Pierwsze 187 wierszy.
سال 1976
داری گریه می کنی ؟
از دوستم یه نامه بدستم رسیده ....
از بهترین دوستم .
وقتی که پانزده سالم بود ....
سعی کردیم باهمدیگه از مرز چک رد بشیم .
ولی اون دستگیر شد و دوباره به پراگ فرستادنش .
نوشته که تمام سعیش رو کرد .
اون حتّی منو از والدین و اطرافیانم بهتر میشناخت ؛
واقعاً بهترین دوستم بود .
مطمئنّاً براش خیلی سخت بوده که ....
بتونه این نامه رو باوجود قوانین سرسخت سانسوری دولت بدستم برسونه .
" اگر هنوزم شانسی برای دیدار مجدّد وجود داره .... "
" پس به اینجا بیا . "
" پل سیداک .... تابلوی سه قورباغه .... "
دلم میخواد برگردم .... به پراگ ....
مارگوت ....
عزیزم ؟
هـــــم ؟
منو با اسم واقعیم صدا بزن .
حدّاقل امشب اسم واقعیم رو بگو .
میدونی که من " هِلِنکا نُواکُوا " ام .
فقط یه امشب نمیخوام مارگوت لانگِر باشم .
و دنیای انیمه ، تقدیم می کنند aryan_17_bahal
hossein 2
نامه ای عاشقانه از یک هیولا
سهامی که برای شرکت داروئی " ریزر برگر " داشتم رو زمان خوبی فروختم .
مدّتی بعد هم سهام یه شرکت تحقیقاتی بنام " نودِر " رو خریداری کردم .
تجربه ی مالی خوبی بود .
خب .... بعدش هم باید یه جشن درست و حسابی می گرفتم ....
چیزی هم نوشیدی ؟
فقط یه کوچولو بود !
واقعاً که خجالت آوره !
فقط یه کوچولو خوردم !
چندبار باید بگم .... ؟
برای یه معتادِ الکلی ....
یه ذرّه خوردن با مقدار همیشگی هیچ تفاوتی براش نداره .
درثانی تابحال به گروه معتادان الکلی مراجعتی نداشتید و به توصیم عمل نکردید .
حالا ازینا گذشته ....
دکتر .... میشه یه حرف خصوصی بهتون بگم ؟
همراهم زنی هست که میخوام ببینیدش .
بازم یکی دیگه از معشوقه هات ـه ؟
آخه اون زن هم یه معتاد الکلی ـه .
الان بیرون منتظرم ـه ؛
بگم بیاد ببینیدش ؟
بدونِ وقت قبلی غیرممکنه ببینمش .
بهتره یه وقت براش بگیری !
دکتر یه نگاه کوچولو که مشکلی ایجاد نمی کنه ....
الان جایی قرار دارم و باید برم ؛
پس بذارش برای بعد !
بلأخره تونستم که به پراگ سفر کنم .
واقعاً شهر زیبا و بی نظیری ـه .
قصر پراگ ....
کلیسای جامع با اون سبک معماری گوتیک ـی ....
میدان قدیمی جمهوری در تاریکی شب واقعاً خیره کننده بود .
انگار در سرزمین های افسانه ای بسر می بردم .
پل سیداک چی ؟
برای دیدن پل سیداک هم رفتید ؟
البتّه ، درست طبق چیزی که ازم خواسته بودید ؛
حتّی ....
اون تابلوی سه قورباغه رو هم پیدا کردم .
اون زن اونجا بود ؟
نه ....
کسی اونجا زندگی نمی کرد .
در حقیقت ....
حتّی نتونستم یه سرنخ و جواب درست پیدا کنم .
حتّی متوجّه نشدم نینا و دیتر اونجا بودند یا نه ؛
هیچ ردّی هم از تنما پیدا نکردم .
اینو بگیر !
پای خرگوش ـه ، واسه ی خوش شانسی .
وقتی بچّه مون متولّد شد از طرف من بده بهش .
مارگوت .... نه ، هِلِنکا ....
من ....
ازت ممنونم .
سال 1980 ، شهر پراگ
ببخشید ....
دنبال یه خانمی می گردم که از آلمان اومده اینجا و مدّتی ـه که غیبش زده .
شما میشناسیدش .... ؟
اسمش مارگوت لانگره ....
اه .... منظورم هِلِنکا نُواکُواست .
هلنکا ؟!؟
آقای اسکوالد یه چیز دیگه ....
پسرتون کارل یه چیزایی بهم گفت ....
اینطور که متوجّه شدم مدتّی ـه که بموقع چیزی نمی خورید .
شما طی آتش سوزی در کتابخونه ی دانشگاه مونیخ تجربه ی سخت و دردناکی داشتید ؛
و میدونم که این اتّفاق خیلی روتون تأثیر گذاشته .
و مسلّم ـه که هنوزم نتونستید بر ترس و ناراحتیتون چیره بشید .
ولی شما هنوزم کارل رو دارید ؛
اون واقعاً پسر شجاع و شگفت انگیزی ـه .
پس دیگه نیاز نیست نگران چیزی باشید .
پس به خودتون خوب برسید !
مانستر ....
تا زمانی که اون هیولای لعنتی وجود داره .... من ....
اون هیولای لعنتی درمورد مارگوت لانگر تا چه حد میدونه و اون رو میشناسه ؟!؟
اون حتّی از پسرش کارل که مدّتی هم با هم بودند شناخت خیلی بیشتری داره .
اون یه دوست در شهر پراگ داشت که مارگوت رو حتّی از پدر و مادر و اطرافیانش بیشتر و بهتر می شناخت ....
اونا حتّی برای همدیگه نامه می فرستادند ....
حدود سال 1980 ....
بعد اینکه خبری از مارگوت بدستتون نرسید ، برای پیدا کردنش به اونجا رفتید ؛
و اون زن رو همونجایی که حدس میزدید پیدا کردید .
درسته ....
به این فکر می کردم که ممکنه هنوزم با مارگوت در ارتباط باشه و ازش چیزی بدونه ....
ولی ....
اون هیچّی درموردش نمی دونست .
همون جلوی درب چند دقیقه ای درمورد مارگوت با همدیگه صحبت کردیم .
همون لحظه ....
اونام می شنیدند ....
همون حرفایی که گفته میشد .
منظورتون کی ـه ؟
آروم پشت مادرشون ایستاده بودند ....
و با دقّت به حرفامون گوش می کردند .
منظورم همون دوقلوهاست .
بفرمائید داخل .
بفرمائید بشینید .
شما همون شخصی هستید که آقای دالباخ معرّفی کرده ، درسته ؟
پس شما هم به مشروبات الکلی گرایش شدیدی دارید . چیزی نیست ....
خب ، بهتره همین ابتدا یه گفتگوی ساده داشته باشیم .
دکتــــــر !
چیزی شده خانم مِرِس ؟!؟
الان وسط مشاوره ام .
تلویزیون .... بیائید ببینید ....
تنما .... دکتر تنما ....
یه لحظه ببخشید !
تکرار می کنم ....
پلیس چک ....
بلأخره موفّق شد که ....
مظنون اصلی پرونده ی قتل بیمارستان مغز و اعصاب ایسلر در آلمان ،
پرونده ی قتل آقای مولر خبرنگار و همینطور خانواده ی فورتنر در شهر هیدلبرگ ،
و همینطور باغبان قلعه ی هیدلبرگ را دستگیر کند .
مظنون اصلی پرونده ها یعنی دکتر ژاپنی معروف ، کنزو تنما ....
بعد از ظهر روز پنجم توسّط پلیس دستگیر و روانه ی زندان شد .
جزئیات بیشتر در رابطه با دستگیری این قاتل ....
در کنفرانس مطبوعاتی که توسّط پلیس برگزار خواهد شد ارائه گردیده و بدست شما خواهد رسید .
تنما .... !
معذرت میخوام ....
شما نباید بیائید اینجا !
لطفاً داخل همون اتاق منتظر بمونید .... خانم اوا هینمان .
کنزو ....
بابت تأخیرم از همه معذرت می خوام .
هسّه تو روحت چقدر جوون شدی تو !
حتماً بخاطر نوه هام ـه که بیشتر اوقات باهاشونم .
تو چطوریایی هوبرت ؟!؟
بلأخره به سال آخر دبیرستان رسیدم و داره تموم میشه .
راستی آقای کیفِر شنیدم این اواخر زیادی فعّال بودی !
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم شما بعنوان فیلمنامه نویس وارد هالیوود شدید .
بهتون تبریک میگم !
خب راستش خودمم باورم نمی شد یه تهیّه کننده اتّفاقی منو ببینه و شانس منو به هالیوود بکشونه .
آخه جدیداً ....
مغزم کارخونه ی تولید ایده های بکر و تازه شده !
بحق چیزای ندیده و نشنیده !
بعد از اون عمل جرّاحی ....
اگه عمل جراّحی ـم درست طبق روالش پیش نمی رفت ....
الان اینجا نبودم .
منم قادر نبودم بارها و بارها با نوه هام تو پارک قدم بزنم و باهاشون باشم .
اون صندلی ....
همیشه اونجا می نشست و تنهایی چای می خورد .
گرچه باوجود کافه ای جدا مخصوص دکتران بیمارستان ،
اون همیشه به کافه ی نزدیک بیمارستان مغز و اعصاب ایسلر میومد .
وقتی که ما ، بیمارانش ، به این کافه میومدیم ....
از روی همون صندلی بهمون نگاه می کرد ....
لبخند میزد و برامون دست تکون می داد .
واقعاً دکتر مهربونی بود .
درسته .
دکتری مثل اون امکان نداره دست به چنین کارای کثیفی زده باشه !
برای همین امروز ازتون خواستم که به اینجا بیائید .
نه ، حتّی بیماران دیگه ای هم که نتونستند امروز به اینجا بیایند ....
باید چنین عقیده ای نسبت به دکتر تنما داشته باشند .
دکتر اِسکومَن ، خبرای بد !
مِرکِل پیر از حال رفته !
خیله خب بهش رسیدگی می کنم ؛
فعلاً سرم بدجور شلوغ ـه !
همینجا صبرکن تا برگردم .
باشـــــه !
دکتر تنما .... هیچوقت چنین کاری انجام نمیده !
بهتره کمی آروم باشی ، مامان .
زودباش برو کمکش کن ، عزیزم .
خب .... ولی پترا ....
واسه من امّا و آخه نیار !
دکتر تنما بخاطر کار نکرده دستگیر شده و افتاده زندان .
اگه کمک اون نبود ، من الان نمی تونستم نفس بکشم .
یعنی میخوای چشم روی تمام این اتّفاقات ببندی و وانمود کنی هیچ خطری ناجی همسرت رو تهدید نمی کنه ؟
پس دهکده چی میشه ؟!؟
من تنها دکتر این دهکده ام .
اگه اینجا نباشم ، هیچ اتّفاقی اهالی دهکده رو تهدید نمی کنه ؟
واسه من بهونه نیار !
تو میخوای کمکش کنی ؛
پس زودتر برو و کمکش کن !
No comments yet. Be the first to leave one.