De eerste 200 regels.
بیخیال، من پای حرفم هستم. سهشنبه روزِ حقوقه
ها
اونو دیدی، گریز؟
درست زدمش وسط خال
نزدیک بود بزنمش
ویسکی
غریبههای زیادی از اینجا رد نمیشن
مخصوصاً خوشگلهایی مثل تو
اوه، کسی بهت گفته عجب تیکهای هستی؟
دختر، گوشات سنگینه یا چی؟
شنیدم. برو پی کارت
بزرگترین و آخرین اشتباه عمرت رو کردی
آخ
تام، هیچکس از آدمِ از پشت خنجرزن خوشش نمیاد
بزن بیرون، همین حالا
بابت رفتارِ آدمهام عذر میخوام
یه کم بدقلق و خشن هستن
ولی خب، این شهر هم دستکمی از اونا نداره
شاید بدت نیاد با هم یه نوشیدنی بزنیم؟
از اون خوباش برات میریزم
اون پایین، عجب حرکاتی زدی
تا حالا ندیده بودم کسی اونطوری بجنگه
تو یه اعجوبهای
صورتت چهجوری این شکلی شد؟
با اعتماد کردن به آدمهای اشتباه
این قصهایه به قدمتِ خودِ زمان
طلا پیدا میشه و همه خوشحال میشن
و بعد طمع چهرهی زشتش رو نشون میده
و همهچیز رو نابود میکنه
اون مردمِ مثلاً شریفِ شهر
بانک رو تصرف کردن
بانکی که زمینهاشون رو مصادره کرده بود
اونم به خاطر دیرکردِ بهره
که مطمئنم کاملاً قانونی انجامش دادی
حالا، قاضیهای من
همهشون گفتن حق با ماست
ولی اونا طلا رو پس دزدیدن
همونهایی که باهاش سهمشون رو خریده بودن
و این وضعیت قابل تحمل نیست
ما یه جامعهی متمدن هستیم
یه سرزمینِ قانونمند
اگه این جماعت کار خودشون رو پیش ببرن، اونوقت چی ازمون باقی میمونه؟
حدس میزنم خودت میخوای بهم بگی
اینجا یه فرصت برات فراهمه
بهم کمک کن برای قانون و نظم بجنگم
بهم کمک کن
هیا
هیا
وُه
ما دنبال دردسر نیستیم
داریم میریم به ایستگاه تا یه زندگی جدید رو شروع کنیم
هان؟
بابا
نه
مامان
تمومش کن
به اون زنِ لعنتی شلیک کن
بکُشش
دروازه رو باز کنید
آخ
آخ
جفتشون رو کشتن
میدونم سخته. حالا باید شجاع باشی
بهشون گفتم باید شبونه جیم بزنن
ولی نمیخواستن همون مالِ اندکی که داشتن رو ول کنن برن
حالا دیگه همون رو هم ندارن
بت لش، تو یه احمقِ تمامعیاری
چرا داری با آدمهای هِکس درمیافتی؟
چون گاهی وقتها ایجاد دردسر لازمه، کلانتر
به تو چه؟
تو نه دامداری، نه کشاورزی و نه دنبال طلا
این جنگ اصلاً به تو ربطی نداره
و تو چرا خودت رو قاطیِ این ماجرا میکنی؟
نمیکنم. فقط دارم رد میشم
اگه کمی آذوقه بهم بدید ممنون میشم
به نظرت ما چیزی اضافه داریم؟
حداقل قبل از اینکه بری، اسمت رو بگو
دوباره دارن میان
برای همهی شما آدمهای لجباز یه کادو دارم
امیدوارم بفرستتتون به جهنم
چرخها رو بزن
هیا
اوه خدای من
اون یه فرشتهست
واسه همینه که چیزیش نشد
اومده همهمون رو نجات بده
حالت خوبه؟ خوبی؟
چطور له و لورده نشدی؟
یه کم فکر کردم
و شاید راحتتر باشه
که همهتون رو بکشم
گلوله بخور
تو دیگه چه موجودی هستی؟
خب، حسابی لگد زدی به لونهی زنبور
حالا هِکس همهمون رو میکشه
اون در هر صورت میخواست این کار رو بکنه
اون نجاتمون داد
نجاتمون داد؟
ما اینجا داریم از گشنگی و تشنگی تلف میشیم
موقع اومدن از کنار یه انبار رد شدم
آذوقهی زیادی اونجا بود
ایدهی عالیایه
برو از جنابِ هِکس بپرس
که میتونی یکی دو تا از واگنهاش رو بار بزنی یا نه
اونم بعد از اینکه ترکوندیاش
فکر بدی نیست
منظورم آذوقهست
ولی یه چیزی برای پرت کردن حواسشون لازم داریم
گاهی وقتها میتونم حسابی حواسپرتکن باشم
اشتباهم این بود که رحم نشان دادم
نیمبند عمل کردم
دیگه تموم شد
چیزی میخوای بگی؟
خب قربان
اون بیرون، اوضاع حسابی شیر تو شیر بود
اوه، واقعاً همینطور بود
و شما پسرها فکر میکنید
که میتونی بهتر از من تصمیم بگیرید؟
درست حدس زدی
تا حالا در مورد این ساعت بهت گفته بودم؟
پدربزرگِ پدربزرگم کلِ جنگِ انقلاب همراهش بود
۱۸۱۲ پدربزرگم، توی جنگ
بابام توی جنگ آمریکا و مکزیک داشتاش
و منم توی جنگهای داخلی با خودم داشتماش
مجبور شدم یه سال از دستِ نگهبانهای یانکی مخفیاش کنم
اونم بعد از اینکه توی شیلو اسیر شدم
سخت بود
ولی هنوز دقیق کار میکنه
ما هیچ اهمیتی به ساعتِ پدربزرگت نمیدیم
اوه
ولی واقعاً باید اهمیت بدی
میبینی
خانوادهی من همیشه اختلافاتشون رو با این ساعت حل میکردن
حالا، وقتی زنگش قطع شد
حرکتت رو بزن
خیلی وقت بود میخواستم تعمیرش کنم
من بار میزنم. پنج دقیقه وقت میخوام
در عجب بودم که کی پیدات میشه
همدست شدن با یه مشت دزد
اصلاً با مرامت جور در نمیاد، مگه نه؟
و حالا که به اشتباهت پی بردی، اینجایی
به نظر میرسه
شاید بتونیم با هم معامله کنیم
اما البته، باید متقاعدم کنی
و من به هر دو جور متقاعد شدن نیاز دارم
فکر کردی میتونی از پسِ من بر بیای؟
توی سوییتواتر قطار رو میدزدیم
و نیترو رو بار میزنیم
کنارِ سنگرها منفجرش میکنیم
همهی اونهایی که داخلن رو دود میکنه میفرسته هوا
همین الآنهاست که برسن
هیا
باید بگم
خیلی خوبه که آدم تو رو دور و برش داشته باشه
بهم اعتماد داری؟
شک نکن که دارم
همه رو از سنگر بیار بیرون
میخوام برای همیشه به این قائله خاتمه بدم
هیا
آخ
عجله کن، بیا از اینجا بزنیم بیرون
دیوونه شدی؟
اگه بری بیرون، باعث میشی به این بچهها شلیک کنن
کلانتر، باید بریم
اون فرشته داره برمیگرده، اونم خیلی عصبانی
من درخواست حقِ سختیِ کار دارم
نگاه کن
حالا که دیگه، اه، چیزی برای جنگیدن باقی نمونده
میتونی بمونی
پیش ما
تا من نگم، هیچچیزی تموم نمیشه
آه
اگه بودی، میموندی؟
به خونهی من خوش اومدی
به شامبالا خوش اومدی
خیلی زشتی، مگه نه؟
و زندانیها؟
به معدنها
بازوهای شمشیرزنشون رو به کار میگیریم تا کلنگ بزنن
تا زمانی که مزدورِ بعدی از راه برسه
وقتی شانسش رو داشتیم، باید دیموس رو میکشتیم
خشمت رو درک میکنم، دوست من
ولی نمیتونیم گذشته رو تغییر بدیم
فقط میتونیم مطمئن بشیم که همون اشتباهات در آینده تکرار نشه
اونهایی که توانایی دارن رو جمع کن
ما ضدحمله میزنیم و دیموس رو برای همیشه تموم میکنیم
چیز خندهداری هست، برده؟
مزدور
این دو تا با هم فرق دارن
نه از جایی که من ایستادم
اگه با یه لشکر بری سراغ جادوگر
ملکهت بهتره بره دنبال یه پادشاه دیگه بگرده
قبل از اینکه چشمت به جمالش بیفته، کشته میشی
و بذار حدس بزنم، لابد در ازای آزادیت
ما رو تا اتاق تخت پادشاهیاش راهنمایی میکنی؟
نه
در ازای آزادیام و یه کپه طلا
اینها رو بهم بدی، نقشه رسیدن به قلعهش رو برات میکشم
مزدورم، یادت که هست؟
امکان نداره داری به این پیشنهاد فکر میکنی
No comments yet. Be the first to leave one.