De eerste 200 regels.
انگار امشب همراه ندارم. ما همراهت میشیم، نه؟
آره، حتماً
پسر باحالیه، مگه نه؟
وجه مشترک زیادی نداریم. جز دوستدخترت
پس آنا رو انتخاب کردی؟ یه جورایی، آره
هنوزم میتونیم با هم بگردیم؟ باهاش مشکلی نداری؟ حتماً
همهاش حرف از برنامههای آیندهست. یه جور روتینه
تو با کِرستن مهربون نیستی، اون تنها
دلیلیه که داریم تحملت میکنیم
هی! من پلیسم
سعی کرد سه گرم کوکائین ازم بخره
لابد یه ذره ازم خوشت میاد که از زندان کشیدیم بیرون؟
اون کار سندی بود
میخوای بهش بگی؟ میگی دیگه
سلام. هی
ببخشید یهو پریدم اینجا. اشکال نداره بیام تو؟
آره، حتماً
البته
فقط موقتیه
چی؟ اینجا رو میگی
فقط موقتیه
بابام کارشو از دست داد، واسه همین پدر مادرم از هم جدا شدن
من قضاوت نمیکنم
ولی خب، عذرخواهی میکنم
اون شب مریسا، واقعاً
اشکالی نداره
جدی. نه، نه، اصلاً اوکی نیست
خوردم به کفِ گیر. یه سقوط جدید، حتی واسه خودم
ولی... چشمامو باز کرد
به کمک احتیاج داشتم. به پدر مادرم زنگ زدم
همهچی رو صادقانه بهشون گفتم و اونا هم خیلی حمایتم کردن
با حامیم حرف زدم
قراره دوباره برم جلسات، و
با ناتالی دربارهی تمام مشکلاتمون کاملاً صادق بودم
داریم برمیگردیم پیش هم
واو. عالیه
اگه رایان به دادم نرسیده بود، هیچکدوم از اینا اتفاق نمیافتاد
اون به آقای کوهن زنگ زد
منظورم اینه که
موقع خرید کوکائین لو رفتم؟
هنوزم باید تو زندان میبودم
رایان کمکم کرد یه فرصت دوباره پیدا کنم
میخوام ازش تشکر کنم
اوه، خب، شمارهشو میخوای؟
میخوام تو و اونو ببرم "پالم اسپرینگز"
خونوادهم اونجا دقیقاً توی "پیجیای وست" یه جا دارن
عالی میشه. خیلی خوش میگذره
میتونیم همهی دوستاتونم بیاریم؛ سث، آنا، سامر، حتی لوک
میتونین با خونوادهم و ناتالی آشنا بشین
پالم اسپرینگز؟ اوه، خیلی باحاله
هواش اونجا حرف نداره. گلف بازی میکنی؟
نه، نه واقعاً
من یادت میدم. به رایان هم همینطور
خب، واقعاً دلم میخواد ناتالی رو ببینم
اوه، اونم برای دیدن جفتتون پرپر میزنه
یه سفر تفریحی کوچیک، فقط اکیپ خودمون... مهمون من
این کمترین کاریه که میتونم بکنم. عالی به نظر میاد
بذار یه زنگ به رایان بزنم و ازش بپرسم
* کالیفرنیا، ما داریم میایم
* دقیقاً برمیگردیم همونجایی که ازش شروع کردیم *
* کالیفرنیا
* کالیفرنیا
* کال
* کالیفرنیا
* کالیفرنیا
* ما داریم میایم. *
خب، زانوها خم. نه اونقدر زیاد
همینه... کمر صاف، چشمات روی توپ باشه
پاهات رو یه ذره به هم نزدیکتر کن
دقیقاً جلوی پای چپت... باریکلا
نه اونقدر نزدیک، ولی خب اشکال نداره
خب، بذار مثل پاندول آویزون باشه
نرم و آروم. نرم و آروم. نفس بکش
نرم و آروم
خوبه... دیگه حرف نمیزنم
من فقط... من همینجا میایستم
زدمش
خب، یکی دیگه. نه، دیگه بسه
بیخیال، توی زمین تمرین خیلی خوب بودی. من گلف بازی نمیکنم
اینطور نیست. تو خوب بازی نمیکنی
کلی کارای دیگه هم هست
که توی پالم اسپرینگز انجام بدیم جز گلف. میتونی بری اسپا. من اهل اسپا نیستم
گلف که بازی نمیکنی. اسپا هم که نمیری. پس چیکار میکنی؟
آره رایان، دقیقاً جز تماشای موزیکال
و مشت زدن به ملت چیکار بلدی بکنی؟
مخزنیش عالیه
آها، مخزنی
توی مخزنی حرف نداره. واقعاً کارش درسته
طرف همینجا ایستاده و چوب گلف دستشه. بلد نیستی باهاش کار کنی
واسه همینه که پالم اسپرینگز نمیام
چرا، میای. گوش کن، تو یه کار خوبی در حق الیور کردی
اونم میخواد با بردن ما به عمارتش اونجا، جبران کنه
بدون تو معامله جوش نمیخوره. چرا نمیفهمی؟
الیور یه عمارت توی زمین گلف داره؟ یه کلبهی اسکی هم توی "ماموت" داره
واو، انگار بعضی وقتا الیور بودن بد نیست. الیور بودن عالیه
ولی من و تو که به این چیزا اهمیت نمیدیم، میدیم؟
مریسا... فکر نکنم اونم براش مهم باشه
اینطور فکر میکنی؟ نمیدونم
ولی خب، میدونی، یکم تحت تأثیر قرار گرفته
اونجا رو نگاه کن. کی واسه خودش یه سوئیت کنار استخر داره؟
با نمای اقیانوس. یالا، یه ضربهی دیگه بزن. نرم و آروم
خب... پدر مادر الیور هم اونجا هستن؟
آره. دیدیشون؟
نه. ولی اگه حتی یه ذره هم مثل الیور باحال باشن، پس
من میانهم با نرم و آروم خوب نیست
به این الیور اعتماد داریم؟ نه
ولی به بچههامون اعتماد داریم، قراره پدر مادرش هم اونجا باشن
همم، و سث میدونه که باید هر ساعت زنگ بزنه؟
آره، و... کل آخر هفته رو قراره نگران باشیم
دارن گلف بازی میکنن
آره. تو رو کی بکشونیم تو زمین گلف؟
امروز نه. میدونی امروز کی داره برمیگرده خونه؟
اوه خدای من، آمریکاییهای زشت دارن برمیگردن
خب، پدرت و جولی کی میرسن؟ ظهر امروز از پاریس رسیدن
لابد حدس اروپاییها دربارهی آمریکاییها رو به واقعیت تبدیل کردن
حدس میزنم این یعنی هیلی باید غزل خداحافظی رو بخونه. میخواد چیکار کنه؟
میخواد از پدرت یه چک سفیدامضا بگیره و بزنه به چاک؟
مگه شکی هم هست؟ سری پیش دو سال غیبش زد
این بار ممکنه بشه سه سال، و
خب، خدا میدونه باز چه دردسری درست میکنه
صبح بخیر. اوه، سلام هیلی
چیزی برات بیارم؟ از اون مافینهای کدو تنبل دارم
قهوه هم هست، آبپرتقال بدون پالپ هم هست
بابا امروز برمیگرده، نه؟ درسته، آره، برمیگرده
۷ خب، ساعت چند میبینیمش؟ شام، ساعت
اوه، متأسفم که اون موقع نیستم
جولی کوپر که نمیاد، میاد؟
باورم نمیشه بابا با اونه. اون فقط به خاطر پولش باهاشه
و این صفت خیلی زشت و ناخوشایندیه
امم... مافین کدو تنبل؟ بله عزیزم
فکر کنم خوش بگذره. واقعاً؟
چی میتونه باحالتر از همراه شدن با شماها توی "جشنوارهی زوجهای ۲۰۰۴" باشه؟
تو و رایان، الیور و ناتالی
آنا و اون کوهنِ ایکبیری، من و لوک
خدایا، باید بینظیر باشه. اینطوریها هم نیست
یه فرصتی میشه که از شهر بزنیم بیرون و با هم باشیم
خوش میگذره. چی باحالتر از تماشای یه خلوضعِ پاستوریزه
که داره واسه اون دخترِ لوس و داغونش پلک میزنه؟
پس ظاهراً مشکلی نداری که با سث فقط دوست معمولی باشی؟
آره، کاملاً. داشتم تیکه میانداختم
منم همینطور... چیزی که قبلاً اصلاً بلد نبودیم
قبل از اینکه سر و کلهی کوهن پیدا بشه و به همهمون کنایه زدن رو یاد بده
احمقِ نادان
هی "سام"، گوش کن، اگه برات سخته دور و برش باشی
دور و برشون باشی، پس اصلاً چرا میای؟
چرا با خودت این کارو میکنی؟ چون "کوپ"، بهشون گفتم که باهاش مشکلی ندارم
بهشون گفتم که خیلی هم خوبم که فقط دوستشون باشم
من واسه خودم آبرو دارم
در ضمن، اگه اونجا نباشم که نمیتونم سفر رو خراب کنم
سامر. باشه
نظرت دربارهی ریختن قرص مسهل توی قهوهش چیه، هوم؟
امم... نه
باشه، یه قورباغه مرده توی شورت مردعنکبوتیش... این خوبه
نه، نه، فهمیدم چیکار کنم
وقتی خوابه، دستشو میذارم توی آب گرم
این کار باعث میشه طرف خودشو خیس کنه
اونوقت آنا بیدار میشه و میبینه اون شاشوئه، و این عالیه
این واقعاً... معرکهست
آره... پاک عقلمو از دست دادم، نه؟
آره، یه جورایی. اونم به خاطر سث کوهن
جیمی، هی، خوشحالم دیدمت. هنوز سرِ قولِ شام هستی دیگه؟
آه، شام، آره. حالت خوبه؟
نه، واقعاً خوب نیستم. راستش... درخواستم رد شد
واسه پست مدیریتی توی این رستوران
ظاهراً اون بچه بیشتر از من به درد این کار میخورد
شاید بهتره یه وقت دیگه بذاریم. اصلاً حال و حوصلهی مهمونی ندارم
نمیتونیم. "لایتهاوس" امشب واسه همیشه تعطیل میشه
این آخرین شانس برای خوردن بهترین "چیکن پارمزان" دنیاست
خب، اول لایتهاوس نیوپورت رو ترک میکنه، بعدشم من
چه شاعرانه. یعنی داری میری؟
خب، دیگه اینجا چیزی برای من نداره
نه فرصتی هست، نه شانس مجددی
یه برادر توی "فینیکس" دارم، همین هفته بهم زنگ زد و
نمیتونی بری. خب، منم نمیتونم بمونم
من دارم میرم سر کار. میدونم که ما چند تا جای خالی داریم
نه سندی، نمیتونی. این... نه، تو به اندازهی کافی کار کردی
کار دهنپرکنی نیست. یه جور کارِ سطح پایین و ابتداییه
دستیار حقوقی، بایگانی و اینجور چیزا
ممنون. یعنی هر چی که باشه... فقط تا وقتی که بتونم
بتونم کنار مریسا بمونم. آخه دیگه از پسِ هزینههای
تأمین مخارج جفتمون برنمیام. یه فکری براش میکنیم
ممنون. امشب نباید منو بپیچونی
چون با هیلی و کیلب تنها میمونم و
این کمترین کاریه که میتونی بکنی. آره
باشه. ممنونم
هی. سلام
خب، ماجرا شروع شد
انگار دیگه باید به این وضعیت عادت کنم
سث توی اتاقشه
طبقهی بالا، سمت چپ، درسته؟
فقط میرم چک کنم وسایلشو جمع کرده باشه که ما رو معطل نکنه
میدونی، باید با سامر مهربون باشیم
چون میترسه این آخر هفته بشه
یه مشت زوج که دارن کارای عاشقانه و اینجور چیزا میکنن
مگه اینطور نیست؟ نه اصلاً
پس قراره با... مثلاً الیور وقت بگذرونیم
الیور و ناتالی. با هم آشتی کردن
چرا؟ با الیور که مشکلی نداری، داری؟ نه
آخه... یارو یهو از ناکجاآباد پیداش میشه
و یهویی همهش این طرفاست
No comments yet. Be the first to leave one.