De eerste 200 regels.
فیلم واکسی از بهترین منابع موجود در کیفیت 4K بازسازی شده است.
توسط بنیاد فیلم و فونداسیون سینماتکا دی بولونیا
در الاِماژین ریتراواتا، با همکاری اوریوم اس.آ.
بازسازی توسط بنیاد خانواده هابسون/لوکاس تامین مالی شده است.
واکسی
اشخاص و وقایع به تصویر کشیده شده در این فیلم کاملاً ساختگی هستند.
هیچکس نمیتونه حریف بِرساگلیره بشه!
اسب بینظیریه.
همین که گفتم "برو، بِرساگلیره!" مثل فشنگ دوید.
مثل اون زیاد پیدا نمیشه. حتی تو آمریکا هم نه.
چرت نگو! تو آمریکا.
خدا میدونه چقدر بهشون غذا میدن. - بچهها!
بهتون گفتم وقتی پیاده میشین، اسبو ول نکنین.
این که اسب نیست. - چی گفتی؟
بیشتر شبیه میزه.
آقای رانوچی، ایشون همیشه شوخی میکنه. پیشنهاد ما چی شد؟
پنجاه، وگرنه هیچی.
ولی 50,000 لیر خیلی زیاده. - اگه بخوای اسب بخری، نه.
بیخیال.
همه فکر میکنن بچههای واکسی گونی گونی پول درمیارن.
بریم.
نگهداری اسب زیاد خرج داره؟ - حداقل روزی 300 لیر.
لعنتی، بِرساگلیره، تو واقعاً گرونی.
پنجاه لیر خوبه، آقای رانوچی، ولی الان یه کم کَم داریم.
هفته دیگه چطوره؟ - برای من مشکلی نیست.
حرفت حرفه؟ - حرفم حرفه.
حرفت حرفه؟ - حرفم حرفه.
فعلاً، آقای رانوچی. - فعلاً.
تا وقتی که مال ما بشه، میتونه اجارهاش بده به هر کی که خواست.
الان چقدر داریم؟ - نمیدونم. سی و دو، سی و پنج.
باید بدونی. بهت گفتم حسابشو نگه داری.
حق با توئه، ولی امروز صبح باید پولایی رو میدادم.
پنج، ده... پنج تا پنج تا دسته کردم.
خوبه. - پانزده، بیست، بیست و پنج،
سی، سی و یک، سی و دو،
سی و سه هزار و پانصد. - به اضافه 7500 لیر از آقای جنووزه.
و 3700 لیر از سرایدار.
سی و سه هزار و پانصد، به اضافه 3700، به اضافه 7500.
5300 لیر کم داریم.
مارچلو، جنسها رسید؟
نه. این الدنگ هی بهم میگه: "فردا، فردا."
در همین حال، کفشهاشو واکس میزنه.
باشه. - کی میآری؟
فردا.
گور بابات و بابابزرگت!
اینا خوب پول درمیارن.
پاسکوال، نمیخوای یه چندتا عینک بخری؟ - نه، فروختنشون دردسر داره.
مثل فروش پتو نیست.
بیخیال، یکی پیدا میشه بخره. - بریم.
حالا داری با خودت میخندی؟
فکرشو بکن، اون بیشتر از ما میخوره. - کی؟
اسبه! - درسته، واکسی، جو؟
کجا نگهش داریم؟
داشتم فکر میکردم ببرمش به اسطبل در پورتا سن سباستیانو.
اونا میذارن گرسنگی بکشه تا بمیره! - ما که دیروز به دنیا نیومدیم.
هر روز بعد از کار میریم و میبینیم که بهش غذا میدن.
ولی اون فقط روزی یه بار میخوره.
چی میشه اگه تو اسطبل بخوابم؟ - من هم میخوابم.
خانوادهات چی؟ - اونا خوشحال میشن یه تخت خالی داشته باشن.
باید دید.
اول پول رو جمع کنیم.
جوزپه. - چیه؟
جوزپه، اینجا بشین.
واکسی، جو؟
تو پیچ آخر، پاسکوال گفت: "برو، بِرساگلیره!"
و اون راه افتاد مثلِ... - تراموای دایرهای!
گمشو! میخواستم بگم.
کوفت بگیری!
کی برام شکلات میآری؟
نفروشش، بخورش. - فکر میکنی من احمقم؟
ممنون!
مشکل اینه که ما سازماندهی شده نیستیم.
اگه بودیم، پلیس جعبههامون رو نمیگرفت.
دو تا از من گرفتن. باهاشون چی کار میکنن؟
میفروشنشون. - پاسکوال.
سلام، نانارلا. - جوزپه کجاست؟ بهش نیاز دارم.
جوزپه.
سلام. - سلام.
مادرت منو فرستاد. 300 لیر نیاز داره.
ولی من امروز صبح بهش 500 تا دادم! - میگه بهش نیاز داره.
میتونم بهش بدم؟ - البته.
پول واقعاً ارزششو از دست داده.
سال گذشته، مادرم با 200 لیر همهمون رو سیر میکرد.
خوش به حالت که تنهایی. وقتی تو خوردی، دیگه همه سیرن.
چرت نگو.
اگه هنوز پدر و مادرم رو داشتم، با کمال میل روزی یک میلیون بهشون میدادم.
حالا که با ما موندی، خوشت نمیآد؟
معلومه که دوست دارم. - خب، بریم.
دیگه تو آسانسور نمیخوابی؟
نه. صاحبخونه، الهی بمیره، فهمید.
شبها میبرتش بالا. دیگه نمیتونم برم اونجا.
دارم پیش جوزپه میخوابم، تو مدرسه دانته آلیگیری.
نگم برات
چقدر سروصدا داره.
واکسی، جو؟
اون روز منو برد هتل و یه کیک بزرگ بهم داد.
از بیرون شکلاتی، از داخل بستنی.
لعنتی، اگه میدونستم، منم میاومدم.
میدونم، ولی زنها رو راه نمیدن تو.
جوزپه! - سلام.
پاسکاله کجاست؟
جلوی هتل ایمپریاله کار میکنه.
اون کیه؟ - آتیلیو، داداش بزرگم.
باید پولدار باشه. - سر و تهش رو هم میاره.
منو تا خونه میرسونی؟
نمیتونم پاسکاله رو تنها بذارم. اگه بذارم، هیچ کاری نمیکنه.
پس خداحافظ. امشب میبینمت.
خداحافظ.
فهمیدم، یکِ کارخانه گاز سانپائولو.
امیدوارم ارزشش رو داشته باشه. وقت تلف کردن ندارم.
نگران نباش، معامله خوبیه.
باشه، خداحافظ. - خداحافظ.
ببخشید آقا.
کجا بودی؟ - با نانارلا.
ردش کردم از خیابون. با این همه ماشین.
چقدر شجاعی.
حواست باشه! داری شلوارش رو واکس میزنی.
داداشم چی گفت؟
گفت پانزا منتظرمه، ساعت یک.
اینم پاسکاله.
هی، ساعت یک و نیمه!
مجبور بودیم غذا بخوریم.
این کیه؟ - شریکم.
تو الان شریک هم داری؟ - داداشمه.
بریم.
یه کاری براتون دارم. دو تا پتو آمریکایی.
برو به خیابون ویا دل بابوئینو ۴۸، پیش خانم طبقه چهارم.
اونجا ساعت سه هست. - بعدش چی؟
پتوها رو میبری و اونم میخره.
چقدر؟ - به تو چه مربوطه؟
ما شریکیم. - خب البته.
هر چقدر میتونی بگیر. - قیمتها افتاده.
نهایتاً ۲۴۰۰ یا ۲۵۰۰ میگیریم. - و تو ۱۰ درصد میگیری.
ده درصد.
سیصد. - کافی نیست. بذار بگم ۲۰ درصد.
بذار بگم ۵۰۰ لیره و خلاص. پتوها رو بده بهشون.
بریم.
یالا.
تکون بخور.
ساعت سه سر وقت اونجا باش!
نگران نباش!
هر کی آسانسور رو اختراع کرد، آدم بزرگی بود.
حرفش رو نزن! من سه ماه تو یکی از اینا خوابیدم.
«حسابدار جولیو پراززی.»
ایناشه. - دلال ما.
«مارگریتا دوناتزی آنسلمی. فالگیر مجاز.»
خداحافظ خانم، و ممنون. - ممنون دوشیزه.
خانم. - چی میخوای؟
دو تا پتوی آمریکایی داریم.
علاقهای ندارم.
چقدر؟ - سی و پنج صد.
نه بابا!
سه هزار. - بذار یه نگاه بندازم.
دنبال من بیا.
نو هستن. - میبینم، ولی...
یه کت خوب میشن. - اگه آمریکاییها جلوم رو گرفتن چی؟
نگران نباش، کاری باهات ندارن. - هی!
چون شما اینقدر متشخصی، عالی به نظر میای.
چقدر؟ - سه هزار.
و پونصد! - خفه شو.
دو هزار و پونصد. - فکر کردی دزدیدیمشون؟
دو هزار و پونصد و حتی یک لیره بیشتر نه.
بذار بگم ۲۸۰۰ و معامله تموم.
برشون میدارم.
باید بیشتر نگه میداشتی. - چرا؟ هنوزم ۵۰۰ لیرمون رو میگیریم.
دو هزار، دو هزار و پونصد. - این بازیه؟
اون کارتها رو ول کن! آداب معاشرتت رو کجا یاد گرفتی؟
حالا ببین چی کار کردی!
یه پستچی، یه قطار، یه تشییع جنازه. - اینا برای چی هستن؟
برای آیندهبینی. - واقعاً؟
میتونی بهمون بگی فردا چی قراره اتفاق بیفته؟
یه بطری شیر برات میاریم. - تازه هم هست.
شما فقط بچهاید. - بچهها هم مگه آینده ندارن؟
خب البته که دارن. - پس لطفاً بهمون بگو!
بیست و پنج کارت... اسماتون چیه؟
جوزپه. - پاسکاله.
بُر بزن.
توی خونه، بیرون خونه، چی در انتظارتونه، چی نیست،
کی دوستتون داره، کی نداره. یه کارت بردار.
توی خونه، یه خانم مسن هست که بهتون فکر میکنه.
مامان من پیر نیست.
اگه ساکت نشی، دیگه فال نمیگیرم.
خانم به خاطر یه نامه ناراحته، ولی همه چیز خوب میشه.
بیرون خونه، یه آقایی هست که ازت محافظت میکنه.
رانوچی! - آقا؟ اون که یه پرورشدهنده اسبه.
زنگ خورد. مشتریه. یه لحظه صبر کنین.
خانم مارگریتا دوناتزی آنسلمی؟ - چطور میتونم کمکتون کنم؟
پلیس. ما حکم بازرسی داریم.
نمیفهمم. من یه فالگیر مجازم.
رئیس پلیس منو میشناسه. خانمش یکی از مشتریهای منه.
متاسفم خانم. ما فقط داریم از دستورات پیروی میکنیم.
به ما اطلاع رسیده که شما اموال دزدی میخریدید.
من؟ حقیقت نداره، قسم میخورم.
اونها اونجان!
ببرینشون.
باید بیایم داخل. امیدوارم متوجه باشید خانم.
بفرمایید خانم.
چی شده؟ - به تو ربطی نداره.
پتوها رو فروختی، پس پول رو نگه دار و برو.
منظورت چیه؟ - خودت رو به خنگی نزن.
No comments yet. Be the first to leave one.