De eerste 200 regels.
من نمونه زندهی اینم که "دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است".
تا چند سال پیش،
زندگیام ثابت، قابل پیشبینی و به طرز آرامشبخشی تکراری بود.
ولی ماجراجوییهای اخیرم همهچیز رو تغییر داده.
خب، حالا برنامهی بعدیم چیه؟
حالا که تا حدودی یه مسافر حساب میشم،
خودم رو به چالش کشیدم تا لیست آرزوهام رو کامل کنم
قبل از اینکه کفنمو بپوشم.
کلی تحقیق کردم،
ذهنمو باز گذاشتم...
کی میره پیادهروی تو آمازون؟
...و یه لیست از کارهای خودم رو آماده کردم.
یه نگاهی به این بندازین.
به لندن خوش اومدین!
هیچوقت اینقدر احساس توریست بودن نداشتم.
اینها بعضی از بهترینها هستن...
...تجربههای سفر یکبار در زندگی هستن که میتونین داشته باشین.
سوءتفاهم نشه، ولی این یه سواری افتضاحه.
اینم از لیست آرزوها خط خورد.
این اولین بارمه که میام ایرلند. - البته من قبلاً اینجا بودم.
آره. یه بار. - یکی دو بار.
یه بار. - یه بار.
اینکه آیا باید یکبار تو زندگیم اتفاق بیفتن،
بحثش جداست.
ولی دوست دارم فکر کنم یه کم جسورتر شدم...
باورش سخته که واقعاً اینجام.
...یه کم شجاعتر...
چه مهار خوبی!
البته که من تحت فشار خوب کار میکنم.
...پس این میتونه به یادماندنیترین سفرم باشه تا الان.
مست کردن با شاهزاده ویلیام تو لیست آرزوهات بود؟
اون سطله. - اون سطله، آره؟
وقتی یه دنیایی از گزینهها تو لیست آرزوهات داری که از بینشون انتخاب کنی،
آخه از کجا شروع میکنی؟
خب، من تصمیم گرفتم ماجراجوییهامو شروع کنم
با اومدن به یه کشور رنگارنگ و پرجنبوجوش
که آمریکاییها بیشتر از هر کشور دیگهای رو کره زمین بهش سفر میکنن.
مکزیک.
من فقط به جاهای توریستیاش رفته بودم.
آکاپولکو، لوس کابوس.
هیچوقت به داخل کشور نرفته بودم.
به ندیدن اقیانوس عادت ندارم.
اومدن به مناطق داخلی قراره یه تجربهی جدید برام باشه.
همینطور اولین ماجراجویی تو لیست آرزوهام،
جشنوارهی روز مردگان.
راستش رو بخوای، دیگه جوجه نیستم،
برای همین یه جورایی حس یه سفر "الان یا هیچوقت" بهم دست داد.
این جشنوارهایه که توش ارواح اعضای فوتشده خانواده
به این دنیا برمیگردن
برای دیدن.
عکسهاشو دیدم، و به نظر میاد یه جورایی بزرگ، پر زرق و برق و رنگارنگه.
و، میدونی، حدس میزنم باید بفهمم چرا.
مثلاً چی تو این سناریوی نسبتاً غمانگیز و مرگبار هست
که مردم رو هیجانزده میکنه.
به شهر باستانی اوآخاکا در جنوب اومدم
تا این جشنوارهی بزرگ و نمادین رو تجربه کنم،
Dia de los Muertos،
جایی که پیر و جوون با خوشحالی با مرگ روبرو میشن.
یوجین. - ساموئل.
به اوآخاکا خوش اومدین.
از دیدنتون خوشحالم. - منم همینطور.
اینجا یه شهر کوچیک فوقالعاده قشنگیه. خیلی رنگارنگه.
و کلی تزیینات دارم میبینم.
فکر میکنم برای جشنوارهی روز مردگان باشه.
بله. آره، همهمون داریم آماده میشیم.
دوست دارین ببینین؟ آره. - باشه، بریم یه نگاهی بندازیم.
واموس. - بریم.
ساموئل یه بافنده و کشاورز محلیه.
و قبول کرده که جزئیات این جشنواره رو بهم نشون بده.
روز مردگان زمانیه که خانوادهها دور هم جمع میشن
و دوباره با هم دیدار میکنن.
ما تو خونههامون جمع میشیم
و در مورد خانواده و فامیلهایی که فوت شدن، داستان تعریف میکنیم.
ولی خیلی جشنگونهاس و واقعاً یه رویداد بزرگ و مهمیه.
برای ما مثل کریسمس میمونه.
روز مردگان در واقع یه جشن دو روزهاس
که در تاریخ اول و دوم نوامبر برگزار میشه.
تو اوآخاکا، این تعطیلی ملی با یه رژهی بزرگ شروع میشه.
روز بعد، خانوادهها از ارواح عزیزان از دست رفتهشون استقبال میکنن.
و روز بعدش، باهاشون خداحافظی گرمی میکنن.
قراره جایی رو بهت نشون بدم که چایناس اوآخاکنیها زندگی میکنن.
چایناس اوآخاکنیها؟ - بله.
ولی اول، وقتشه برای جشن آماده بشیم...
به سبک اوآخاکا.
اولا! - اولا! اولا، یوجین!
به خونهی چاینا اوآخاکنیها خوش اومدین.
خوش اومدین. لطفاً به جمعمون اضافه شید.
ترسناک بود.
اوه، خدای من. این واقعاً یه چیزیه.
این خیلی بزرگه.
دارم هیجانزده میشم.
تو حیاط، یه گروه از اجراکنندهها که به "لاس چایناس اوآخاکنیها" معروفن،
دارن برای رژهی امشب آماده میشن.
ما رقصندهایم و مثل نماد شهر هستیم.
چهرهی شهر. - چهرهی شهر؟
اونا همیشه جلوی رژهها حرکت میکنن. - آره.
پس شما مثل گروه محبوب هستین.
درسته؟ و... - بله، همینطوره.
آره. آره، ما هستیم. - درسته. چهرهی اوآخاکا.
و آرایش شما چی،
که خیلی زیبا و پرجزئیاته... - ممنون.
...اما این نشانه چیه؟
بازتاب پیوند بین زندگی و مرگه.
چرا؟ چون نمیخوایم بترسیم
از مرگِ... اونایی که تنهامون میذارن.
ما غمگین نیستیم. ازش نمیترسیم.
هر سال، اونا شادمانه خودشون رو تبدیل میکنن
به یه دسته اسکلت شیک.
و از من خواستن که کمک کنم.
نمیدونم چرا، ولی فکر کردن من یه چیزایی از قیافه مُردهها میدونم.
واقعاً متاسفم.
باشه، میخوام یه کاری کنم. - نگران نباش.
قلبم داره تند میزنه. - تو میتونی انجامش بدی.
این بدترین درسم بود.
اوه، خدای من. - هنر.
قصد ندارم نگرانت کنم.
نه. درسته. - برای این حرفا یکم دیره.
آره، باشه، یه خط میکشم.
خط قرمز. باشه. - خب، آروم و با دقت، یوجین.
این از این. - آره!
باشه. نقطه. - نقطههای کوچیک بکش.
اوهوم. - قشنگه.
چرا نقطههای من اینجوری نمیشه؟
اینا نقطههای قشنگین.
عالیه.
واقعاً دلم برای اون زن بیچاره سوخت.
یک طرف صورتش که خیلی زیبا انجام شده بود،
و بعد من شروع کردم به کار کردن روی طرف خودم،
و یه جورایی داشتم همهچی رو گند میزدم،
میدونی، به سمت اوج.
اوه، خدای من. نگران نباش. - نظرت چیه؟
من عاشق... اینو دوست دارم. - عاشقشی؟
چه دروغگویی. - زیباترین اسکلت.
با وجود بیمهارتیام،
به نظر میرسید فکر میکنن کارمو خوب انجام دادم.
تو یکی از مایی.
که عالیه چون ترجیح میدم کسی دنبال روحم نباشه.
اینو دوست دارم.
زندهباد، اوآخاکا!
زندهباد!
ممنون. و من تو رژه تماشا میکنم.
خداحافظ! - بریم اون جای دنجی که میشناسم رو پیدا کنیم.
درست کنار زوکالو.
بعدش میتونیم "زندهباد اوآخاکا!" رو تمرین کنیم.
زندهباد، اوآخاکا!
اوآخاکا شهر فوقالعادهایه.
آره، خیلی پر جنب و جوشه.
خیلی زندهست. - خیلی قشنگه.
این جشنواره ریشه در سنتهای باستانی آزتک داره،
و باوری که مرگ فقط بخشی طبیعی از زندگیه.
چیزی برای جشن گرفتن، نه ترسیدن.
Día de los Muertos یک
جشن بومی بود؟ - بله. دقیقاً.
در اصل؟ بله. - در اصل، بله.
و حالا، میدونید... ترکیبی از باورهای پیشا-اسپانیایی
و دین کاتولیک، یعنی مسیحیت، هست.
و واقعاً اونقدر در هم تنیده شده
که دیگه نمیتونی از هم جداشون کنی. - درسته.
خب، این واقعاً شگفتانگیزه.
این تماشاییه.
آره. باشه، عجله کنیم.
دارن آماده میشن.
واموس. بریم اونجا و بعد سمت چپ.
قراره شلوغ بشه.
همینطور که شب بر فراز شهر میافته،
مراسم با شور و هیجان شروع میشه.
اینا همه "چیناس" هستن؟ - بله.
آره، اینا بخشی از کل هیئت هستن.
همینان.
به خاطر همین بهم شال رو دادن؟ - بله. بله.
بریم "زندهباد اوآخاکا" بگیم.
زندهباد اوآخاکا!
زندهباد!
اونا برای این مناسبت مشکی پوشیدن
چون این هم یک جور مراسم خاکسپاریه.
میدونی، ما داریم به مردگان ادای احترام میکنیم.
و فقط قراره اونو در آغوش بگیریم و باهاش برقصیم.
دوست داری برقصی؟
اون میخواد باهات برقصه.
آره!
خیلی باحاله، مگه نه؟
مثل ماردی گراسه ولی با روح و حس.
دیوونهکنندهست.
نمیشه آدم تو این جو غرق نشه
چون این شور و هیجان یا این جشن از یه جای واقعی میاد.
از طرف آدمهای فوقالعاده.
این رژه با نام "کمپارسا" شناخته میشه.
و برای دو ساعت تمام ادامه پیدا میکنه.
اینجا یه ارابه بزرگ و قشنگ داره میاد.
آره. سعی نکن بری روش. - اوه، نه.
ماردی گراس نیست.
فضای جشن و پایکوبی درباره مرگه.
و حدس میزنم اگه، میدونی، بهش فکر کنی،
روش بدی برای مردن نیست.
زندهباد اوآخاکا!
و من از چیزی که اینجا میبینم هیجانزدهام.
شخصاً، راستش رو بگم، نمیدونم که آیا این جنبه جشنگونه
مرگ، میدونی، راه درستیه یا نه.
اما برای این آدما، قطعاً جواب میده.
ببین، هزاران ساله که اینجوریه.
No comments yet. Be the first to leave one.