De eerste 200 regels.
اوه، من قبلاً اینا رو برای کلیسا میپوشیدم
کاملاً معلومه
سلام
سلام
وای، من چقدر عاشق عروسیام
مری ابیگیل، باورم نمیشه که با خودت کار آوردی
اونم به یه مجلس عروسی
نیاوردم، فقط... آخه دوست دارم آماده باشم، برای همین
اصلاً ولش کن
گوش کن، به اسکات گفتم که همین بیرون میبینمش
پس بیا بریم سر جات بشینی
ام... سلام، من ابی هستم و ایشون هم عمهام، فرانسیس، هستن
از دیدنتون خوشبختم
و ام، ما سه نفر هستیم که طرفِ داماد میشینیم
پس اگه میشه ایشون رو راهنمایی کنید که بشینن
یه جایی کنار راهرو
مثلاً ردیف چهارم تا ششم از جلو
و پشت سر کسی که کلاه بزرگ داره نباشه
اون تو میبینمت
ببخشید
به سلامتی
آرزو میکنم تکتک شما اون عشق و خوشبختیای رو
که ما امروز پیدا کردیم، پیدا کنید
به سلامتیِ عشق
به سلامتی عشق
هر جا که هستی
اونطوری نگام نکن
خب، اون خودش ضرر کرده
آره، همه همین رو میگن
ولی توی همهی این جداییها، وجه مشترک منم
اونی که خیلی سرده و گاردش رو بالا نگه میداره، منم
و خیلی هم زود قضاوت میکنه
یا خیلی به خودش سخت میگیره
آره. ممنون
میتونی این رو هم به لیست اضافه کنی
منظورم این نبود
منظورم اینه که تو همیشه خیلی به خودت سخت گرفتی
میگم، اصلاً تا حالا توی آینه نگاه کردی که بگی
«هی ابی، تو فوقالعادهای»؟
نه
خب، باید این کار رو بکنی
در واقع، فکر کنم باید همون کاری رو بکنی که پدرت همیشه
وقتی ناامید میشد انجام میداد
چی؟
وقتی من و اون بچه بودیم، عادت کرده بود
که برای خودش نامههای انگیزشی بنویسه
پدرم؟
آره. نامههای روحیهدهنده
نامههایی که توش همهی چیزهایی که در مورد خودش دوست داشت رو لیست میکرد
چیزهایی که میدونست وقتی عاشق بشه، آدمِ درست قدرشون رو میدونه
چیزهایی که در موردش میدونست
پدر من این کار رو میکرد؟
آره دیگه
به نظر متعجب میای
هستم. اصلاً به نظر نمیاومد آدم رمانتیکی باشه
توی اون «ادارهای» که با خودت آوردی کاغذ داری؟
اه، آره
بله
آره، چطور؟
خب، فقط بدش به من
میخوام یه نامه بنویسی
قلبت رو باز کن و بذار احساساتت رها بشن
نگران نباش، فقط تویی و یه تیکه کاغذ
فقط بهش فکر نکن
من... نه... آخه
اصلاً بهش فکر نکن، فقط خطاب به کائنات بنویس
یا خطاب به عشقت که یه جایی اون بیرونه
فقط در مورد علایقت بنویس
از رویاهات
اینکه کی هستی
و کی رو میخوای
بذار همهشون بیان روی کاغذ
و بعد ازت میخوام اون نامه رو برداری
و بذاریش توی این بطری
و بعدش ازت میخوام اون بطری رو بندازی توی آب
اوه
آره
میخوام تمام قلبت رو به سمت دنیا پرتاب کنی
اوه، منظورم اینه که این یه حرکت نمادینه ولی خیلی
خیلی برات خوبه
خیلی خوب
عشق عزیزم، یه جایی اون بیرون
این کار خیلی احمقانهست
تا حالا شده احساس کنی کسی تو رو نمیشناسه؟
انگار بقیه روت برچسب زدن و گذاشتنت کنار
به عنوان یه آدمِ کامل، بدون اینکه بهت فرصت یادگیری و رشد بدن؟
من قلب بزرگی دارم
خیلی چیزها حس میکنم، ولی هیچوقت بلد نبودم نشونشون بدم
من وفادار و قابلاعتمادم
وجدان بیداری دارم
یه بار توی کلاس دوم یه بسته آدامس دزدیدم
و یه هفته خوابم نبرد
شنوندهی خوبی هستم و توی کارم هم عالیام
و عاشق پنکیکم
پنکیک هر زمانی من رو خوشحال میکنه
اما بیشتر از همه، دنبال یه چیز واقعیام
من اونقدری عمیق هستم که بتونم با سختیهای واقعی زندگی کنار بیام
و ازشون عبور کنم؛ و دنبال
کسی مثل خودم میگردم
پر از نقص، ولی پذیرا
کسی که نشه روش برچسب زد و کنارش گذاشت
فکر کنم همهمون لیاقتش رو داریم، مگه نه؟
من حاضرم ریسک کنم
بیا و پیدام کن
این مسخرهست
از لحاظ فنی، دارم محیطزیست رو آلوده میکنم
صبح بخیر
ابی! ابی
سلام
سلام
ظاهراً شرکتِ اِورسن داره سهامی عام میشه
واقعاً؟
آره
پس الان وقتشه که روی آقای اورسن تأثیر بذاری
و اون ترفیع بزرگ رو بگیری
اوه، آره
اوه، ابی سلام
سلام
الین گفت که آخر هفته رفتی به یه عروسی توی کلوب قایقرانی
در آخر هفته
و خوشحال میشیم نظرت رو بدونیم، لطفاً
توی تالار اصلیمون یه ناهماهنگی پیش اومده
و باید هر چه سریعتر یه جایگزین پیدا کنیم
اوه، اه... آره، حتماً
خب، بذار ببینم، کلوب قایقرانی
ام... غذاش معرکه بود، منظرههاش هم فوقالعاده
پرسنلش هم حسابی آموزشدیده بودن
همه چیز خیلی منظم به نظر میرسید
دکورش هم عالی بود
به نظر من که کاملاً تأییده، سوفی
اوه، عالیه. الان بهشون زنگ میزنم
آره، حتماً
میبینمت
خب؟
خب
خب، معرفی کردن اسکات به عمه فرانسیس چطور پیش رفت؟
اه، اصلاً معرفیای در کار نبود
در عوض، اون باهام بهم زد
چی؟
آره، کل مراسم عروسی حالم داغون بود
و اه... یه جورایی عمه فرانسیس متقاعدم کرد
که یه نامه برای «عشق» بنویسم
اوه
و بعدش هم بذارمش توی یه بطری
اومهوم
انداختمش توی دریا
ببخشید، فقط یه لحظه بهم
یه لحظه بهم وقت بده تا این رو هضم کنم
همهش تقصیر عمه فرانسیسه
و البته شامپاین
ولی باید بگم... تو که منو میشناسی، منظورم اینه که
من معمولاً اهلِ باز کردن سفره دلم نیستم
هیچوقت
یعنی خیلی کم پیش میاد
درسته، آره
ولی واقعاً حس خوبی داشت که اونطوری راحت حرف دلم رو زدم
به نظر میاد کلی حرفِ نگفته توی دلت انبار شده بوده
وای، آره
خب، دیگه همهشون اومدن بیرون
اون تَه تَه کفِ بندرگاهِ بوستون
همونجا هم میمونن
من یه رتبهبندی از تمام خریدهای احتمالی شرکت آماده کردم
توی برگهی سبز، همهی مهرهها و جزئیات اومده
کارت خوب بود ابی
ممنون
توی برگهی آبی هم برنامهی تمام جلسات هست
خب
بسیار خب
گفتی «جلسات»؟
من دارم وظیفهی اضافه کردن یه منبع درآمد دیگه رو به ابی میسپارم
تا قبل از اینکه سهامی عام بشیم، به سبد سرمایهمون اضافه کنه
اوه، باشه، ولی تو طبق دستور اکید دکترت
باید برنامهت رو نصف کنی
متأسفم ابی
میدونم که حضور پدر در کنار تو
توی بعضی از اون جلسات کمکحاله، ولی اون واقعاً نمیتونه
حق با سوفیه
درک میکنم
من خودم باهات میاومدم، ولی بین معرفیِ دو تا محصول جدید
و کارهای عروسی، سرم بدجوری شلوغه
نه، اصلاً نگرانش نباش
میدونی، با اینکه وقت زیادی نداریم
ولی چند تا شرکتِ خیلی خوب رو لیست کردیم
من از پسش برمیام
ممنون ابی
باید یه نگاهی به اون برنامه بندازم
تا ببینم کدومها رو میتونم بیام
خیلی خوب میشه
حضورِ یه «اِورسن» توی جلسه همیشه کمککنندهست
میدونی، این ابی واقعاً آدم رو تحتتأثیر قرار میده
موافقم
آدمِ بانظم و متمرکزیه
میتونه تأثیر خوبی روی پسرت داشته باشه
اون سردرگمه و اصلاً تمرکز نداره
مگه بده که بخوام یه ثباتی توی زندگیش داشته باشه؟
یه ریشهای؟
اوه، البته که نه
ولی این مستلزم اینه که برگرده اینجا
همم
اون دو سال اینجا کار کرد و کارش هم حرف نداشت
No comments yet. Be the first to leave one.