Pierwsze 78 wierszy.
- اگه میدونستم که گفتن تمام حقیقت
درباره مبارزهای که هنوز زخمها و حساسیتهاش تازهست
اصلاً کار راحتی نیست.
اگه میدونستم بحث کردن درباره مبارزه ما با اسرائیل
به ناامیدی بیشتری منجر میشه
و به از بین رفتن روزافزونِ شانسهای صلح.
اگه اینها رو از قبل میدونستم
قطعاً از قاطی شدن تو این پروژه خودداری میکردم.
حالا که شروعش کردم برای نشون دادنِ ماهیتِ
سیاست های اسرائیل راه بهتری پیدا نمیکنم
جز کاری که ارتشش تو سال ۱۹۷۴ با قنیطره کرد
وقتی که اونجا رو کاملاً با خاک یکسان کردن.
این کار رو موقع عقبنشینیشون، بعد از ۷ سال اشغال کردنش انجام دادن.
و برای اینکه تو این صحنه هولناک، سینما رو فراموش نکنیم،
از تمام این ویرانی ها تنها یک ساختمون غیرنظامی جون سالم به در برده،
چند متری مرز یه سالن سینما.
این اتفاق عجیب الهام بخش یه سفر خیالی و ذهنی شد
و به این ترتیب، خاطره اولین مواجهه با این مبارزه رو زنده کرد،
و اینکه چطور درباره اسرائیل شنیدم واسه اولین بار.
تو خونه خالهام بودم، تو یه محله فقیرنشین بیروت.
یه روز بسیار گرم تو اوت بود. سال ۱۹۵۰ بود،
من ۶ سالم بود.
اسرائیل فقط ۲ سالش بود،
وقتی برای اولین بار رفتم خونهاش.
امروز برگشتم تا داستان اون روز رو براش تعریف کنم،
و ازش بپرسم چقدر اون چیزی که
درباره رنجهاش تو اون روزها نوشتم درسته،
توی خاطراتم.
یک بشقاب ساردین
فیلمی از عمر امیرالای
حالا میخوام یه داستان کوتاه براتون تعریف کنم.
- بگید، بفرمایید.
یه داستان که به بچگیهام ربط داره.
خب
- یادمه
باید ۴، ۵ یا ۶ سالم بوده باشه.
دقیق یادم نمیاد چند سالم بود
وقتی برای اولین بار اومدم خونهتون، تو خونه ابوراشد.
آره. مگه نه؟
- درسته.
- یادمه هر وقت با مادرم میاومدیم،
همیشه یه بشقاب ساردین
با یه بوی تند اونجا بود. میدونی، تو تابستون،
اولین بار، از خودم پرسیدم چرا اون بشقاب ساردین
وسط میزه؟
دفعه دوم که اومدم، بازم اون بشقاب ساردین رو دیدم.
دفعه سوم و چهارم
مادرم باهام بود. برگشتم و ازش پرسیدم،
جریان این بشقاب ساردین چیه؟
هر بار میایم، یه بشقاب ساردین هست و فلان.
گفت: «خدا لعنت کنه اسرائیل رو، همش تقصیر اونه.
خالهات و شوهرش تو یافا زندگی خوبی داشتن.
اسرائیل اومد و از خاک و خونهشون بیرونشون کرد.
اونا اومدن اینجا
و شوهر خالهات مجبور شد
تو بندر یا رو دریا کار کنه.
اون این ساردینها رو صید میکرد،
تا خانواده و بچههای خالهات بتونن چیزی بخورن.»
- درسته.
از اون موقع، داستان ساردین
برای من با اسرائیل گره خورده.
هر وقت اسم اسرائیل رو میارم، یا جلوی من حرفش میشه،
بوی اون ساردینها رو حس میکنم.
پس میخوام تایید کنی
که این داستان درسته و من از خودم درنیاوردمش.
- نه، کاملاً درسته.
ما هر روز ماهی میخوردیم،
داستان رو درست تعریف میکنی.
چون این تنها چیزی بود که وارد میکردن، یا گیرمون میومد.
چیزی که تولید میکردن
و غذای خوشمزهای هم هست.
جواب خالهام من رو مات و مبهوت کرد،
یا شایدم ناامیدم کرد.
فکر میکردم داستان من خاطرهاش رو
از رنجهای اولین فرار زنده میکنه،
وقتی که از فلسطین به لبنان آواره شدن.
در بدترین حالت، انتظار داشتم
در تنفر شدید من از بوی ساردین شریک باشه.
No comments yet. Be the first to leave one.