De eerste 183 regels.
روزی روزگاری، در یک قلمروی دورافتاده
یک پرنسس زیبا و مهربون وجود داشت
اما، این پرنسس از اون قلمرو رونده شد
و به جزیره ی کوچکی پناه برد
اونجا، یک مجسمه ی پیرمرد غولپیکری رو که از سنگ ساخته شده بود پیدا کرد
وقتی پرنسس رو تعقیب میکردند، اون غول
که فکر میکرد فقط یک مجسمه س
ناگهان جان گرفت و از پرنسس محافظت کرد
قلب پاک پرنسس اون غول عظیم رو به حرکت درآورد
پرنسس اون غول عظیم رو با خودش به خونه برد
و سرانجام قلمروشو پس گرفت
این "افسانه ی پرنسس و غول "" ـه که از گذشته های دور گفته شده
--و اون جزیره ای که پرنسس گفت با غول عظیم روبرو شده ...
--بگیر که اومد، تو دوست مورویی مورو! --و جزیره ای که پرنسس گفت با غول عظیم روبرو شده ...
--خیلی سرده مورو! --...همینجا جزیره ی جوئین ـه!
هی، گوش کردی چی میگفتم!؟
دفورت، بخاطر تو داشتم این داستانو میگفتم!
معذرت میخوام، ببخشید، اما ما اینجاییم تو ساحل و فصل تابستون
ماریوس، تو هم باید لباساتو در بیاری
چی؟ چ-چطور میتونم اینکارو بکنم!؟
دفورت ...
دیگه کافیه. برای تفریح اینجا نیومدیم
ها؟ پس برای چی اومدیم اینجا؟
گفتم که، به درخواست گئورگ اومدیم
یه زن جَوون ادعا میکنه که پرنسس ماریلیه که گمشده
و اومده اینجا به جزیره ی جوئین، علاوه براین ...
--ماریل! ماریل! ماریل! --یه ارتش داوطلب هم کنارش تشکیل دادن
--ماریل! ماریل! ماریل! -- و ظاهرا، تعدادشون مدام زیاد میشه
پرنسس ماریل،، تقریبا وقت رونماییه
باشه
بعنوان رهبر مردم وظیفمو انجام میدم
اعضای ارتش داوطلب و کسایی که بهش تمایل دارن
"رهبر ارتش داوطلب" "جیم مک نیل"
پرنسس ماریل چند لحظه دیگه میاد
اون چقدر محبوبه!
شاید اون واقعیه
گمونم بعدا بفهمیم
بنظر میاد کلی هوادار داره
لازم نیس نگران باشی مورو
موضوع این نیس
تا کی میخوام به اینکار ادامه بدم؟
آدلهاید هم داره دنبالم میگرده
اگه فقط میتونستم حقیقت رو به همه بگم ...
مورو ...
عجله لازم نیس
مهم نیس چه تصمیمی بگیری ما با تمام افرادمون ازت محافظت میکنیم
مجبور نیستی تا به قدر کافی فکر نکردی تصمیم بگیری
باید تصمیممو بگیرم
تمام این جار و جنجالی که همه جا راه افتاده تقصیر منه
--ماریل! ماریل! --که هویت واقعیمو از همه مخفی کردم
ماریل! ماریل! ماریل!
یوو-هوو! اینم پرنسس شما، ماریل!
میبینم که امروز کلی آدم اینجاس
اول از همه ... این افراد از ارتش داوطلب منن!
آره!
و خب، اینا هم میخوان توی ... ارتش داوطلب باشن!
آره!
آ-آره ...
یوو-هوو ...
همه گوش کنین! بین جنگ، هیولاها،
و بیماریهای وحشتناکی که اتفاق میفته همه نگرانیشون بیشتر شده
و کلیسای ارتدکس هنوز خودشو زده به اون راه
امکان نداره بتونیم بذاریم اینجوری بمونه!
زودباشین، بیاین همه باهم متحد بشیم
و از جزیره ی جوئین در برابر کلیسای ارتدکس که فقط کارای وحشتناک میکنه دفاع کنیم!
پس اون پرنسس ماریله؟
عمراً اون باشه
خب، اینو ببینین!
همه ی آرزوهاتونو به خودش جذب میکنه
و اون غول افسانه ای عظیم به حرکت در میاد!
افسانه ی غول واقعیه مورو!
احمق نباش
هرجور که نگاش کنی، اون قلابیه
خب امروز دیگه کافیه
اهالی، بعداً میبینمتون!
ماریل! ماریل! ماریل!
خب، یه حسی داشتم که چیزی مثل این بود
حاضری بریم؟
آره
ماریوس؟
چطور پرنسس ماریل میتونه به این مضهکی باشه!؟
میخوام جلوی این مسخره بازیو بگیرم!
امروز عملکرد فوق العاده ای داشتی، پرنسس ماریل
به لطف تو، متقاضیای جدید دارن به ارتشمون ملحق میشن
صلح و امنیت جزیره ی جوئین تضمین شد
خسته ای؟ شاید بهتره یکم استراحت کنی
من اینجا حواسم به همه چیز هس
من ...
پرنسس ماریل!
گزارش داریم!
اتفاقی افتاده؟
بله
کلیسای ارتدکس در سراسر هورتنسیا سختگیری رو شروع کرده
دارن زیرِ پوششِ شکار جادوگر دنبال پرنسس ماریل میگردن
چی؟
اگه بفهمن پرنسس واقعی اینجاس ...
پرنسس! حالا وقتشه ما دوباره حمله کنیم!
ها؟
بیاین به افرادی که ازت حمایت میکنن خبر بدیم، و به پایتخت حمله کنیم!
ما کلیسای ارتدکس نفرت انگیز رو سرنگون میکنیم!
نه، راستش ...
بیاین آزادیِ واقعی رو برگردونیم!
خب البته، منم میخوام آزادی بشه ...
اوه! پرنسس تصمیمشو گرفت!
--چی؟ نه ... --بالاخره وقتش رسید!
--وای، یه لحظه صبرکنین! --آره، بیاین انجامش بدیم!
بریم سر استراتژیمون بحث کنیم!
باید به همه خبر بدیم!
آزادی! آزادی! آزادی!
جیم، چیکار کنیم؟ اگه به پایتخت حمله کنن ...
آره، میدونم
میرم باهاشون حرف بزنم تو به اتاقت برگرد
بالاخره رسیدیم
رسیدن به اینجا طول کشید
ساریا، تو همش میگفتی میخواستی اون غول افسانه ای رو ببینی
نه الوا، تو بودی که همش میگفتی
من هیچوقت اینو نگفتم
درست الان، نوبت منه که حق با من باشه
باشه، پس من گفتم
میگم، فکر میکنی پرنسس و غول عظیم واقعی هستن؟ یا قلابی؟
به هر حال برام فرقی نمیکنه
اگه واقعی باشن، با خودمون برشون میگردونیم
و اگه اونا قلابی باشن میتونیم نابودشون کنیم
تا کی باید به اینکار ادامه بدم؟
پیدات کردم!
چی!؟ شما کی هستین!؟
اشهدتو بخون، شیطون متقلب!
من اربابِ آلبرت، آلفریدم
به دستور کاپیتانِ نظامِ کلیسایی
اومدم اینجا تا درمورد زنی که ادعا میکنه پرنسس ماریله تحقیق کنم
ما میدونیم تو قلابی هستی
مقاومت نکن وگرنه--
متأسفم!
هیچ وقت فکرشو نمیکردم اوضاع اینجوری بشه
بنظر میاد دلایلی پشت این قضیه س
اسم واقعیت چیه؟
ماری
ماری
میشه به من بگی چرا وانمود میکنی که پرنسس ماریلی؟
فقط یه بازی رو شروع کردم
جیم، دوست بچگیِ من
وانمود میکرد ما پرنسس و شوالیه بودیم
جیم، واقعا راسته که هیولاها دوباره ظاهر شدن؟
آره. به روستا حمله شد و خیلیا صدمه دیده بودن
از وقتی پرنسس گم شده اوضاع خیلی سخت شده، نه؟
مشکلی نیس. ازت محافظت میکنم
باشه. هرچی نباشه تو کاپیتانِ شوالیه ی منی
میخوای دوباره به یاد قدیما بازی کنیم؟
اوممممممممم
اونا رو اینورا ندیدم
اون کیه؟
یه چای شیر سلطنتی
هرجور شما بخواین، پرنسس ماریل
پرنسس؟
شما واقعا اون پرنسسی هستین که از پایتخت رونده شده؟
پرنسس هورتنسیا، ماریل سان؟
ها؟ ما فقط داشتیم بازی میکردیم ...
ما میخوایم خانواده ها و دوستامونو از هیولاها حفظ کنیم
اما کارگری و مالیاتهایی که کلیسایِ ارتدکس به ما تحمیل کرده بیرحمانه س ...
اینجوری پیش بره، جزیره زیاد دوام نمیاره
جزیره به امید نیاز داره!
بهمون بگو آقا، این بانو واقعا پرنسس ماریله؟
راستش، دراصل ...
جیم ...
فکر نمیکردم وقتی شروع کنیم اینقدر اغراق بشه
اما خبر اینکه پرنسس ماریل یه شورش رو علیه کلیسای ارتدکس رهبری میکنه
زود تو جزیره پراکنده شد
و مردم به سرعت دارن جمع میشن
و در اون زمان، تو اینکارو کرده بودی
اومممم
دیگه نمیخوام به این دروغ ادامه بدم
ولی خیلی میترسم که مردم خیلی نا امید بشن
حالا نمیدونم چیکار باید بکنم
یه جورایی برات متأسفم مورو
اشکالی نداره، ماری
میخوام کمکت کنم
هی بیخیال، همچین چندلحظه پیش نظر متفاوتی داشتی
اون انکار میکنه که کیه تا یه نفس راحت بکشه
ماری ...
باید هرچه زودتر برای همه فاش کنی که کی هستی
چ-چی داری میگی آلفرید!؟
این بخاطر محافظتِ ماری از شکار جادوگره
فکر میکنی اینکار آسونه!؟
No comments yet. Be the first to leave one.