومینو
با هنرمندی: ریچارد ویدمارک
میکی رونی
ادوارد آلبرت
و ایلای والاک
آهنگساز: بیلی گلدنبرگ
مدیران فیلمبرداری: فرد جی. کوئینکمپ و ارنست لازلو
فیلمنامهنویس: آدام کندی
بر اساس رمانی از آدام کندی
تهیهکننده و کارگردان: استنلی کرامر
همه دارن دربارهت حرف میزنن
چی میگن؟ حرف و حدیث زیاده
اسمت سرِ زبونها افتاده
باید چند تا قفسه نصب کنی، کلاً دو روز کار میبره
وقتی برمیگردی، ابزارات رو یادت نره ببری
بله قربان
رئیس زندان منتظرته. بله قربان
خب
یه نفر میخواد باهات صحبت کنه
مال اینجا نیست... شاید دوباره بیاد
بله قربان
با هیچکس در این باره حرف نمیزنی... اگه دهنت رو باز کنی، کارت تمومه، فهمیدی؟
بله قربان
خوبه
آقای تگ، ایشون روی تاکر هستن
از دیدنت خوشحالم، آقای تاکر
من ماروین تگ هستم
ممنون آقای دیچر
بفرمایین بشینین
قول میدم فشاری در کار نباشه... فقط میخوام گپ بزنیم
من نماینده یه عده هستم که میتونن بهت کمک کنن
از کمیسیون آزادی مشروط هستین؟
نه، نه، نه
من ربطی به اونا ندارم، ولی راههای زیادی هست که آدم به چیزی که میخواد برسه
بیاین قدمبهقدم پیش بریم
میخواین به من کمک کنین و هیچ توقعی هم ندارین؟
قطعه که در ازای کارمون یه چیزی میخوایم
چی؟
من ۱۵ سال دیگه حبس دارم
میتونم لباسهاتون رو بشورم، قفسه نصب کنم یا ماکت بسازم
ولی فقط همین
تند نرو، آقای تاکر
شاید اصلاً به درد کار ما نخوری
هر وقت تصمیم گرفتیم، بهت خبر میدیم
دیچر چی؟ اون این وسط چیکارهست؟
کارهای نیست
شما بهش دستور میدین و اونم اجرا میکنه؟
در کل، بله
من یه سلول دیگه میخوام
باشه. همسلولیم، اسپیونتا هم همینطور
باشه
نمیدونم کی هستی آقا، ولی شک ندارم منو میکِشونی توی دردسر
چطوری ردیفش کردی؟
من کاری نکردم
یعنی ما اینقدر مورد اعتمادِ کلهگندهها شدیم؟
آره؟
شنیدی بوکمپ چی گفت؟ میگه سوگلیشون شدیم
بیخیال بابا... عمراً باور نمیکنم
اصلاً بهشون نمیآد
کارِ دیچره، نه؟
بهت که گفتم، من فقط داشتم کارم رو میکردم
آره، کار میکردی... لابد داشتی قفسه میکوبیدی
منم حضرت مریمم
ولی سوتفاهم نشه، هر چی هست، همون رو ادامه بده
شاید برامون آبجو و چند تا دختر هجده ساله هم بفرستن
هر شب باهاشون صفا میکنیم
خب، دیگه همهچی روشنه
موجودِ پستفطرت
این کمترین چیزیه که میشه بهش گفت
قیافهش رو ببینی انگار آزارش به یه مورچه هم نمیرسه
آره، ولی از تو یه لجنِ به تمام معناست
ولی باهوشه، مرتیکه رذل
یه رفیق کلهگنده اون بالاها داره
آره
ابزارهاش رو برداشته رفته پیش رؤسا
داره مخشون رو میزنه که زودتر آزاد بشه
ولش کن... اصلاً نشنیده بگیر
ترجیح میدم دهنش رو گل بگیرم
تا حالا برات از بقالیِ بابام نگفته بودم؟
همیشه داری دربارهت حرف میزنی
بوش رو حس میکنم
بوی جورابهاته
بیست مدل ژامبون
سی نوع پنیر
فلفل
فلفلهایی که به نخ کشیده شدن
خیارشور
از زنم برات گفته بودم؟
پانزده سال بود که ازدواج کرده بودیم
واسه اینکه آمار زاد و ولد رو بیاره پایین
پاهاش رو روی هم میانداخت، سکسکه میکرد و زنگ میزد به مامانش
برو بابا، چارلی مککارتی
نمیفهمم
تو عاشقِ زنتی ولی هیچوقت دربارهش حرف میزنی
من از زنم متنفرم ولی همهش دارم دربارهش زر میزنم
چرا اینجوریه؟
بهتره همون از ژامبونها بگی
اعزام شدی یا خودت رفتی؟ هر دو
قاضی ویلینگ بهم حق انتخاب داد: یا ارتش، یا زندان
الان اگه بود، دومی رو انتخاب میکردم
توی پروندهت همهچی یه جور دیگهست
جنگجوی عالی، مدال پرپل هارت، درجه گروهبانی، بد نیست
آره، این بازی رو بلدم
و میتونم طبق قوانینِ هر کسی بازی کنم
اینجا نوشته که بهشدت زخمی شدی
با تیر زدن تو باسنم. نه
آره، اگه به این میگن «بهشدت»
پارگیهای متعدد در عضلات سرینی
این جدیه
وقتی مرخص شدی، میتونستی بری مرخصی، ولی نرفتی
خب، روی کاغذ همهچی میشه نوشت
اینطور نیست... منو فرستادن بیمارستان توی هاوایی
اونجا یه دکتر بود، سرگرد اپلگیت
تو رگهاش خونِ مبلغهای مذهبی جریان داشت
تصمیم گرفت از من یه آدم بسازه
یه مجرم رو بگیره و به یه شهروند نمونه تبدیلش کنه
حتی خودم هم باورم شده بود
بعدش چی شد؟
همهچی توی این پوشهست
از اون آدمی بگو که کشتیش
من نگفتم که من کشتمش
اسمش ریگینز بود؟
آره، برت ریگینز
زنت رو هم محاکمه کردن؟
آره، ظاهراً به جرم همدستی
وقتی باهاش آشنا شدی، زنِ ریگینز بود؟
آره
یه سال پیش آزاد شد
کجا زندگی میکنه؟ من از کجا بدونم؟
با هم نامهنگاری نمیکنین؟
قبلاً نامه مینوشتیم
ولی بعداً خودم خواستم که نامههاش رو پس بفرستن
چرا باید زندگیش رو خراب میکردم؟
دکتر اپلگیت چی؟
عاشق کتاب بود
کوهی از کتاب برام میفرستاد
میگفت: «توی کتابها میشه همهچی پیدا کرد، فقط اگه...»
«... خوب بگردی»
من تلاشم رو کردم
دیگه غیرقابلتحمل شده بود... من اهلِ کتاب خوندن نیستم
طاقتِ تنها موندن رو ندارم
اگه توی خونه تنها باشم دیوونه میشم... به آدمها، گربهها، سگها احتیاج دارم
تنهایی برای من یه عذابِ واقعیه
پولو
از همون کلکهای همیشگیِ زنونه
راهبهها طوری مغزش رو شستشو داده بودن
که بدون توبه نمیتونست حتی بره دستشویی
زبونم رو از دهنش در نمیآورد
مگر اینکه چهل بار «یا مریم مقدس» بگه
حتی پریودش هم هر ۲۸ روز یه بار نبود
بلکه ۲۸ روز طول میکشید
آره
یه بار بهش نگاه کردم و با خودم گفتم: «خدایا...»
«... سرش پر از پیچگوشتی و سیمه. این زن نیست که، این...»
همونجا بود که تصمیمم رو گرفتم... ترکش کردم
هر چی دستم رسید رو جمع کردم و زدم به چاک
گوش کن جنابِ شوالیه، بیا بهتره درباره همون ژامبون و پنیر و فلفل حرف بزنیم
درباره هر چیزی، جز زنها
آره
یه لحظه صبر کن
برو گمشده مرتیکهی عوضی
بوکمپ، بذار یه هوایی بخورم! همهچی روبهراهه
چِت شده؟
هیچی... تو چِته؟
میخوای بگم دیچر بیاد؟ آره، صداش کن
با هم یه چیزی میزنیم و گپ میزنیم
جرئت نکنی اونطوری نگام کنی
جرئت نکنی جوری نگام کنی انگار احمقم
این رو آویزه گوشت کن
نمیفهمم، چی اینقدر عصبانیت کرد؟
No comments yet. Be the first to leave one.