Pierwsze 200 wierszy.
ایزدبانوی مرگ، دوباره برمیخیزه.
به فرمان تو پر و بال میگیره.
آکیلیا مایهی افتخار این خاندان کیری میشه...
توی این پریموسِ لامصب!
میتونه بجنگه؟
تا آخر ماه آره.
بهجز آکیلیا، کی از بقیه سرتره؟
فقط یک نفر هست.
سزار داره طوری پومپه رو بازی میده...
که با خودش و کراسوس همسو بشه.
اگه با هم متحد بشن،
جمهوری و هر چی توشه، به بدترین شکل ممکن به فنا میره.
ازم خواستن که به ازدواج با پومپه فکر کنم.
اون فقط واسه رسیدن به قدرت و جایگاهه که تن به ازدواج میده.
- کدوم مردیه که نده؟ - اونی که روبروت ایستاده.
ایزدبانوی من.
میبینم که چطوری بهت چشم دوخته.
و تو هم به اون.
اونوقت میخوای همین دلخوشی رو از من دریغ کنی،
درحالیکه خودت دنبالش پیش اون فاحشهتی؟
و دیگه به من نگو پسر.
تو متعلق به گذشتهای.
من آیندهی خودم رو میسازم.
« اســپــارتــاکــوس: خــانــدان آشــور »
آنهایی که میمانند
اگه بذاریم همچین اتفاقی بیفته،
خسارت جبرانناپذیری میخوریم.
گابینیوس هیچوقت دخترِ لامصبشو
به پومپه پیشنهاد نمیداد،
اگه تو توی وصلتِ پیشنهادی با
کوئینتوس ترموس دخالت نکرده بودی.
قرار شده ویریدیا با پومپه ازدواج کنه؟
برید بیرون. هر دوتاتون.
برید!
تو هر چی کراسوس و شوهرِ بزرگوارم
براش زحمت کشیده بودن رو به باد دادی.
باید یه راهی برای متوقف کردن این قضایا باشه.
ازدواج با پومپه اینطوری به همت ریخته،
یا فکرِ اینکه ویریدیا بره توی آغوش یکی دیگه؟
داری از اصل موضوع پرت میشی.
همونطور که تو از عقل و منطق پرت شدی،
چون چشمت دنبال کسیه که اصلاً در حد و اندازهی تو نیست.
خواستههای من واقعیت رو عوض نمیکنه.
اگه پومپه اجازه پیدا کنه با ویریدیا ازدواج کنه،
تا ابد با گابینیوس همپیمان میشه،
توی مجلسِ سنا نفوذ پیدا میکنه،
و اونا رو طبق میل خودش میچرخونه،
بر علیه کراسوس و اون شوهرِ بزرگوارِ کیریت.
من یه نامه برای سزار میفرستم و شکستت رو بهش خبر میدم.
پیشنهاد میکنم تو هم همینقدر زحمت بکشی و به کراسوس خبر بدی.
قبل از اینکه با اون سکایی روبرو بشه،
بگو مگوی تندی با هم داشتیم.
حرفامون اصلاً قشنگ نبود.
هیچ پدر و پسری نیستن که از این حرفا بینشون پیش نیومده باشه.
کاش به جای اون،
من توی میدون از پا دراومده بودم.
اون هیچوقت همچین آرزویی برات نداشت.
حرفایی که از روی خشم زده میشه، هرگز نمیتونه عشقش به تو رو از بین ببره.
باهاش چیکار کنیم؟
بدنش رو میشوریم و توی کفن میپیچیم،
بعدش میبریمش برای مراسمِ تدفین و آتیش زدن.
میخوام با دستای خودم غسلش بدم.
همینطور میشه که میخوای.
مربی؟
چطوری میشه با این غم کنار اومد؟
با چسبیدن به اونایی که برات باقی موندن.
- کی جون لعنتیِ اونو گرفت؟ - یه سکایی.
اون زن اصلاً اسمی نداره.
سلادوس به دست یه زن کشته شد؟
حتی مطمئن نیستم بشه اسم اون موجود رو زن گذاشت.
اگه اون درگیری برام پیش نیومده بود و دستم آسیب نمیدید،
الان اون زنیکه توی اوندنیا داشت میپوسید!
نتیجه اصلاً معلوم نبود چی بشه.
اون زنِ سکایی یه هیبتی داشت که تا حالا به چشم ندیده بودم.
سلیطه اگه غول هم باشه،
من باز هم انتقامم رو میگیرم
تا تقاصِ چیزی که ازم گرفت رو پس بده.
از تو؟
اون پسر پدرش رو از دست داده.
و من هم تنها مردی رو توی این خاندان کیری که میتونستم بهش بگم رفیق.
روزهای پیش رو رو با هدفِ ساختنِ رفقای بیشتر، آروم کن.
باید ببینمش.
تارکون داره پدرش رو برای مراسمِ تدفین آماده میکنه.
یعنی حتی حق ندارم برای آخرین بار باهاش خداحافظی کنم؟
همون آخرین حرفایی که با هم زدین باید برات کافی باشه.
ما داشتیم دربارهی پسرش حرف میزدیم،
و اون شکافی که به خاطر من بینشون ایجاد شده بود.
اختلاف نظر بهندرت فقط توی قلبِ یه نفر باقی میمونه.
رفتم که قضیه رو حل کنم، به خاطرِ سلادوس...
ولی شکست خوردم.
تارکون هنوز زندهست.
به یادِ پدرش احترام بذار،
و کینههای گذشته رو دور بریز.
تارکون، من پدرتم،
و تو پسرِ منی.
میخوام ببینم که
از همه سرتر میشی.
یه بار دیگه،
سوزشِ تلخِ از دست دادن رو حس میکنیم.
آغوشِ گرمی که برامون عزیز بود،
خیلی زود ازمون گرفته شد.
اما بیاید از این موجِ غم و اندوه بگذریم
و چشم بدوزیم به روزهای آینده،
هرچقدر هم که تاریک...
و...
...نامعلوم
به نظر بیان.
آکیلیا!
سلیطهی وحشی.
غیب شو.
دستت دیگه اذیتت نمیکنه؟
دردش هست، ولی دوباره انگیزه پیدا کردم.
گذرِ زمان حتی عمیقترین زخمها رو هم خوب میکنه.
نه همهی زخمها رو.
پومپه میاد به کاپوآ؟
آره، برای دیدن گابینیوس،
تا بیشتر دربارهی وصلت با ویریدیا حرف بزنن.
سزار چی؟
- اونم همراه کنسول هست؟ - آره، هست.
و میخواد با تو هم گپی بزنه.
تا حالا همچین زیباییِ خیرهکنندهای دیدی؟
من که همچین حسی نسبت به خودم ندارم.
هیچ زنی واقعاً خودش رو اونطوری که بقیه میبینن، نمیبینه.
اما...
توی چشمای یه مادرِ دلسوز به خودت نگاه کن،
تا بفهمی
که واقعاً همینطوره.
تنهامون بذار.
این متعلق به مادربزرگت بود.
کاش زنده بود و میدید که به کجا رسیدی.
از اون برام بگو.
- پومپه؟ - هوم.
تو...
مثل همهی رومیها،
خوب از پیروزیهای جنگی
و افتخاراتی که نصیبش شده باخبری.
آدمای افسانهای، همصحبتهای سردی هستن.
میخوام از خودِ اون مرد بدونم.
لبخند و رفتارش آدم رو مجذوب میکنه،
ولی اغلب،
بعضی وقتا،
دوردست و...
سرده.
مثل همهی مردا که بسته به زمان و حالوهواشون تغییر میکنن.
پدرم که اینطوری نیست.
تصوری که تو از پدرت داری
از دریچهی چشمای یه بچهی عزیزه.
نگاهِ بدونِ پردهی یه زن،
تمومِ ابعادِ...
یه رابطهی پیچیده رو میبینه.
حرفات دیگه اون شور و اشتیاقِ اول رو
برای ازدواج با پومپه نداره.
فقط دارم واقعیت رو بهت گوشزد میکنم.
فکرِ عشق و عاشقی رو بذار کنار و ذهنت رو بچسبون به سود
و امنیتی که این وصلت برات میاره.
امنیت؟
مگه چه خطری تهدیدمون میکنه که به این چیزا نیاز باشه؟
همهی مردا یه روز از این دنیا میرن، و وقتی اون روزِ غمانگیز برسه،
و پدرت تسلیمِ این سرنوشتِ تلخ بشه،
باید خیالمون راحت باشه که تو در امانی،
از دستِ اونایی که میخوان تو رو...
به خاکِ سیاه بنشونن.
داری...
دربارهی عمو سرویوس حرف میزنی؟
اون فقط یکی از اون آدماییه
که باید نگرانشون بود.
پس این وصلت
نه فقط به نفعِ جمهوریه،
بلکه مایهی افتخارِ مادر
و دختر هم هست.
این تویی که
باعثِ افتخارِ منی.
دیگه این گپ و گفتِ دوستانه رو تموم کنید و بیاید بریم بیرون.
نمیخوام وقتی پومپه رسید، بیکار بمونه.
من حاضرم.
اون طوفانِ گهی که به پا کردی، داره میرسه.
خیلی وقت بود که از آغوشم دور بودی.
همونطور که من از آغوش تو دور بودم.
کاش شوهرم به دست اسپارتاکوس کشته شده بود
و من عروسِ مدنظرِ تو میشدم.
همچین مردی برای زنی که تجربهش کمه، حیفه.
کنسول.
کاپوآ غرق در حیرته که بالاخره میزبانِ چنین مهمانِ والامقامی شده.
ببخشید که دیر رسیدیم، سناتور.
من و سزار کلی حرف برای گفتن داشتیم.
اوه، لذتی که با تأخیر بیاد، دلچسبتره.
همسرِ عزیزم رو که یادتون هست،
و... دخترم رو.
توی ذهنم حک شده.
آخرین باری که دیدمت، فقط یه بچه بودی.
چقدر شکوفا شدی.
شما لطف دارید.
فقط داره چیزی که واضح هست رو میگه.
دقیقاً همینطوره.
و ایشون همون سوریهایه، گایوس؟
همونی که آدمِ کراسوس توی کاپوآست؟
با تمام ابهتش، خودشه.
در برابر شما زانو میزنم، کنسول.
گایوس داشت برام از داستانهای اون نوبیاییت تعریف میکرد.
دلم میخواد کدورت با ارباب کراسوس رو کنار بذارم