All the Beauty and the Bloodshed

All the Beauty and the Bloodshed

Pobierz napisy Farsi Persian

Informacje o wydaniu

All the Beauty and the Bloodshed 2022 WEBRip x264-ION10
All the Beauty and the Bloodshed 2022 1080p AMZN WEBRip DDP5 1 x264-CM
All the Beauty and the Bloodshed 2022 1080p WEBRip x265-RARBG
All the Beauty and the Bloodshed 2022 1080p WEBRip x264-RARBG
All the Beauty and the Bloodshed 2022 WEBRip 1080p PSAMA
All the Beauty and the Bloodshed 2022 1080p WEB-DL AAC 2 0 H 264 - FLUX
Komentarz od CinemaDreamingChannel
🟦 Cinema Dreaming • حامی مغیثی 🟦

Tagi

webrip
web
x264
BRip
1080
x265
Web-DL
web-dl
WEB-DL
Opublikowano: 2023-03-08
Pobrania: 45
Dla niesłyszących: No

Podgląd napisów Farsi Persian

Pierwsze 200 wierszy.

‫قوی‌تر از همیشه باشید ‫به امید ایرانی آزاد

‫- بطری می‌خواید؟ ‫- من دارم.

‫کس دیگه‌ای... شما می‌خواید؟

‫چه ساعتی؟ چهار و ربع؟

‫زمان‌سنج‌ها خودشون علامت می‌دن.

‫خیلی‌خب.

‫همه بطری‌هاشون رو دارن؟ ‫خیلی‌خب.

‫- حاضرید بریم داخل؟ ‫- بریم.

‫[موزه متروپولیتن هنر ‫دهم مارس ۲۰۱۸، ساعت ۴:۰۷]

‫یکی از نگهبان‌ها داره این اطراف می‌چرخه.

‫گمونم می‌خواد جمعیت رو بشماره.

‫واقعا اضطراب دارم.

‫- بیاید شروع کنیم. ‫- آره، شروع کنیم.

‫- همه یک‌صدا. ‫- همه یک‌صدا!

‫- همه یک‌صدا. ‫- همه یک‌صدا!

‫- صد هزار نفر مردن. ‫- صد هزار نفر مردن!

‫صد هزار نفر مردن!

‫- صد هزار نفر مردن! ‫- کاری نکنید.

‫اجازه ندارید...

‫- معبد مرگ. ‫- معبد مرگ!

‫- معبد ثروت‌اندوزی. ‫- معبد ثروت‌اندوزی!

‫- معبد طمع. ‫- معبد طمع!

‫- معبد اکسی. ‫- معبد اکسی!

‫- سکلر دروغ می‌گه. ‫- سکلر دروغ می‌گه!

‫- هزاران نفر می‌میرن. ‫- هزاران نفر می‌میرن!

‫- سکلر می‌دونست... ‫- سکلر می‌دونست...

‫- داروهاش کشنده‌ست. ‫- داروهاش کشنده‌ست!

‫این شعبه رو ساختن!

‫- اینجا آدم کشتن... ‫- این‌ها رو ببرید بیرون.

‫معذرت می‌خوام، نه.

‫- سکلر دروغ می‌گه! ‫- ملت می‌میره!

‫- سکلر دروغ می‌گه! ‫- ملت می‌میره!

‫- سکلر دروغ می‌گه! ‫- ملت می‌میره!

‫«تمام زیبایی و خون‌ریزی»

‫مترجم: «حامی مغیثی» ‫در تلگرام: Timelordsubs@

‫ ارائه شده توسط سینما دریمینگ ‫ @CineDreaming

‫تبدیل داستان زندگی آدم ‫به قصه کار آسونیه.

‫ولی سخته که آدم بخواد... ‫خاطرات واقعی رو حفظ کنه.

‫منظورت چیه؟

‫چون تفاوتی بین قصه‌ها ‫و خاطرات واقعی آدم هست.

‫تجربه‌ی واقعی عطر و بوی خاصی داره، ‫و به شدت زننده‌ست،

‫و نمی‌شه با پایان‌بندی ساده‌ای ‫انتهای ماجرا رو نشون داد.

‫خاطرات واقعی هستن که ‫در حال حاضر روی من تاثیر می‌ذارن.

‫ممکنه آدم توی خاطراتش ‫چیزهایی ببینه که نخواد ببینه،

‫اونم در حالتی که احساس امنیت نداره.

‫و حتی اگه آدم نخواد ‫این خاطرات رو رها کنه،

‫تاثیرش همچنان وجود داره. ‫توی بدن آدمه.

‫خیلی‌خب.

‫[تصنیف وابستگی جنسی، ۱۹۸۳ - ۲۰۲۲ ‫گزیده تصاویر ۳۵ میلی‌متری]

‫حومه‌ی شهرِ به شدت کوچیکی بود. ‫«نذار همسایه‌ها بفهمن».

‫مادرم همیشه بهمون این رو می‌گفت. ‫و حتی بهش عمل می‌کرد.

‫البته سالیان بعد متوجه شدیم، ‫که همسایه‌ها خبر داشتن.

‫از بس که از توی خونه ‫صدای جیغ و داد می‌رفت بیرون.

‫کمی از خواهرت بگو.

‫مادرم اصرار داشت باربارا توی یک سالگی ‫با جملات کامل صحبت کنه.

‫و باربارا حداقل یک سال و نیم، ‫دیگه نخواست صحبت کنه.

‫آره، اولین اقدام سرکشانه‌ی خواهرم این بود.

‫می‌اومد موهام رو می‌شست، ‫یا بغلم می‌کرد،

‫خلاصه از این قبیل کارهایی که ‫باید برای بچه‌ها انجام داد.

‫از قضا خیلی خوب کارش رو بلد بود،

‫هرچند که خودش رنگ ‫مادری کردن رو ندیده بود.

‫از سنین کم چشمم رو به روی...

‫سختی‌های حومه‌نشینی باز کرد.

‫روحیات سرکشانه‌ای داشت.

‫همیشه سرش گرم پیانو زدن بود.

‫آثار شوپن، راخمانینف، چایکوفسکی...

‫و از نحوه‌ی نواختنش می‌شد ‫احساساتی که داره رو حس کرد.

‫در حالی که اجرا می‌کرد، ‫طوطی‌ها روی شونه‌ش می‌نشستن.

‫من رو محرم تمام اسرارش می‌دونست.

‫شب‌های شنبه می‌رفت سینما ‫تا با پسرهای دیگه بپره.

‫توی همون سن بود که قد علم کرد ‫و نظراتش رو فریاد می‌زد.

‫و پیش من از احساساتش ‫به دخترهای دیگه می‌گفت.

‫اون دوره سرکوب جنسی بیداد می‌کرد، ‫و انتظار داشتن با طبیعت جنسیتش غریبه باشه.

‫و می‌خواست طبیعتش رو بپذیره.

‫همیشه ضرب‌المثلی استفاده می‌کرد: ‫«گربه‌ی لاغر مردنی، گربه‌ی سرکش».

‫باهاش حس صمیمیت زیادی داشتم،

‫ولی بیشتر اوقات همیشه یک پاش ‫توی موسسات مختلف بود.

‫بعد اینکه شروع کردن فرستادنش جای دیگه، ‫مدام می‌فرستادنش جاهای دیگه.

‫پدر و مادرم براش اعتباری قائل نشدن،

‫و با جمله‌ی «بیمار روانی» ‫مدام سرکوبش می‌کردن.

‫پلیس اومد توی خونه‌مون.

‫پدرم روی چمن جلوی خونه‌مون ‫شروع کرد آه و ناله. خیلی شدید بود.

‫پلیس‌ها با مادرم صحبت می‌کردن، ‫بهش می‌گفتن...

‫«دخترتون رو پیدا کردیم، ‫اقدام به خودکشی کرده.»

‫و شنیدم که مادرم بهشون گفت: ‫«به بچه‌هام بگو تصادف کرده.»

‫در اون لحظه تنها واکنش من... ‫انکار اتفاقات بود.

‫مادرم نمی‌خواست واقعیت رو بفهمیم.

‫اونجا بود که دوهزاریم افتاد.

‫خیلی‌خب، امتحانی بذاریمش سمت چپ.

‫- خوبه. ‫- می‌خوای بذاریم وسط؟

‫نمی‌دونم. می‌شه ببریدش سمت راست؟

‫بیشتر ببر، خوبه.

‫جلوش وایستادی، نمی‌تونم ببینم. ‫مرسی.

‫عجب.

‫خوشت اومد؟

‫خب، تغییر کوچیک دیگه‌ای اعمال کنیم. ‫می‌شه جای این دو تا رو عوض کنید؟

‫خب، نظر دیگه‌ای هم دارم. ‫البته چند نظر دیگه دارم.

‫نظراتم تا صبح تمومی نداره. ‫حواستون باشه خلاصه.

‫خوبه...

‫دیشب داشتم به این مسئله فکر می‌کردم.

‫مردم درمورد انواع روابط صحبت می‌کنن. ‫رابطه با شریک زندگی،

‫با کودکان، با والدین...

‫ولی گمونم ارزشمندترین روابط برای من،

‫رابطه‌ام با دوستانم بوده.

‫اگه دوستانم نبودن، ‫منم راه فراری نداشتم.

‫درسته.

‫آره، بهتر شد. عالی شد.

‫«از بحران افیونی نجات پیدا کردم.»

‫«به سختی ازش گریختم.»

‫«شروع مصرف اکسی‌کانتین من، ‫به چندین سال قبل در برلین برمی‌گرده.»

‫«ابتدا برای عمل جراحی‌ام تجویز شده بود.»

‫«هرچند که برام تجویز شده بود، ‫ولی یک‌شبه معتادش شدم.»

‫«اون اوایل، چهل میلی‌گرمش خیلی قوی بود.»

‫«ولی با بیشتر شدن اعتیادم، ‫مدام دوزش بیشتر می‌شد.»

‫«من از روزانه سه قرص تجویزشده، ‫به هجده قرص رسیدم.»

‫«اون دوا، مثل باقی دواهای دیگه، ‫تاثیرش رو از دست داد.»

‫«برای همین بیشتر مصرف کردم.»

‫«زندگی من دیگه حول محور تهیه ‫و مصرف اکسی می‌چرخید.»

‫«کار شب و روزم شده بود مصرف دارو. ‫چه خوردن قرص، چه با بینی مصرف کردنش.»

‫«وقتی دوران نقاهتم تموم شد، ‫متوجه شدم که خانواده‌ی سکلر،»

‫«که اسمشون رو اطراف موزه‌ها ‫و گالری‌ها دیده بودم،»

‫«مسبب اصلی همه‌گیری دارو بودن.»

‫«خانواده‌ی سکلر و شرکت خصوصی‌شون ‫به اسم پردو فارما،»

‫«با مطلع بودن از خطرات این دارو، ‫به توزیع و پخشش پرداخته بودن.»

‫«برای مقصر شناختن اون‌ها، ‫گروهی به نام پِین رو تاسیس کردم.»

‫«برای رسوندن صدای خودمون، ‫تبلیغات بشردوستانه‌شون رو هدف می‌گیریم.»

‫«از طریق تالارهای موزه و دانشگاه‌ها...»

‫«...در سراسر دنیا، ‫پول‌شویی جنایاتشون رو می‌کردن.»

‫اصلا خبر نداشتم قراره ‫چنین کشش و انقباضی داشته باشه.

‫به جرئت می‌گم یکی از ‫غرورآفرین‌ترین لحظات عمرم،

‫در حرفه‌ی سردبیری خودم بوده.

‫بلد بود قدرتش رو به کار بگیره.

‫شخصیتش جوریه که تمام موزه‌ها ‫می‌خواستن باهاش کار کنن.

‫می‌خواستن از آثارش نگه‌داری کنن. ‫اسمش توی جهان هنری خیلی بزرگه.

‫وقتی نمونه‌ی اولیه رو منتشر کرد،

‫بیشترین اثرگذاریش از جانب ‫اقدامات خودش بود.

‫البته منم خبر داشتم با چنین کاری ‫حسابی سر زبون‌ها میفته،

‫نگران امنیتش بودم. ‫نگران این بودم که...

‫از جهان هنری طرد می‌شه یا نه.

‫چون به نظرم...

‫داشت با خانواده‌ی قدرتمندی می‌جنگید. ‫به جرئت یکی از قدرتمندترین‌ها.

‫اگه زندان برای مجرمان ساخته شده باشه، ‫این افراد جاشون اونجاست.

‫مادامی که توی جهان زندان باشه، ‫این‌ها باید زندانی باشن.

‫تا زمانی که قانون زندانی شدن ‫مجرمان از بین بره.

‫حتی اون‌موقع باید آخرین نفر آزاد بشن.

‫- برق‌ها رو پشت سرشون خاموش کنن. ‫- آخرین نفر باشن.

‫بعد اینکه با نان آشنا شدم، ‫و با همدیگه از جهت...

‫...تجربه‌ی اعتیاد و مسائل ‫از این قبیل صحبت کردیم،

‫ازم پرسید «دوست داری بیای ‫یکی از جلسات پِین ما؟»

‫اکثر اعضای پِین تجربه‌ی مستقیم ‫با اعتیاد داشتن،

‫یا حتی از دست دادن عزیزی.

‫اعضایی داریم که بچه‌شون رو از دست دادن،

‫یا حتی اوردوز کردن، ‫و اعضای خانواده‌شون اعتیاد دارن،

‫یا حتی خودشون زمانی اعتیاد داشتن.

‫آره، ولی تهش به مرگ ختم می‌شه.

‫باید این مسئله رو خاطر نشان کنیم، ‫باید تظاهرات مرگ کنیم.

‫لازمه افراد زیادی رو جور کنیم؟

‫- بعد مسئولیتش پای همه‌مونه که... ‫- افراد معتمد...

‫در خصوص تمرکز روی خانواده،

‫از نظر من همه‌مون کمی ترس داشتیم ‫که بخوایم مستقیما...

‫علیه‌شون اعلام موضع کنیم، ‫هرچند از نظرمون کار درستی بود.

‫آره، رویکرد قاطعی می‌شه.

‫در واقع نان پرسید: ‫به نظرت حرفه‌ی کاریم نابود می‌شه؟

‫منم گفتم احتمالا بشه.

‫گفتم آره، این افراد خیلی ترسناک و بانفوذن.

‫ولی مگه جز این چاره‌ی دیگه‌ای داریم؟

‫اونم گفت «به نظرم باید ‫دخل این خانواده رو بیاریم.»

‫منم گفتم «خب، منم که کنارتم.»

‫بعد جلسه‌ای برگزار کردیم و ‫توی خونه‌ی نان نشستیم،

‫و درمورد برنامه‌مون رویابافی کردیم.

‫خیلی دوست‌داشتنیه.

‫با الکس دوست‌داشتنیه بابا.

‫برو دیگه.

‫بذار ببینیم قضیه از کجا شروع شد.

‫آخه انقدر اینجا برگه داریم، ‫که خیلی سخته پیداش کنم...

‫آها، این مال سپتامبر ۲۰۱۹ بود. ‫برام اعلامیه‌ی توفق اومد.

‫«آقای کیف عزیز، این اعلامیه رو ‫از جانب موکلانم...»

‫«یعنی اعضای خانواده‌ی ‫ریموند سکلر می‌نویسم.»

‫«بدین وسیله شما مکلف هستید ‫تمام اسناد، مدارک و ارتباطاتی،»

‫«که مرتبط با خانواده‌ی سکلر می‌شود،»

‫«و در اختیار شماست را حفظ، مخفی...»

‫«و یا تغییر ندهید. اعم از مقالات، ‫پرود فارما، اکسی‌کانتین...»

‫غیره و غیره.

‫یکی از نکات جالب درمورد ‫خانواده‌ی سکلر اینه که...

‫هر چند ما به اسم ‫یک خانواده صداشون می‌زنیم،

‫ولی در واقع سه خانواده هستن...

‫که متشکل از سه برادر مختلف هستن: ‫آرتور، مورتیمو و ریموند سکلر.

‫اسم این شخص آرتور سکلره.

Komentarze

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left