De eerste 200 regels.
فقط وانمود کن که دو تا دوستیم
دو تا دوست. خوشم اومد. (خنده کوتاه)
پس به فیلمنامه نیازی نداریم؟
نه، لازمش داریم
طبق فیلمنامه پیش برو، فقط صمیمی و محاورهای باشه
دو تا دوست با دیالوگهای مشخص
خب، همگی آماده باشید. مستقر بشید لطفا
ممنون
بروکس: داریم ضبط میکنیم
مرد: در حال ضبط
و... حرکت
به برنامهی «طعم اصالت» خوش اومدید
جایی که سری به بهترین رستورانهای دنج و ناشناختهی آمریکا میزنیم
من مجری شما، ناتالی سیمونز هستم
امروز در کنار سرآشپز «هانری» هستم
حالا که روز ولنتاین نزدیکه
میشه عشق رو تو هوا حس کرد. مگه نه؟
بله، وقت عشقه
وقت خوردن رولاد هم هست
شایعه شده رولادهای سرآشپز هانری تو کل کشور نظیر نداره
مرسی
طاقت ندارم تا امتحانش کنم
بفرمایید، راه رو نشون بدید
و کات
بسیار خب، بریم بعدی
صبر کن، صبر کن. تصویر روی این شیشه نمیافته؟
من که چیزی تو مانیتور ندیدم
مطمئنی؟ بیخیال، فقط به خاطر من یه چک بکن
فکر کنم باید یه بار دیگه بگیریم
اون جملهی «وقت عشقه» خوب دراومد؟
یه کم مصنوعی به نظر میاد
نه، خوبه
میخوام یه بار دیگه بگیریم. بچههای گریم هستن؟
اگه بخوای میگیریم ولی به نظرم خوب شده
بیا، اینم فیلمنامهی لوکیشن آشپزخونه
اگه لازم داری
ناتالی: ممنون، دستت درد نکنه
ناتالی: خب، سلام، باشه
«واو، این رولاد دقیقاً مزهی دستور پخت مادربزرگم رو میده.»
اوم، بیا یه «دقیقاً» اضافه کنیم و کلمهی «دستور پخت» رو حذف کنیم
«این رولاد دقیقاً مزهی دستپخت مادربزرگم رو میده.» مرسی
اینطوری این حس رو میده که انگار یه مادربزرگ فرانسوی دارم
آره، نظرت چیه یه کم بداهه بگی؟
میدونی، فقط سعی کن بهت خوش بگذره
بروکس، کفش پاشنه بلند ده سانتی پوشیدم، تو این لباس هم نمیتونم نفس بکشم
از سرما هم دارم قندیل میبندم
این برنامه واسه خوشگذرونی نیست
این برنامه دربارهی چیزهای دستنیافتنیه
مردم چیزی رو میخوان که نمیتونن داشته باشن. ممنون
حله. راستی، تیم زنگ زد
گفت میخواد بعد از تموم شدن ضبط ببیندت
نمیشه تا چهارشنبه صبر کنه؟
واقعاً از برنامه عقبیم
میگه حتماً باید امروز باشه
هوم
اوه
باشه
اخراج؟
متاسفم ناتالی
صبر کن، واقعاً داری اخراجم میکنی؟
خودت میدونی آمار بینندهها اون چیزی نبود که انتظار داشتیم
خب، نویسندههای جدید استخدام میکنیم
یا اصلاً خودم شروع میکنم به نوشتن بعضی قسمتها
لوونشتاین: ممنونم از پیشنهادت
ولی همین الانش هم داری خیلی بیشتر از هر مجری دیگهای کار میکنی
باشه. غیر از آمار بینندهها، دلیل دیگهای هم آوردن؟
اونا حس میکنن دیگه اون "خودِ واقعیت" نیستی
خودِ واقعیم؟
ای بابا
ناتالی میدونی که دوستت دارم، ولی نمیتونم باهاشون مخالفت کنم
باشه، پس مشکل چیه؟ کجای کار میلنگه؟
دیگه اون شور و حال سابق رو نداری
«شور و حال»، عالیه. این یعنی چی اصلاً؟
نمیدونم، فقط به نظر میاد دیگه از کارت لذت نمیبری
و این کاملاً معلومه
متاسفم
خب، لذت بردن هم اونقدرها مهم نیست
من آدم باحالیام
منم به اندازهی هر کس دیگهای تو این حرفه خوش میگذرونم
دیگه داری پیازداغش رو زیاد میکنی
واقعاً؟
خب، میتونم طوری رفتار کنم که انگار دارم خوش میگذرونم
میتونم طوری باشم که انگار دارم بهترین لحظات زندگیم رو میگذرونم
فکر میکنی باید به تیم زنگ بزنم و این رو بهش بگم؟
اوم. اگه فکر میکردم نظرش عوض میشه، میگفتم آره، ولی
حالا چیکار کنم؟
این بستنیای که برات گرفتم رو بخور
بروکس، تو دوستپسر خوبی هستی ولی یادت رفته من بستنی شکلاتی دوست ندارم؟
اوه، آره. میدونستم
اگه از کارم متنفر بودم یه چیزی
ولی من از کارم متنفر نیستم، عاشقشم
ملاقات با آدمهای جدید، وادار کردنشون به حرف زدن
و گفتن چیزهایی که در حالت عادی هیچوقت نمیگن
درسته
عالیه
فقط مشکل اینجاست که هیچکس این رو نمیخواد
ظاهراً بینندهها میخوان همهچیز بینقص باشه
ولی من میتونم بینقص باشم
درسته
تخصص من بینقص بودنه
پس باشه! بینقص عمل میکنم
کارم همینه
اوهوم
این فقط یه شکست موقتیه
دلیلی نداره که نتونم دوباره
درسته، برگردی
درسته
منظورم اینه که میتونم قضیهی اخراج شدنم رو یه جور دیگه جلوه بدم، نه؟
وای خدا! دیگه هیچوقت قرار نیست کار پیدا کنم، مگه نه؟
نگران نباش. به مامانت زنگ بزن. اون همیشه حالتو خوب میکنه، باشه؟
من باید برم به یه قرار ملاقات تو «میشن»
ناتالی: باشه
فردا بهت زنگ میزنم. همهچیز درست میشه
ولی تو شکلاتی... باشه
اوم. حالا میبینی
باشه، آره
خداحافظ
بروکس: خداحافظ
ممنون
آلیسیا (پشت تلفن): خب، اینا همهاش چرت و پرته
چرت و پرت؟ مامان، هنوزم از این کلمات استفاده میکنی؟
حالا واسه پیدا کردن یه کار دیگه چیکار میخوای بکنی؟
ناتالی، بیکاری شوخیبردار نیست
ناتالی (پشت تلفن): آره، میدونم مادر من
نمیدونم قراره چیکار کنم. ظاهراً اون "خودِ واقعیم" رو از دست دادم
اوه. ناتالی: چی؟ «اوه» یعنی چی؟
بدم میاد وقتی اینطوری سکوت میکنی و منو قضاوت میکنی
خب عزیزم، من برنامههات رو دیدم و، خب
نمیدونم، قبلاً خیلی بیشتر شبیه خودت بودی
از هیچچیز فرار نمیکردی، تا اینکه
تا اینکه چی؟ مگه من دارم از چی فرار میکنم؟
آلیسیا: خب، فقط یه چیز به ذهنم میرسه
زک ویلیامز
مامان، من از زک ویلیامز فرار نمیکنم
آره جون خودت. اون مال... (خنده کوتاه) ...خیلی سال پیش بود
و تو تمام این مدت همیشه از حرف زدن دربارهاش طفره رفتی
یا اینکه بفهمی تو زندگیش چه خبره
حتی وقتهایی که اومدی خونه
که البته زیاد هم نیومدی
مامان... (خنده کوتاه) ...من خونه بودم
اومدم خونه، اوم
اون کریسمس
اوه، نه عزیزم. اون کریسمس ما اومدیم پیشت
ولی اگه امروز یه بلیط بگیری
میتونی به موقع واسه جشنوارهی روز ولنتاین اینجا باشی
این آخرین مراسمیه که دلم بخواد به خاطرش بیام خونه، خودت که باید بدونی
در ضمن، من دوستپسر دارم
بله بله. واسه روز ولنتاین برنامهای دارید؟
نه، اون روز فیلمبرداری داره ولی خب
بحثِ اصلِ موضوعه
الو؟ مامان؟
مامان؟
اوه ببخشید عزیزم. (آه میکشد)
حواسم پرت شد. مشغول کار روی این قطعه واسه حراجی بودم
اوه، تو و «سو» هنوز عضو کمیتهی برنامهریزی جشنوارهاید؟
همون سو ویلیامز، مامان زک؟
ببین، میتونم دربارهی زک ویلیامز حرف بزنم
مثل همیشه، رؤسای مشترکیم
اوضاع چطور پیش میره؟
آلیسیا: اوه، خوبه
منظورم اینه که از وقتی شما دوتا از هم جدا شدید، دیگه مثل قبل صمیمی نیستیم
ولی... (نفس عمیق) ...با هم دوستیم
میدونی چیه عزیزم؟ نمیخوام فقط حرف من باشه
ولی فکر میکنم اگه میخوای اون "خودِ واقعیت" رو پیدا کنی
باید با چیزی که ازش فرار میکردی روبرو بشی
زک ویلیامز، آره؟
آلیسیا: اوهوم
زک ویلیامز
و مهرههای فلنجی دندانهدار نیم اینچی
آره، به نظر میاد سه تا جعبه و دو، چهار، هشت تا دونهای داریم
باشه، عالیه. همینا کافیه
هی، اشکالی نداره بعدازظهر هوای اینجا رو داشته باشی؟
زک: ممنون
آره، حواسم هست
اریک: خب، دومی هم در کاره؟
دومی؟
اریک: قرار
همونی که دیشب رفتی؟
آهان، اون
اوه، نگو «اون». جس خوشحال نمیشه
چرا نباید خوشحال باشم؟
چطوری همیشه این کارو میکنی؟ اون چطوری همیشه یهو پیداش میشه؟
سلام شوهر جان
زک: سلام
سلام زک
از دستم ناراحت نشو، اون دختر واقعاً عالی بود
از دستت ناراحت نیستم
من عاشقتم، اونم همینطور بود
درست مثل بقیه، اینم بگم
و واقعاً ممنونم که واسم قرار گذاشتی
عالیه. اون واقعاً
شنیدم. و هست
هی، نگرانش نباش پسر. عشق واقعی سخت پیدا میشه
بوس بوس. اوه عزیزم، تو خیلی گلی
اوه، باشه، من رفتم
یه مرد فقط تا یه حدی میتونه این همه ابراز احساسات رو تو یه روز تحمل کنه
اوه. نمیتونی منو گول بزنی. تو یه هنرمندی
یه جای وجودت یه آدم رمانتیک قایم شده
هوم. فکر میکردم صاحب یه ابزارفروشیام
اگه کسی با من کار داشت، تو کارگاهمم
No comments yet. Be the first to leave one.