Pierwsze 200 wierszy.
آره
یالا
سلام. حالت چطوره؟
اون اسبِ سیاه تازه چطوره؟
هی، جیمی - پاش بهتر به نظر میاد -
هنوز یه ذره رموکه
خب، حواست بهش باشه - چیزیش نمیشه -
میخوام بعد از صبحونه ببرمش بیرون و حصارکشی رو چک کنم
تقریباً آمادهست
آهنگ چی داریم؟
اینم از این. آره؟
آره. میخوای بیای باهام برقصی؟
آره، آره
آره. آره
آره، خیلی خوشت میاد، مگه نه؟
مامانبزرگ و بابابزرگ اینجان
دماغت رو گرفتم
اوه
لورنا
عزیزم، آب خیلی داغه
میدونم. هنوز چکش نکرده بودم
...بیا. بذار
اوه، چیزی نیست
چیزی نیست
چیزی نیست
تو استراحت کن
میبینمت
میبینمت
میبینمت
سلام، خوشگله
اوه
جیمز
!جرج
!جرج
جرج کجا داره میره؟
جیمز کجاست؟
!جیمز
!جیمز
!اوه، نه
خدای من
« رهاش کن »
...من، لورنا بلکلج
...تو را، دانی
،تو را، دانلد ویبوی
به عنوان شوهرِ قانونیِ خودم برمیگزینم
،تا از امروز به بعد در کنار خود داشته باشم .در بدترین و بهترین شرایط
،تا از امروز به بعد در کنار خود داشته باشم .در بدترین و بهترین شرایط
،در هنگام ثروتمندی و تنگدستی
در هنگام بیماری و سلامتی
،در هنگام ثروتمندی و تنگدستی
در هنگام بیماری و سلامتی
تا مرگ ما را از هم جدا کند
تا مرگ ما را از هم جدا کند
توسط قدرتی که دولتِ ایالتی ،مونتانا در اختیارم گذاشته
اکنون شما رو زن و شوهر اعلام میکنم
میتونید عروس رو ببوسید
ممنون، جناب
فکر کنم میبوسمش
تبریک میگم، دانلد - ممنون، آقا -
یکم کیک میخوای؟
مادرزن
خب... آشپزخونه
قراره اثاثِ بیشتری بیاریم
چندتا صندلی سفارش دادم
بفرما
دوستش داری؟
تختت رو دوست داری؟ - آره -
تختت رو دوست داری؟ - آره -
چندتا پرده واست میدوزم
خیلی خب
خیلی زود به دیدنمون میای
اون خیلی ازمون دور نیست
تو همین شهر بغلِ گوشمونه
اون اینجا نیست
!اوه
همه رو ریختی زمین، رفیق
یالا، بیا بریم
هی. یالا، بیا بریم
!بیا بریم
واسه تو نیست
لورنا؟
لورنا؟
آهای؟
دنبالِ کی میگردی؟
تو مادرِ دخترهای؟
...نه. من
لورنا زنِ پسرم بود
پسر کوچولوـه نوهی منه
خب، از دستشون دادی
دیگه رفتن
رفتن؟
رفتن پیشِ خانوادهی پسره
دیشب راه افتادن
صبر کن، صبر کن، صبر کن
خانوادهی پسره؟ خانوادهی دانی؟
نگفتن کِی برمیگردن؟
حدس میزنم به این زودیا برنگردن
هرچی که داشتن رو بردن
داری جای خاصی میری؟
بشین، جرج
این آخرین وعدهی منه؟
من میرم جیمی رو بیارم
بیارمش خونه پیشِ ما زندگی کنه
خب، عجب بار و بندیلی واسه سفر بستی
بشین، جرج
صلاح ندونستی این رو باهام در میون بذاری؟
الان باهات در میون میذارمش
کسِ دیگهای اون اتفاق رو دید؟
منظورت غیر از منه؟
دارم میپرسم از چیزی که دیدی مطمئنی
من دقیقاً همون چیزی رو دیدم که همیشه در مورد دانی ویبوی احساس میکردم
،چیزی که تو هم احساس میکردی
چه کسی بتونه مجبورت کنه بهش اعتراف کنی یا نه
و من دیدم که اون دختر نمیتونه از بچهاش محافظت کنه
،و رو این حساب انتظار داری چیکار کنه
بچهاش رو دو دستی تقدیمت کنه؟
انتظار داری همچین اتفاقی بیوفته؟
و وقتی لورنا بگه نه؟
مارگارت، جیمی پسرِ اونه
اون نوهی توئه، جرج بلکلج
و تو قصد داری بری پیداش کنی؟
.دانی اهلِ یه جایی تو داکوتای شمالیه .پیداش میکنم
باید تا الان به خوبی من رو شناخته باشی
اوه، آره
خوب میشناسمت
من بدونِ اون برنمیگردم اینجا
نوچ
با من میری یا بدونِ من؟
انتخابش با خودته
باهام نمیای؟
.میرم فلکهی آب رو ببندم .نمیخوام برگردم خونه ببینم لولهها ترکیدن
نمیدونی کِی قراره برگردی - نیازی به یادآوری ندارم -
میدونم چی رو از دست دادم
گاهی اوقات زندگی فقط همینه
لیستِ چیزهایی که از دست دادیم
« جیمز بلکلج »
اوه، پس یه تیکه هم نصیبِ من میشه
...الان هفت سالی میشه که کلانتر هیدن بازنشست شده
مرد خوبیه. زودتر از من بازنشست شد
اون کمکم کرد چند نفر رو که دنبالشون بودم ...پیدا کنم، تو سالِ
برادران پتس
خوب یادمه. اون کارِ تو بود؟
خب، قطعاً گیرشون انداختی
آره، یکم کمک داشتم
خب، چه کمکی ازم برمیاد؟
ما سعی داریم یکی به اسمِ دانی ویبوی رو پیدا کنیم
اون تو داکوتای شمالی خانواده داره - اسمش رو میشناسم -
دانی نه، ولی قطعاً ویبوی رو میشناسم
خب، اون با بیوهی پسرمون ازدواج کرد
نوهمون پیششونه
پسره فقط سه سالشه
،فقط میخوایم بدونیم اونا کجان ...خاطر جمع شیم
خاطر جمع شیم در امانن
بذارید یه پرس و جویی بکنم
اون تاس کباب چطوره؟
مالِ تو بهتره
فقط به دستپختِ من عادت کردی
یه نصفِ پاینت ویسکی داری؟
خوشحال شدی؟
خوشحال میشم سرزنش نشنوم
باید مدرکِ جرم رو قایم کنم
!مارگارت
این دیگه واسه چیه، مارگارت؟
...وقتی برش داشتم - این دیگه واسه چیه؟ -
وقتی برش داشتم نمیدونستم تو هم قراره بیای
فکر کردی لازمت میشه؟
نمیخواستم بفهمم بهش نیاز دارم و نداشته باشمش
خدای من، مارگارت. اینم قرار بود بخشی از بحثت باشه؟
...جرج، من هرگز - این تفنگ توش گلوله داره -
.یه شاخه از خاندانِ ویبوی تو فورسای هست .شهرنشینان
زینفروشیِ تریلهد که اونجاست توسط خانوادهی ویبوی اداره میشه، یا اونا تأسیسش کردن
داکوتای شمالی نیست، ولی من بودم از اونجا شروع میکردم
پس همین کارو میکنیم. ممنون از کمکت
همچنین امیدواریم بتونی واسه امشب یه هتل تو شهر بهمون معرفی کنی
یه جای تر و تمیز
،خب، اگه تمیز بودن اولویته .سالیِ عزیزم بازداشتگاه رو مرتب میکنه
سلولها خالین
و ملافههای تمیز داریم
مطمئن نیستم چه احساسی راجع بهش داشته باشید
اینجا رو خونهی خودمون میدونیم
ممنون، کلانتر نولسن - خواهش میکنم -
فکر میکنی سعی دارن فرار کنن؟
نه، تا جایی که میدونم نه
ولی اونا با عجله راه افتادن
یادشون رفت خدافظی کنن
فقط میخوام این حق رو به زنم بدم
بذارم با نوهاش خدافظی کنه
برو خونه
برو خونه
برو خونه
،وقتی روزِ حساب از راه برسد... :فریاد خواهی زد
«من نجات پیدا کردم»
،اما در دریایی از آتش غرق خواهی شد
...چون این تصمیمی است که گرفتی
اگه دلت میخواد دوباره روشنش کن - مثلِ بابات حرف میزنه -
سنگِ انجیل به سینه میزنه
فقط سنگِ انجیل به سینه نمیزد
صبح بخیر
عجب زینهای قشنگی
No comments yet. Be the first to leave one.