De eerste 200 regels.
نه، وایسا. دستمالسفرهها رو اشتباهی آوردن اینجا
به یه دلیل مسخرهای، خب؟
پس تا ۲۰ دقیقهی دیگه دم در باش، با ماشین میام رد میشم برت میدارم، باشه؟
تورو خدا بذار کلیدامو بردارم
روی اپنه
آخ ببخشید، نمیخواستم بترسونمت
طوری نیست، فقط یه کم کلافهام
باید یه سری به کریس بزنم و بعدش برم خرید
بعدشم باید برم دنبال وایات و زودتر بیارمش
و واسه مهمونی ولنتاین شیرینی درست کنم
بعدشم باید اینا رو ببرم P3
که البته همهی اینا پیشِ چیزی که تو داری میکشی هیچه
نه بابا، میدونی که، زندگی میگذره
فقط خوشحالم که کریستی برگشته، فکر کنم
ولی...؟ ولی اون حتی هیچی نگفته
یعنی بهش گفتم میخوام به مامان و بابا زنگ بزنم
و اون حتی بیشتر رفت تو لک
خب، میدونی که فقط دو سه روز گذشته
آره، ولی اگه هیچوقت نتونم باهاش حرف بزنم چی؟
میتونی. یعنی فقط باید حوصله داشته باشی
اون یه چیزی رو از سر گذرونده که هیچکدوممون حتی نمیتونیم تصورش رو بکنیم
واسه همین، تنها کاری که از دستت برمیآد اینه که کنارش باشی
و اگه هر چیزی لازم داشتی
ما با یه زنگ یا یه جابهجایی پیشتیم، باشه؟
تق تق، اجازه هست؟
هی، برات صبحونه آوردم
کریستی؟
کریستی؟
کریستی؟
کریستی، نترس، الان دیگه جات امنه
حالت خوب میشه
دارن میان
خب، حدس میزدیم که دیر یا زود میان دنبال کریستی
آره، ولی کاش دیرتر میاومدن نه به این زودی
باید به این دختر فرصت بدیم تا حالش جا بیاد
کاش میدونستیم این "اونا" کی هستن و اصلاً واسه چی دارن میان
و چرا میخوان پسش بگیرن
خب مهم نیست، چون قرار نیست پسش بگیرن
واسه همین اینجاییم عزیزم. حالش چطوره؟
خیلی ترسیده
خب، چیزی نگفته؟ مثلاً اینکه این دیوها کی هستن
یا کی میان...؟
نه، هیچی نگفته
خب، پس باید سعی کنیم یه
یه جور نقشهی راه بکشیم، نه؟
آخه ما هیچی نمیدونیم. نمیدونیم اصلاً واسه چی نگهش داشته بودن
واسه همینه که باید بفهمیم چی میدونه، باید به حرف بیاریمش
فکر کنم الان براش خیلی زوده، کشش نداره
ببین، ۱۵ سال زندانیش کرده بودن
حتماً یه چیزی میدونه، حداقل باید بتونه شناساییشون کنه
اصلاً دلم نمیخواد الان بهش فشار بیارم
آخه عزیزم اون همین الانشم تحت فشاره
چون میدونه که دارن میان سراغش
فکر میکنی باهاش در تماسن؟
خب، شاید
از اون طرفم شاید یه جور حس تلهپاتی داره
راستش منطقیه که اونم قدرت داشته باشه، مگه نه؟
شاید اصلاً دلیل اینکه از اول میخواستنش همین بوده
و واسه همینه که میخوان پسش بگیرن. باید باهاش حرف بزنی
فکر نکنم هنوز آمادگیشو داشته باشه
ببین، اگه تو باهاش حرف بزنی، قبول میکنه
اون خواهرته. هیچ پیوندی قویتر از این نیست، بهمون اعتماد کن
باشه، تلاشمو میکنم
خب، من میرم سریع یه معجون ردیف کنم
تو هم برو سر کتاب و لیست همهی دیوهای تلهپاتیک رو دربیار، باشه؟
اوه، چه عجلهای داری
آره دیگه، یه خونهی جدید گرفتم که باید برم توش صفا کنم
چراغ
ببخشید، ولی انگار متوجه ورود پرجلال و جبروت من نشدید
نترسید خانمها، من از آدمخوبهام
راستش، بهترینشون
اوه، بله، همون عمارت معروف که نسلدرنسل هالیولها
توش جادوگر شدن و شکوفا شدن
تو کی هستی و چی میخوای؟
البته. خانمها، من سایمون تادئوس رجینالد مارکس هستم
و اومدم که پیج متیوز رو به زنی بگیرم
دو روزه داریم با این ور میریم
اگه میخوای عذابت تموم شه، بهم بگو کی جادوگر رو برد
نمیدونم
به خدا قسم! بیخیال، تو هم باهاشون بودی
اگه نبودی چرا پستتو ول کردی؟
بهت گفتم، صدام کردن برم یه جا دیگه
تورو خدا، باید باورم کنی
فکر میکنی اونا باورت میکنن؟
اونایی که با یه اشاره میتونن کل قبیلهمون رو از بین ببرن
اونا ما رو انتخاب کردن که کشیکشو بدیم. که داغونش کنیم، و در عوض
ما هم توی اون قدرت مطلق سهیم میشدیم که کلیدش دستِ اینه
اگه پسش نگیریم، کار همهمون تمومه
من از تکتک اسکترها بازجویی کردم
هیچکی صداش نکرده بود بره
آخرین فرصتت. واسه کی کار میکنی؟
شاید خودشم ندونه
شاید گولش زدن، احتمالاً با تلهپاتی
این جادوگر قبلاً هم به صداهای غیبی جواب داده
خودمان دیدیم
اگه اینطوره
اون مایه دردسره
نفوذپذیر شده
وسایل جادوگر رو جمع کنین. یه راه دیگه واسه پیدا کردنش پیدا میکنیم
نمیتونیم از جادوی سیاه استفاده کنیم. ممکنه بفهمن
میفهمن یه جای کار میلنگه، نمیتونیم ریسک کنیم
مجبوریم ریسک کنیم
اگه میخوایم زنده بمونیم، باید بفهمیم کی جادوگر رو دزدیده
من همهچیز رو دربارهی افسونشدگان میدونم
من... من با داستانهای دودمان جادوگری وارن بزرگ شدم
مامانبزرگ و اونهمه معشوقههاش
و البته رابطهی مخفیانهی پاتریشیا با راهنمای روشناییش
ای بابا، شما چقدر جماعتِ پرشوری هستید
مگه روزنامه زرد جادویی چیزی هست که من خبر ندارم؟
واو، یعنی خانوادههای ما تو زمان محاکمه جادوگرای سالِم با هم همکار بودن؟
خیلی باحاله
خب، میدونی، دارم میگم که حرفاش با عقل جور درمیآد
خب، میدونی دیگه، من از نوادههای مارکسِ بزرگ هستم
که یه اصالت جادوگری خیلی قوی و نجیبه
راستشو بخوای یه کم تعجب میکنم
که نمیدونی من کیام، ولی
ای جان، چقدر جذابی تو
اوه، چه مهربون. تو...؟
ولی تو دورگهی روشناییبخش نیستی، که این واسه جفتِ آیندهی من واجبه
پس شرمنده که ناامیدت میکنم
ولی تو، اون یکی، هستی. الان گفتی "جفتِ آینده"؟
نه، نه. اون... یهو از دهنم پرید، ببخشید
خب، گوش کن ببین چی میگم
ما واقعاً خیلی خیلی سرمون شلوغه، پس خیلی خوب میشه
اگه همین الان غیب شی و بری پی کارت
اینم نشنیده میگیرم، ولی پیج، من بدون تو نمیرم
هر چی باشه، تقدیر ما اینه که با هم ازدواج کنیم
خب، کی اینو گفته؟
خب، فقط ۴۰ تا از کلهگندهترین پیشگوها
و طالعبینها از کلِ دنیا
به اضافهی یکی دو تا رمال، پس
اگه بهش فکر کنی پیج، میبینی که کاملاً منطقیه
با یکی کردنِ دو تا نسلِ جادوگریمون
ما میشیم خفنترین زوجِ جادوگری
خب، ما قرار نیست نسلمون رو
یا کلاً هیچچیز دیگهای رو با هم یکی کنیم، افتاد؟
آخه چرا؟ چون نمیخوام
تازه، من دوستپسر دارم
دوستپسر؟ که اینطور
حالا کی هست؟ جادوگره؟ راهنمای روشنایییه؟
اسمش هنریه و مأمور ناظرِ زندانیاست
شغلش اینه و یه آدمِ عادیه
اوه، یه فناناپذیر! چه جالب
نه بابا، فناناپذیر نه؛ فانی، یعنی اصلاً جادو بلد نیست
با کمال احترام، این اصلاً با عقلِ من جور درنمیآد
اینکه وقتی داری با شیاطین میجنگی یه آدمِ عادی کنارت باشه، خب
بیا رک باشیم، این بیمسئولیتیه
خب، دیگه بهتره رفع زحمت کنی
مگه اینکه بخوای بمونی و تو کشتنِ دیوها کمکمون کنی
البته که میمونم، بانو
داشتنِ یه جادوگرِ قوی مثل من خودش یه نعمته
بگو ببینم، این هری تو جنگِ جادویی چیکارهست؟
هنری! اون تو هر چی که بخواد کارش درسته
راستشو بخوای
یه کم تعجب میکنم که تحویلم نمیگیری
آخه منو ببین! یعنی تصور کن اگه بشه
چه شیاطینی رو که نمیتونیم دوتایی با هم نابود کنیم
ما نه الان با همیم، نه هیچوقت با هم میشیم
خب، انگار خوب پیش نرفت
پایپر
کمکی از دستم برمیآد؟
خریدها
خل شدی؟ اگه کسی میدید چی؟
خب، اگه کسی تو رو موقع خرید میدید چی؟
یه جادوگر با مقام و منزلتِ تو؟ نه اصلاً
بالاخره، واسه این کارا آدم هست
تو کی هستی؟ من سایمون تادئوس هستم
رجینالد مارکس
از نسلِ جادوگرای مارکس؟
یه نسلِ خیلی اصیل و... بیخیال
بگذریم. اول از همه، اومدم حرف دلمو بزنم
عالی شد. ولی من وقت ندارم، باید برم دنبال پسرم
باز هم که با جادو
پایپر، اومدم به تو رو بندازم، چون تو از همه منطقیتری
حالا گوش کن ببین چی میگم: سرنوشتِ من اینه که با پیج ازدواج کنم
ای بابا، تورو خدا بس کن
تا از کلهگندهترین پیشگوها و طالعبینها ۴۰
از کلِ دنیا اینو پیشبینی کردن
تازه یکی دو تا رمال هم گفتن
خوش باشی با این حرفا
به قولِ خواهرت
همین الان ممکنه یه دیو حمله کنه
و میخوام بدونی که من توی کشتنِ دیوها حرف ندارم
خب، دستت درد نکنه ولی ما خودمون از پسِ دیوهامون برمیآیم
میبینی که آخرش قسمتِ منه که با پیج باشم
ای وای
ای وای، ای وای
خیلی ببخشید، اصلاً جلو پامو نمیدیدم. طوری نیست، نگران نباش
گرگ؟ پایپر؟
سلام
وای خدای من
ببین کریستی، الان دیگه جات امنه
قول میدم مواظبت باشم
ولی واسه این کار باید کمکم کنی
میدونی کیا دارن میان؟
صداشونو میشنوی؟ انگار که دارن حرف میزنن؟
آره؟ خوبه، خیلی خوبه
چی میگن؟ چی میخوان؟
اشکالی نداره
میتونیم بعداً دربارش حرف بزنیم
No comments yet. Be the first to leave one.