Pierwsze 200 wierszy.
قویتر از همیشه باشید به امید ایرانی آزاد
اسمم نیتن فیلدره و...
با نمرات درخشانی از یکی از بهترین دانشکدههای کانادا...
تو رشته کسب و کار فارغالتحصیل شدم.
الان قصد دارم با دانشم...
به صاحبان کسب و کارهای کوچیک کمک کنم...
تا توی این دنیای رقابتی کم نیارن.
در این برنامه نیتن در خدمته.
شما اگه بخواین اسبابکشی کنین،
احتمالا بخواین با شرکت سیتی آو انجلز تماس بگیرین.
شرکت حمل و نقلیای...
که در مناطق لسآنجلس فعالیت میکنه.
ولی دیوید ساسونیان، مدیر اونجا، اخیرا متوجه شده...
که با بالا رفتن قیمت کارگران...
سخت میتونه توی صنعتش سود کنه.
بدون شک بیشترین هزینه تو حیطه ما صرف کارگران میشه.
ولی بعد از اینکه مدتی کارگران دیوید رو زیر نظر گرفتم،
با خودم گفتم ممکنه راه حل سادهای...
واسه تمام مشکلاتش وجود داشته باشه.
واسه همین سری بهش زدم تا ببینم چه کمکی از دستم بر میاد.
کارگران شما هیکل خوبی دارن.
آره، هیکل بچههامون خوبه.
چون باید کلی اسباب خونه و جعبه بلند کنن.
به نظرم راه خوبی واسه تناسب اندامه.
آره، بچههامون خوب تمرین میکنن.
همیشه مشغول تمرین تناسب اندامن.
ایده من هم همین بود.
ببینید، میانگین عضویت باشگاه تو آمریکا...
سالیانه هفتصد دلاره و صرفا شامل فعالیتهای فیزیکیای میشه...
که خیلی مشابه کاریه...
که کارگران دیوید انجام میدن.
پس اگه بتونیم استدلال قانعکنندهای بیاریم...
که نقل و انتقال جعبه و اسباب منزل...
ورزش بهتری از باشگاه رفتنه...
دیوید میتونه منبع نامحدودی از نیروی کار داشته باشه...
که حتی حاضرن بابتش پول بدن...
تا به فرصت نقل و انتقال وسایل برسن.
نقشه: تغییر شغل اسبابکشی به ورزش تناسب اندام جدید در آمریکا.
آدمها که معمولا پول نمیدن تا واسه یکی...
کار کنن.
فکر میکنم اگه بهشون بگیم...
که هدف از این کار ورزشه و...
این قضیه رو مخفی کنیم...
که میخواین استثمارشون کنیم، حاضرن برات کار کنن.
حداقل نظر من که اطلاعات زیادی...
تو زمینه بازاریابی دارم اینه.
چی بگم؟
گمون نکنم بتونم مردم رو راضی کنم...
تا چنین کاری کنن.
دیوید دیدگاه بدبینانهای داشت،
ولی قبول کرد تا بهم فرصتی بده...
تا عملی بودن ایدهام رو اثبات کنم.
ولی ایجاد جذابیت توی حیطه ورزشی...
چندان کار آسونی نیست.
در این خصوص اطلاعات زیادی نداشتم،
ولی به نظر میرسید هر ورزش محبوبی...
بر اساس الگوی کاریزماتیکی بنا میشد...
که مثال زندهای برای اهمیت و پتانسیل ورزش بوده.
به کاریزمای خودم که شکی ندارم،
از اونجا که این ایده خودم هم بوده،
نتیجه گرفتم بهترین راه اینه که خودم پیشقدم بشم.
ولی بعد از تماشای عکسهای تبلیغاتیای که گرفته بودم،
متوجه شدم هیکل مناسبی...
برای الگوی ورزشی بودن ندارم.
واسه همین تهیهکنندگانم رو به جمعهای باشگاهی فرستادم...
اونها هم یه بدنساز حرفهای پیدا کردن...
که به نظر میاومد تمایل داره سخنگوی ما باشه.
اواخر همون هفته، ازش دعوت کردم تا به دفترم بیاد...
که ببینم برای این شغل میتونه تحت تاثیر قرارم بده یا نه.
درسته سنم بیشتره، ولی خودت نظاره کن.
یه نگاه بهم بنداز.
توان فیزیکیم چند سروگردن از خودت بهتره.
میتونم... یعنی... تیپ و قیافهام به خوبی خودته.
فکر میکنم فرصت خوبی باشه تا بتونم به بقیه چیزی یاد بدم.
تمام جوابهای جک درست بودن،
ولی هیچ چیزی جز اندامش برام مهم نبود.
آره، تو که...
هیکلت که ظاهرا ردیفه.
- لطف داری. - آره.
جک استخدام شد.
از اونجا که سخنگو بودن نقش به شدت حیاتیایه،
قرارداد با مبلغ بالایی جلوش گذاشتم.
اگر در این بازه فوت کردی،
حق استفاده از اسم و ظاهرت با ماست.
باشه. حتما.
- دیانای هم همینطور. - باشه.
هیچ... مشکلی باهاش نداری؟
- نه بابا. ردیفه. - خیلیخب.
کاملا ردیفه.
حالا که جک راضی شده بود،
شروع کردم براش مفهوم ایده جدیدم...
که روش تازهای برای ورزش، به نام «جنبش» بود، توضیح دادم.
ورزشی که لازمهاش نقل و انتقال مداوم...
جعبه و اسباب منزل، از خونهای به خونه دیگه است.
نقشهام این بود تا جک رو...
تبدیل به ذهن پشت این روش ورزش کنم...
به این امید که بتونم بقیه رو مجاب کنم...
که جک این اندام خارقالعاده رو...
صرفا با بلند کردن اسباب منزل برای خودش درست کرده.
قشنگ بازو بگیر.
عالی بود.
برای افزودن به واقعگراییش...
فردی که شبیهش بود رو استخدام کردم...
که نقش جک رو قبل از تمرینهاش بازی کنه.
حالا که جنبش چهره نمادینش رو پیدا کرده،
میخوام زندگینامهای به قلم خود جک منتشر کنم.
واسه اینکه هر چه زودتر این کتاب آماده بشه،
با سایهنویسی تماس گرفتم که خدماتش رو...
تو کرگزلیست تبلیغ کرده بود و به دفترم دعوتش کردم...
تا ببینم به درد این کار میخوره یا نه.
راستش من دنبال کسی میگردم که تا حد زیادی...
از تناسب اندام سر در بیاره.
- خیلیخب. - تو سر در میاری؟
آره.
واقعیتش جهت به کار بردن تمام ظرافت تو کار...
قطعا قبل از اینکه استخدامت کنم،
باید مطمئن بشم نویسنده خوبی هستی.
آره.
پس الان میتونی یه جمله از خودت برام بسازی؟
و برام بیانش کنی؟
اِم...
باشه.
اِم، شمعها سوسو میزدند و روتختیها بیحرکت بودند.
اما تمام انرژی درون اتاق رومن و کنزی را احاطه کرده بود.
کنزی قدمی به جلو برداشت...
و به آرامی دست رومن را لمس کرد.
رومن با احساس لرزهای پاهایش سست شد و به زمین افتاد،
گویی که خنجری در پاشنه آشیل فرو رفته باشد،
اما چیزی جز لمس دست خانمی نبود.
وای.
چه جمله خوبی بود.
متشکرم.
قطعا این کتاب بیشتر در مورد تناسب اندامه...
آره.
ولی...
آستین به نظر فرد مناسبی واسه این پروژه میاومد،
پس تا جایی که میشد اطلاعات لازم رو بهش دادم...
تا در مورد شیوه ورزشمون و بنیانگذارش که جک باشه، بدونه.
وقتی جوان بود چیکار میکرد؟
- یعنی بچه بود؟ - آره.
بعضی از مسائل رو من هم نمیدونم...
تو هم باید از تخیلاتت واسه پر کردنشون استفاده کنی.
- باشه. - آره.
فهمیدم.
وقتی آستین رفت کتابش رو بنویسه،
پوستری طراحی کردم که روی این موضوع تاکید داشت...
که جک این بدن رو...
فقط با جابهجایی اسباب خونه ساخته...
و اینکه هیچوقت پاش رو تو باشگاه نذاشته.
مشکل این بود که در واقعیت...
باشگاه رفتن واسه جک حکم دین و مذهبش رو داشت.
شش الی هفت روز هفته باشگاه میرم.
اگه قرار بود جنبش عمومی بشه،
خطر بزرگی داشت که جک توی باشگاهی دیده بشه،
چون در اون صورت مشخص میشد کلاهبرداریم.
از این جهت محل تمرین خصوصیای براش درست کردم،
تا بتونه در خفا اندامش رو حفظ کنه.
به نظرت اینجا واسه نگه داشتن تناسب اندامت مناسبه؟
اگه کاریه که... مثلا باید حتما انجام بدم...
عه، پس می... میتونم یه کاریش کنم.
خیلیخب، میخوای اینجا ورزش کنی؟ یا...
باشه.
خیلیخب.
پس خوش بگذره.
حالا که مطمئن شدم رازمون امنه،
میتونم با اطمینان ادامه بدم،
ضمنا همهاش به لطف جکه...
که به جنبش وفادار مونده.
چند روز بعد...
آستین با کتاب تکمیلشده پیشم برگشت.
استیو جابز؟
آره.
خودم یکی از دوستان کودکیش بودم.
آها، باشه.
آستین تا حد زیادی از خلاقیتش...
تو داستان جک استفاده کرده بود...
ولی با هدفی که من داشتم، کاملا همسو بود.
با عجله رفتم و چند نسخه از این کتاب رو چاپ کردم...
و به تمام رسانههای کشور فرستادم...
به این امید که نظر کسی رو جلب کنم.
از شانس خوبی که داشتیم،
خیلی زود فرصت رونمایی بزرگمون رو پیدا کردیم.
- برات خبرهای هیجانانگیزی دارم. - میشنوم.
یکی از محبوبترین اخبار صبحگاهی کشور...
میخواد همین فردا صبح به صورت زنده باهات...
در مورد جنبش مصاحبه کنه.
آها. بسیارخب.
وای.
چه حسی داری؟
حس میکنم...
یه لحظه... جریان خون رو تو کل بدنم حس کردم.
چون... واقعا خارقالعاده است.
محض اطلاعت بگم...
- که این کتاب رو بهشون دادم... - خب؟
که توسط سایهنویسی در مورد زندگیت نوشته شده.
بسیارخب.
قطعا نویسندهاش هیچ اطلاعاتی از خود واقعیت نداشته.
درسته.
پس بخشهای زیادیش ساختگیه.
خیلیخب.
No comments yet. Be the first to leave one.