Pierwsze 200 wierszy.
! بابا
! هی-کون اینجاست
ائـ ؟ کجا ؟
داره خوش می گذرونه
! بابا ! اینجا
ها ؟ کجا ؟
! ببخشید که ترسوندیمتون
عصر بخیر
عصر بخیر
بخیر
Tadaima, Okaeri
تاحالا این اطراف ندیده بودمش
رفتارش خیلی دوستانه بنظر نمیرسه
دوست
اوه ، هیکاری-چان ! چی شده ؟
... بابا
وقتی باباش سر کاره دلش براش تنگ میشه
واقعاً ؟
! من یه هم بازی خوب براش دارم
! اوه ، چه به موقع
! یوکی
اوه ، تو رو یادم میاد
چی ؟ قبلاً همدیگه رو دیدید ؟
این پسر منه ، یوکی
با هم کنار بیاید ، باشه ؟
پس پسر شماست ؟
وقت داری ، مگه نه ؟
برو با هیکاری-چان بازی کن
هیکاری ؟
نه ، امکان نداره
نمی دونم چطوری با بچه ها کنار بیام
و اصلاً چرا من ؟
! بی ادب نباش
! اون که هر بچه ای نیست ، هیکاری-چانه
! صورت کوچولوی نازش رو ببین
سلام کن ، هیکاری
می تونی به اونی-چان اسمت رو بگی ؟
من هیکاووی ام
بگو
من یوکی ام
... من هیکاووی ام
ببخشید که تو رو همراه خودم تا اینجا کشوندم
نمی تونم ازت جداش کنم
نه ، اشکالی نداره
خیلی کوچولوست
! او-چا
بجز من و شوهرم بقیه همشون براش او-چان اند
هیکاری ، اسم اونی-چان یوکی-کونه
یو ... کو ؟
! یو-کو
یو-کو ؟
می خواد بغلش بکنی
... من ؟! امکان نداره ، اصلاً امکان نداره
مشکلی پیش نمیاد ، مشکلی پیش نمیاد
! میندازمش
فقط دستت رو زیر نشیمنش نگه دار که نیوفته
چرا باید این کار رو بکنم ؟
فکر نمی کردم اینقدر سنگین باشه
معمولاً از غریبه ها خجالت میکشه اما اصلاً از تو نمی ترسه
فکر کنم یه هاله ی قابل اعتماد داری
بازنده ای مثل من ؟ امکان نداره
... و ، هی
حالا چیکار کنم ؟ این قراره جالب باشه ؟
یو-کو ؟
کدوم یکی ؟
کدوم یکی چی ؟
... این یکی و اون یکی
اصلاً نمی خونیش
! یو-کو رو دوست دارم
دوستم داری ؟
فقط یه هفته است منو می شناسی
یو-کو هی-کون رو دوست داره ؟
نمی دونم ، فکر کنم خوب باشی
خیلی جدی ای
ممنون که هر روز باهاش وقت می گذرونی ، یوکی-کون
به هیکاری خیلی خوش می گذره
اما مادرت گفت توی تعطیلات دانشگاهی
اگه با دوستانت برنامه ای داری ، باید اونها رو توی اولویت بذاری
همچین برنامه هایی ندارم
پس هیکاری تو رو کامل برای خودش داره
خوبه ، مگه نه ؟
! خوبه
بابا ، ما-چا
هی-کون ، یو-کو
هیکاری ، تو عجیبی
واقعاً با بودن با بازنده ای مثل من بهت خوش می گذره ؟
! هی-کون با یو-کو خوشحاله
عجیب غریب
یه بازنده ای مثل من ؟
... فکر کنم از روی عادت میگه
... روز اولی که با هم بازی کردند هم اینو گفت
... ما-چا
هیکاری ؟! مگه قرار نبود با بابا حموم بکنی ؟
می خوام با ما-چا برم حموم
اما چرا ؟
... بیا اینجا
! هیرو-سان
لباسهاش رو درآوردم و اون شروع کرد به گریه کردن
! به عنوان پدرش ، اشکم دراومد
... و خیلی هم در موردش هیجان داشت
هیکاری ، بابا سرما می خوره
! نه ، ما-چا رو می خوام
می خواهی با ما باشی ، مگه نه ؟
... آره
! بابا هم دلش می خواد با ما باشه
... آره
خیلی خوب ، بیا به ما ملحق شو
... آب وان سرریز میکنه
امروز چیکار کردی ؟
نقاشی کردم
با مداد شمعی و یو-کو
باز هم بچه ی همسایه ؟ داره حسودیم میشه
این دفعه ی اولیه که هیکاری از یکی بجز ما اینقدر خوشش اومده ، مگه نه ؟
! هی-کون یو-کو رو دوست داره
امیدوارم یوکی-کون به خودش اجازه بده متوجه این موضوع بشه
منظورت چیه ؟
خیلی راحت کلی خودش رو تحقیر میکنه
اما برای اولین بار توی زندگیش ، هیکاری یه نفر رو که کاملاً غریبه است رو دوست داره
امیدوارم این دوست داشتن بهش برسه و برای همیشه یه طرفه نباشه
مگه نه ، هیکاری ؟
! آره
تو در مورد این جور چیزها بهتر از همه می دونی ، درسته ، ماساکی ؟
من ؟ چرا ؟
نه ، هیچی
بااینحال ، شنیدن اینکه تو هم همش ... درمورد یوکی حرف میزنی
! آه ، خیلی حسودیم میشه
ما-چا ، هی-کون اینو می خواد
! بابا هم مان-مان دوست داره
جدی ؟
شوهرت واقعاً از چیزهای بانمک خوشش میاد ، نه ؟
یوکی-کون ؟
! یو-کو
خرید میکنی ؟
خوب ، مامانم امروز خونه نیست ... آشپزی بلد نیستم و تنهام
یو-کو تنهایی ؟
آره ، خودم تنهام
حالا داریم صحبت می کنیم ؟
سوبا عصاره ی اردک
چرا با ما غذا نمی خوری ؟
اوه ... نه
یکشنبه است ، پس شوهرت خونه است
اون منو می ترسونه
شوهر ؟
منظورش باباست
اما بابا ترسناک نیست ، مگه نه ؟
! بابا دوست داشتنیه ! بابا باحاله
! بابا گبیه مثل مان مان استا
گبی ؟ استا ؟
اون فکر میکنه شوهرم مثل استاد کوشینمن قویه
! بابا قویه
از مان-مان هم قویتره ؟
! آره ! بابا استاده
هی ، فکر نکنم بدونی استاد چیه
چه صحبت عجیبی
! خندید
! یو-کو ، خیلی نایی
نایی ؟ چی ؟
! اوه ، فوجییوشی-سان
! سلام
! سلام
و یوکی-کون هم اینجاست ؟
! خیلی وقته ندیده بودیمت
سلام
و هیکاری-چان هم همینطور
دوستت خیلی از خودت بزرگتره ، مگه نه ؟
یوکی-کون ، می دونم بچه های کوچیک خیلی نازند
اما باید چند تا دوست هم سن خودت پیدا بکنی
همینجوریش هم به اندازه ی کافی غیراجتماعی هستی
! بس کن ، عزیزم
موضوع این نیست
... ما فقط
... فقط
... یو-کو
اونها دوستند
درسته ؟
هیکاری دیگه خیلی بهت وابسته شده
حتی کاری کردی که شوهرم حسودیش شده
! اوه ، چه ناز
با هم دوستید ، مگه نه ؟
... یو-کو
فکر کنم اولین دوستش باشی
اون پدر یکی از همکلاسیهای منه
همیشه اونجوری برام سخنرانی میکنه ، برای همین هیچوقت نمی دونم چی بگم
راستش ، اون اوایل که اومده بودم اینجا خیلی چیزها یادم داد
فکر کنم اخلاقش همینجوری باشه
هرچند ، اشتباه نمیگه
از وقتی بچه بودم همینجوری بودم
... هیچوقت هیچ دوستی نداشتم ، برای همین
برای همین اصلاً نمی دونم چرا رفتار هیکارین با من اینقدر دوستانه است
اینطور نیست که من مثل تو مهربون باشم ، ماساکی-سان
حتی باهاش بازی هم نمیکنم ، فقط نگاه میکنم
هیکاری برای اینکه درست تشخیص بده خیلی کوچیکه
اما یه روزی ناامیدش میکنم
توی جعبه ی شن باهاش بازی کردی ، درسته ؟
باهات کتاب عکس می خونه ، کنارت چرت زده ، برات نقاشی کشیده
یکی که می خواسته باهاش باشه رو بهش دادی
همه اون کارها کارهاییه که بجز والدینش تاحالا با هیچکسی انجام نداده
تو براش مهمی ، فکر میکنم ، بیشتر از چیزی که می دونی
ممنون که اون موقع نگفتی فقط همسایه است
اون خوشحالم کرد
No comments yet. Be the first to leave one.