A Plate of Sardines

A Plate of Sardines (Le plat de sardines)

Pobierz napisy Farsi/persian

Informacje o wydaniu

A Plate of Sardines 1997 fa
Komentarz od OldMan505
@Oldman505 معرفی و زیرنویس فارسی فیلم‌های مهجور

Tagi

other
Opublikowano: 2026-08-02
Pobrania: 1
Dla niesłyszących: No

Podgląd napisów Farsi/persian

Pierwsze 78 wierszy.

‫- اگه می‌دونستم که ‫گفتن تمام حقیقت‬

‫درباره مبارزه‌ای که هنوز زخم‌ها ‫و حساسیت‌هاش تازه‌ست‬

‫اصلاً کار راحتی نیست.‬

‫اگه می‌دونستم بحث کردن ‫درباره مبارزه ما با اسرائیل‬

‫به ناامیدی بیشتری منجر می‌شه‬

‫و به از بین رفتن روزافزونِ ‫شانس‌های صلح.‬

‫اگه اینها رو از قبل می‌دونستم‬

‫قطعاً از قاطی شدن ‫تو این پروژه خودداری می‌کردم.‬

‫حالا که شروعش کردم ‫برای نشون دادنِ ماهیتِ

‫سیاست های اسرائیل‬ ‫راه بهتری پیدا نمی‌کنم‬

‫ جز کاری که ارتشش ‫تو سال ۱۹۷۴ با قنیطره کرد‬

‫وقتی که اونجا رو کاملاً با خاک یکسان کردن.‬

‫این کار رو موقع عقب‌نشینی‌شون، ‫بعد از ۷ سال اشغال کردنش انجام دادن.‬

‫و برای اینکه تو این صحنه هولناک، ‫سینما رو فراموش نکنیم،‬

‫از تمام این ویرانی ها تنها یک ساختمون ‬ ‫ غیرنظامی جون سالم به در برده،

‫چند متری مرز‬ ‫یه سالن سینما.‬

‫این اتفاق عجیب الهام بخش ‫یه سفر خیالی و ذهنی شد

‫و به این ترتیب، خاطره اولین مواجهه ‫با این مبارزه رو زنده کرد،‬

‫و اینکه چطور درباره اسرائیل شنیدم‬ ‫واسه اولین بار.‬

‫تو خونه خاله‌ام بودم، ‫تو یه محله فقیرنشین بیروت.‬

‫یه روز بسیار گرم تو اوت بود. ‫سال ۱۹۵۰ بود،‬

‫من ۶ سالم بود.‬

‫اسرائیل فقط ۲ سالش بود،‬

‫وقتی برای اولین بار رفتم خونه‌اش.‬

‫امروز برگشتم تا ‫داستان اون روز رو براش تعریف کنم،‬

‫و ازش بپرسم چقدر اون چیزی که‬

‫درباره رنج‌هاش تو اون روزها نوشتم ‫درسته،‬

‫توی خاطراتم.‬

یک بشقاب ساردین

فیلمی از عمر امیرالای

‫حالا می‌خوام یه داستان کوتاه ‫براتون تعریف کنم.‬

‫- بگید، بفرمایید.‬

‫یه داستان که به بچگی‌هام ‫ربط داره.‬

‫خب

‫- یادمه‬

‫باید ۴، ۵ یا ۶ سالم ‫بوده باشه.‬

‫دقیق یادم نمیاد چند سالم بود‬

‫وقتی برای اولین بار اومدم خونه‌تون، ‫تو خونه ابوراشد.‬

‫آره. ‫مگه نه؟‬

‫- درسته.‬

‫- یادمه هر وقت با مادرم ‫می‌اومدیم،‬

‫همیشه یه بشقاب ساردین‬

‫با یه بوی تند اونجا بود. ‫می‌دونی، تو تابستون،‬

‫اولین بار، از خودم پرسیدم ‫چرا اون بشقاب ساردین‬

‫وسط میزه؟‬

‫دفعه دوم که اومدم، ‫بازم اون بشقاب ساردین رو دیدم.‬

‫دفعه سوم و چهارم‬

‫مادرم باهام بود. ‫برگشتم و ازش پرسیدم،‬

‫جریان این بشقاب ساردین چیه؟‬

‫هر بار میایم، یه بشقاب ساردین هست و فلان.‬

‫گفت: «خدا لعنت کنه اسرائیل رو، ‫همش تقصیر اونه.‬

‫خاله‌ات و شوهرش تو یافا ‫زندگی خوبی داشتن.‬

‫اسرائیل اومد و از خاک و خونه‌شون ‫بیرون‌شون کرد.‬

‫اونا اومدن اینجا‬

‫و شوهر خاله‌ات مجبور شد‬

‫تو بندر یا رو دریا کار کنه.‬

‫اون این ساردین‌ها رو صید می‌کرد،‬

‫تا خانواده و بچه‌های خاله‌ات ‫بتونن چیزی بخورن.»‬

‫- درسته.‬

‫از اون موقع، ‫داستان ساردین‬

‫برای من با اسرائیل گره خورده.‬

‫هر وقت اسم اسرائیل رو میارم، ‫یا جلوی من حرفش می‌شه،‬

‫بوی اون ساردین‌ها رو حس می‌کنم.‬

‫پس می‌خوام تایید کنی‬

‫که این داستان درسته ‫و من از خودم درنیاوردمش.‬

‫- نه، کاملاً درسته.‬

‫ما هر روز ماهی می‌خوردیم،‬

‫داستان رو درست تعریف می‌کنی.‬

‫چون این تنها چیزی بود که ‫وارد می‌کردن، یا گیرمون میومد.‬

‫چیزی که تولید می‌کردن‬

‫و غذای خوشمزه‌ای هم هست.‬

‫جواب خاله‌ام من رو مات و مبهوت کرد،‬

‫یا شایدم ناامیدم کرد.‬

‫فکر می‌کردم داستان من خاطره‌اش رو‬

‫از رنج‌های اولین فرار زنده می‌کنه،‬

‫وقتی که از فلسطین به لبنان ‫آواره شدن.‬

‫در بدترین حالت، انتظار داشتم‬

‫در تنفر شدید من از بوی ساردین ‫شریک باشه.‬

Komentarze

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left