Pierwsze 200 wierszy.
قویتر از همیشه باشید به امید ایرانی آزاد
- بطری میخواید؟ - من دارم.
کس دیگهای... شما میخواید؟
چه ساعتی؟ چهار و ربع؟
زمانسنجها خودشون علامت میدن.
خیلیخب.
همه بطریهاشون رو دارن؟ خیلیخب.
- حاضرید بریم داخل؟ - بریم.
[موزه متروپولیتن هنر دهم مارس ۲۰۱۸، ساعت ۴:۰۷]
یکی از نگهبانها داره این اطراف میچرخه.
گمونم میخواد جمعیت رو بشماره.
واقعا اضطراب دارم.
- بیاید شروع کنیم. - آره، شروع کنیم.
- همه یکصدا. - همه یکصدا!
- همه یکصدا. - همه یکصدا!
- صد هزار نفر مردن. - صد هزار نفر مردن!
صد هزار نفر مردن!
- صد هزار نفر مردن! - کاری نکنید.
اجازه ندارید...
- معبد مرگ. - معبد مرگ!
- معبد ثروتاندوزی. - معبد ثروتاندوزی!
- معبد طمع. - معبد طمع!
- معبد اکسی. - معبد اکسی!
- سکلر دروغ میگه. - سکلر دروغ میگه!
- هزاران نفر میمیرن. - هزاران نفر میمیرن!
- سکلر میدونست... - سکلر میدونست...
- داروهاش کشندهست. - داروهاش کشندهست!
این شعبه رو ساختن!
- اینجا آدم کشتن... - اینها رو ببرید بیرون.
معذرت میخوام، نه.
- سکلر دروغ میگه! - ملت میمیره!
- سکلر دروغ میگه! - ملت میمیره!
- سکلر دروغ میگه! - ملت میمیره!
«تمام زیبایی و خونریزی»
مترجم: «حامی مغیثی» در تلگرام: Timelordsubs@
ارائه شده توسط سینما دریمینگ @CineDreaming
تبدیل داستان زندگی آدم به قصه کار آسونیه.
ولی سخته که آدم بخواد... خاطرات واقعی رو حفظ کنه.
منظورت چیه؟
چون تفاوتی بین قصهها و خاطرات واقعی آدم هست.
تجربهی واقعی عطر و بوی خاصی داره، و به شدت زنندهست،
و نمیشه با پایانبندی سادهای انتهای ماجرا رو نشون داد.
خاطرات واقعی هستن که در حال حاضر روی من تاثیر میذارن.
ممکنه آدم توی خاطراتش چیزهایی ببینه که نخواد ببینه،
اونم در حالتی که احساس امنیت نداره.
و حتی اگه آدم نخواد این خاطرات رو رها کنه،
تاثیرش همچنان وجود داره. توی بدن آدمه.
خیلیخب.
[تصنیف وابستگی جنسی، ۱۹۸۳ - ۲۰۲۲ گزیده تصاویر ۳۵ میلیمتری]
حومهی شهرِ به شدت کوچیکی بود. «نذار همسایهها بفهمن».
مادرم همیشه بهمون این رو میگفت. و حتی بهش عمل میکرد.
البته سالیان بعد متوجه شدیم، که همسایهها خبر داشتن.
از بس که از توی خونه صدای جیغ و داد میرفت بیرون.
کمی از خواهرت بگو.
مادرم اصرار داشت باربارا توی یک سالگی با جملات کامل صحبت کنه.
و باربارا حداقل یک سال و نیم، دیگه نخواست صحبت کنه.
آره، اولین اقدام سرکشانهی خواهرم این بود.
میاومد موهام رو میشست، یا بغلم میکرد،
خلاصه از این قبیل کارهایی که باید برای بچهها انجام داد.
از قضا خیلی خوب کارش رو بلد بود،
هرچند که خودش رنگ مادری کردن رو ندیده بود.
از سنین کم چشمم رو به روی...
سختیهای حومهنشینی باز کرد.
روحیات سرکشانهای داشت.
همیشه سرش گرم پیانو زدن بود.
آثار شوپن، راخمانینف، چایکوفسکی...
و از نحوهی نواختنش میشد احساساتی که داره رو حس کرد.
در حالی که اجرا میکرد، طوطیها روی شونهش مینشستن.
من رو محرم تمام اسرارش میدونست.
شبهای شنبه میرفت سینما تا با پسرهای دیگه بپره.
توی همون سن بود که قد علم کرد و نظراتش رو فریاد میزد.
و پیش من از احساساتش به دخترهای دیگه میگفت.
اون دوره سرکوب جنسی بیداد میکرد، و انتظار داشتن با طبیعت جنسیتش غریبه باشه.
و میخواست طبیعتش رو بپذیره.
همیشه ضربالمثلی استفاده میکرد: «گربهی لاغر مردنی، گربهی سرکش».
باهاش حس صمیمیت زیادی داشتم،
ولی بیشتر اوقات همیشه یک پاش توی موسسات مختلف بود.
بعد اینکه شروع کردن فرستادنش جای دیگه، مدام میفرستادنش جاهای دیگه.
پدر و مادرم براش اعتباری قائل نشدن،
و با جملهی «بیمار روانی» مدام سرکوبش میکردن.
پلیس اومد توی خونهمون.
پدرم روی چمن جلوی خونهمون شروع کرد آه و ناله. خیلی شدید بود.
پلیسها با مادرم صحبت میکردن، بهش میگفتن...
«دخترتون رو پیدا کردیم، اقدام به خودکشی کرده.»
و شنیدم که مادرم بهشون گفت: «به بچههام بگو تصادف کرده.»
در اون لحظه تنها واکنش من... انکار اتفاقات بود.
مادرم نمیخواست واقعیت رو بفهمیم.
اونجا بود که دوهزاریم افتاد.
خیلیخب، امتحانی بذاریمش سمت چپ.
- خوبه. - میخوای بذاریم وسط؟
نمیدونم. میشه ببریدش سمت راست؟
بیشتر ببر، خوبه.
جلوش وایستادی، نمیتونم ببینم. مرسی.
عجب.
خوشت اومد؟
خب، تغییر کوچیک دیگهای اعمال کنیم. میشه جای این دو تا رو عوض کنید؟
خب، نظر دیگهای هم دارم. البته چند نظر دیگه دارم.
نظراتم تا صبح تمومی نداره. حواستون باشه خلاصه.
خوبه...
دیشب داشتم به این مسئله فکر میکردم.
مردم درمورد انواع روابط صحبت میکنن. رابطه با شریک زندگی،
با کودکان، با والدین...
ولی گمونم ارزشمندترین روابط برای من،
رابطهام با دوستانم بوده.
اگه دوستانم نبودن، منم راه فراری نداشتم.
درسته.
آره، بهتر شد. عالی شد.
«از بحران افیونی نجات پیدا کردم.»
«به سختی ازش گریختم.»
«شروع مصرف اکسیکانتین من، به چندین سال قبل در برلین برمیگرده.»
«ابتدا برای عمل جراحیام تجویز شده بود.»
«هرچند که برام تجویز شده بود، ولی یکشبه معتادش شدم.»
«اون اوایل، چهل میلیگرمش خیلی قوی بود.»
«ولی با بیشتر شدن اعتیادم، مدام دوزش بیشتر میشد.»
«من از روزانه سه قرص تجویزشده، به هجده قرص رسیدم.»
«اون دوا، مثل باقی دواهای دیگه، تاثیرش رو از دست داد.»
«برای همین بیشتر مصرف کردم.»
«زندگی من دیگه حول محور تهیه و مصرف اکسی میچرخید.»
«کار شب و روزم شده بود مصرف دارو. چه خوردن قرص، چه با بینی مصرف کردنش.»
«وقتی دوران نقاهتم تموم شد، متوجه شدم که خانوادهی سکلر،»
«که اسمشون رو اطراف موزهها و گالریها دیده بودم،»
«مسبب اصلی همهگیری دارو بودن.»
«خانوادهی سکلر و شرکت خصوصیشون به اسم پردو فارما،»
«با مطلع بودن از خطرات این دارو، به توزیع و پخشش پرداخته بودن.»
«برای مقصر شناختن اونها، گروهی به نام پِین رو تاسیس کردم.»
«برای رسوندن صدای خودمون، تبلیغات بشردوستانهشون رو هدف میگیریم.»
«از طریق تالارهای موزه و دانشگاهها...»
«...در سراسر دنیا، پولشویی جنایاتشون رو میکردن.»
اصلا خبر نداشتم قراره چنین کشش و انقباضی داشته باشه.
به جرئت میگم یکی از غرورآفرینترین لحظات عمرم،
در حرفهی سردبیری خودم بوده.
بلد بود قدرتش رو به کار بگیره.
شخصیتش جوریه که تمام موزهها میخواستن باهاش کار کنن.
میخواستن از آثارش نگهداری کنن. اسمش توی جهان هنری خیلی بزرگه.
وقتی نمونهی اولیه رو منتشر کرد،
بیشترین اثرگذاریش از جانب اقدامات خودش بود.
البته منم خبر داشتم با چنین کاری حسابی سر زبونها میفته،
نگران امنیتش بودم. نگران این بودم که...
از جهان هنری طرد میشه یا نه.
چون به نظرم...
داشت با خانوادهی قدرتمندی میجنگید. به جرئت یکی از قدرتمندترینها.
اگه زندان برای مجرمان ساخته شده باشه، این افراد جاشون اونجاست.
مادامی که توی جهان زندان باشه، اینها باید زندانی باشن.
تا زمانی که قانون زندانی شدن مجرمان از بین بره.
حتی اونموقع باید آخرین نفر آزاد بشن.
- برقها رو پشت سرشون خاموش کنن. - آخرین نفر باشن.
بعد اینکه با نان آشنا شدم، و با همدیگه از جهت...
...تجربهی اعتیاد و مسائل از این قبیل صحبت کردیم،
ازم پرسید «دوست داری بیای یکی از جلسات پِین ما؟»
اکثر اعضای پِین تجربهی مستقیم با اعتیاد داشتن،
یا حتی از دست دادن عزیزی.
اعضایی داریم که بچهشون رو از دست دادن،
یا حتی اوردوز کردن، و اعضای خانوادهشون اعتیاد دارن،
یا حتی خودشون زمانی اعتیاد داشتن.
آره، ولی تهش به مرگ ختم میشه.
باید این مسئله رو خاطر نشان کنیم، باید تظاهرات مرگ کنیم.
لازمه افراد زیادی رو جور کنیم؟
- بعد مسئولیتش پای همهمونه که... - افراد معتمد...
در خصوص تمرکز روی خانواده،
از نظر من همهمون کمی ترس داشتیم که بخوایم مستقیما...
علیهشون اعلام موضع کنیم، هرچند از نظرمون کار درستی بود.
آره، رویکرد قاطعی میشه.
در واقع نان پرسید: به نظرت حرفهی کاریم نابود میشه؟
منم گفتم احتمالا بشه.
گفتم آره، این افراد خیلی ترسناک و بانفوذن.
ولی مگه جز این چارهی دیگهای داریم؟
اونم گفت «به نظرم باید دخل این خانواده رو بیاریم.»
منم گفتم «خب، منم که کنارتم.»
بعد جلسهای برگزار کردیم و توی خونهی نان نشستیم،
و درمورد برنامهمون رویابافی کردیم.
خیلی دوستداشتنیه.
با الکس دوستداشتنیه بابا.
برو دیگه.
بذار ببینیم قضیه از کجا شروع شد.
آخه انقدر اینجا برگه داریم، که خیلی سخته پیداش کنم...
آها، این مال سپتامبر ۲۰۱۹ بود. برام اعلامیهی توفق اومد.
«آقای کیف عزیز، این اعلامیه رو از جانب موکلانم...»
«یعنی اعضای خانوادهی ریموند سکلر مینویسم.»
«بدین وسیله شما مکلف هستید تمام اسناد، مدارک و ارتباطاتی،»
«که مرتبط با خانوادهی سکلر میشود،»
«و در اختیار شماست را حفظ، مخفی...»
«و یا تغییر ندهید. اعم از مقالات، پرود فارما، اکسیکانتین...»
غیره و غیره.
یکی از نکات جالب درمورد خانوادهی سکلر اینه که...
هر چند ما به اسم یک خانواده صداشون میزنیم،
ولی در واقع سه خانواده هستن...
که متشکل از سه برادر مختلف هستن: آرتور، مورتیمو و ریموند سکلر.
اسم این شخص آرتور سکلره.
No comments yet. Be the first to leave one.