De eerste 200 regels.
فلیکس،
انقدر بالا بود که نزدیک بود بمیرم.
خیلی ترسناک بود. خب، چی بهت میگفت که داری میمیری؟
خیلی بالا بودم. عاشقشم.
اوه.
سلام.
اوه.
بفرمایید. ممنون.
خیله خب، بریم.
آمادهای واسه یه پرواز بلند؟
باشه بابا، مواظب باش. بابا، مواظب باش،
چون... چون نی خیلی لیزه.
چی؟
نی خیلی لیزه، پس مواظب باش.
باشه. قول میدی؟
اوه.
نوبت توئه، نوبت توئه.
اوه، تو چه دختر بزرگ و سنگینی هستی.
من قبل از تو انجامش میدم، پس...
بگو کِی.
بابا، خوبی؟
گرفتمش.
همیشه دلم میخواست توی فیلما باشم.
سُر خوردن خوبی بود.
کمک لازم داری. استیو.
فقط... پایین بمون، بابا.
تکون نخور.
اوه، این... من...
دردت گرفت؟ خوبی؟
خوبم.
آخیش.
فقط فکر اینکه ممکنه یه روزی این مرد رو از دست بدم
فراتر از تحمله.
اون بابامه.
اون آدم خیلی روشنبین و پذیرایه. این همون باباییه که هر کسی میخواد.
و منم همین رو دارم. کسی که همیشه تو تمام زندگیم داشتمش.
اوه!
واو!
ولی حالا دیگه وقتش رسیده.
آغاز ناپدید شدنش.
و ما این رو قبول نمیکنیم.
اون یک روانپزشکه. من یک فیلمبردارم.
من پیشنهاد دادم یه فیلم درباره مردنش بسازیم.
اون قبول کرد.
هی، هی، هی، هی، هی!
خیله خب.
پس قراره یه چهارپایه بیاریم.
واو، این خیلی باریکه.
خیلی باریکه، مگه نه؟
آره. چقدر برات آب خورد؟
مورین، این چقدر برامون آب خورد؟
اوه، ۶۶۶ دلار.
فقط بپر توش.
باشه.
شاید هیچوقت نتونم بیرون بیام.
وحشتناکه. ولی خوب به نظر میاد.
توش راحتی؟
آره.
کیمی، فکر کنم واقعا مرده به نظر میاد.
ری، بیا به حالت دستاش هم نگاه کن.
اینجوری.
و بعدش...
خیلی عجیبه که رفیقت رو توی تابوت ببینی.
این برای من خوب نیست.
ولی این یه فیلمه، و من هی به خودم یادآوری میکنم
که این یه فیلمه،
و تو توی فیلما خیلی چیزای عجیب غریب میبینی که هرگز اتفاق نمیافته.
هوم.
اوه، اون هنوز نفس میکشه.
کمک میکنه که کمتر سخت باشه.
رمز کار همینه، مگه نه؟
حالا خوابه.
با پاهات فشار بده.
بفرمایید.
از پشت نگهش دار.
باشه، پس حالا میتونی از پلهها بری پایین.
یک رستاخیز.
هی، خوبه که برگشتم، میدونی.
فکر میکنم کاری که داری میکنی کاملاً فانتزی نیست.
فکر میکنم، به یه معنا، باعث سوالات جدی زیادی میشه،
و... و همه باید یه جورایی آماده بشن.
چون همه میمیرن،
و تا این حد، من اینو تو گروه فانتزی قرار نمیدم.
میدونی تو چی خوبم؟
من تو زیر گرفتن با ماشین خوبم.
میدونی، من همون آدم بیخانمانیم که از خیابون میگیری
و میندازی جلوی یه اتوبوس.
من همونیم که حسابی کتکش میزنی.
کاری که میکنی رو دوست داری؟
از نظر بدلکاری؟ یا...
آره. خب، بدلکار بودن، میدونی؟
میتونم بگم که عاشق...
دنیای سینما.
و هرچی بزرگتر و باشکوهتر باشه،
و خلاقانهتر باشه، من بیشتر دوستش دارم.
آره.
پس، اگه بخوایم بگیم که سکته قلبی کرده،
میدونی.
کاری میکنم که تو صندلی بیفته،
چون اینجوری طبیعیتر به نظر میرسه. پاهاش میرن بالا، میدونی؟
هیچوقت کسی آسیب نمیبینه.
کسی آسیب نمیبینه.
بابا اینجوریه. هیچوقت هیچ بیماری رو از دست نداده.
من داشتم. من داشتم. فکر کنم یکی دو مورد خودکشی داشتم.
این رو نمیدونستم.
وای.
در واقع، تعداد زیادی از بدلکارها بودن
که... خودکشی کردن.
آه، آره.
پس، هر وقت احساس خودکشی داشتی، با من حرف بزن.
چی میگی، من مشکل دارم؟ من هیچ مشکلی ندارم!
و میتونه هر چقدر که بخوای خشن باشه.
اما اول،
حتما.
و بعدش خوب میشه اگه تو بتونی... صندلیت بتونه...
برگرده؟ آره.
آره.
یعنی، این یه جوراییش خشنه و...
آره.
یعنی، ما داریم سعی میکنیم برای مرگهای تصادفی بدلکار استخدام کنیم.
آره.
فکر کنم چیزی که من هم دارم سعی میکنم بفهمم اینه که این قضیه برات جذابه؟
این ایدهای که دخترت پیشنهاد داده، میدونی،
که یه جورایی بشینی و تماشا کنی دیک جانسون رو...
آره. آره. ... میدونی...
حتماً. اوه، این عالی میشه، میدونی؟
باشه، آره. - آره.
خیلی خوب اون حرکت رو انجام دادی.
آره.
عالیه. فوقالعادهست.
آماده.
وای. اون من بودم؟ درد داشت.
آخ.
بدترین دردی که تا حالا تو زندگیت تجربه کردی چی بود؟
اوه، فکر کنم سکته قلبی.
درد داشت؟ سکته قلبی؟ - آره.
واقعاً؟ - آره.
این رو نمیدونستم.
بخشی از... تو قلبت درد داشت؟
آره. و، میدونی، کل ماجرا با هم.
اون... اون اتفاق اولیه... - اوم.
هوا نرسیدن، نفس نداشتن، دراز کشیدن،
و من رو به خونه رسوندن و درد داشتم،
و بعد رفتن به اورژانس
و ایست قلبی، و کل اون سناریو. نه یه بخشش، بلکه همه چیز.
خوشحالم که زنده موندم. آره.
آره. و چند سال دیگه عمر کردی؟
۱۹۸۷... اون ۲۰ سال میشه، مگه نه؟
ام... بیشتر از اینه. - واقعاً؟ هفت...
سی سال.
سی سال. - سی ساله؟
سی سال اضافه عمر کردی. - این خیلی خوبه، آره.
احتمالاً بهترین سالهای زندگیم.
این رو از کجا گرفتم؟
یه حشره میبینم.
اون مگس کوچولو اونجاست.
بزنیش. بکشش.
ای بابا.
اون مگسه هنوز نمرده.
داره برای زندگیش میجنگه.
مگس باهوش.
این مادربزرگمه.
اون مادربزرگ والدره.
قبلاً... مادربزرگت قبلاً مُرده؟
اون قبلاً مُرده. خیلی، خیلی وقت پیش مُرد.
وقتی من بودم-- - تو بچه کوچیک بودی؟
نه، اون وقتی مُرد که من، ام، یه پسر نوجوان بودم.
و وقتی یه پسر نوجوان بودم...
آره.
اون مادربزرگته که مُرد.
شما میدونید اسمش چی بود؟
آره، من اینجوری صداش میکردم.
اما کسی یادش میاد اسمش چی بود؟
کتی جو، درسته.
من همیشه از این انگشتای پام خجالت کشیدم.
اونا تمام عمرم مایه خجالت من بودن.
آه.
اونا باعث شدن مادرم گریه کنه.
وقتی منو به دنیا آورد و اون انگشتای پا رو دید، هی گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد.
من اونجا بودم.
واقعاً میدونیم مامان چطور از این پلهها افتاد؟
فکر میکنم شاید اشتباه حدس زده
و فکر کرده رسیده پایین قبل از اینکه واقعاً رسیده باشه پایین.
آره. - و پا توی هیچی گذاشته.
اون لگنش بود.
اونجا بود که سختیها شروع شد. - آره.
اما تو حواست هست وقتی ازشون پایین میری.
میشه فقط، مثلاً، یه دستت رو به دیوار بزاری،
مثلاً، دستت که نزدیکتر به دیواره، تو یه حالت عجیب...
آره، خوبه.
باشه. آمادهای؟
و... حرکت. بابا، لبخندت رو حفظ کن. لبخندت رو حفظ کن.
آره. عالیه، فکر کنم انجامش دادیم.
خیلی قشنگ بود.
اون پرش خیلی خوبی بود، بروس.
پدر و مادرم ما رو با دین ادونتیستهای روز هفتم بزرگ کردن.
خودشون هم اینجوری تربیت شده بودن.
مثل هر دین دیگهای، اون جوابهایی به سؤالات ما درباره مرگ میده.
ادونتیسم بهشت رو برای نیکوکاران وعده میده.
اما همچنین به ما میگه که هیچکس هنوز توی بهشت نیست.
No comments yet. Be the first to leave one.