Pierwsze 170 wierszy.
تقدیم به تمام پارسی زبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
آروم باش، رفیق.
باید آرومش کنی.
زهر داره تو بدنش پخش میشه.
هی، خوشگله.
ازت میخوام نفس بکشی. باشه؟
باشه. یه نفس عمیق بکش.
جف، جف، جف!
فشار بیار. فشار بیار!
راهی نیست!
پشت سرمونن.
مامان!
هی، چیزی نیست.
اورژانسیه!
بذارین بریم!
بیا پیش من تارا.
جورجی، دراز بکش.
خوبم.
همه چی درست میشه.
همه سالمن؟
تارا، تارا.
تارا.
تارا.
بابا!
ما بین پایان و آغاز زندگی کردیم،
بین عشق و ترس، بین زندگی و مرگ.
مرگ دائمیترین همدم ما بود.
این مرگ و خواهرش غم بودن که اندازه ما رو گرفتن.
اونا ما رو به سمت بقا سوق دادن،
یا به سمت امیدی مقدس هل دادن.
ما تو چیزی که به نظر میرسید آخر الزمانه زندگی میکردیم.
و بین این کلمات لیز خورده بودیم.
وقتی که آخرالزمان قطعی شد،
ما تعجب کردیم که معنیش چیه.
تازه بعدا، خیلی بعدا، میفهمیدیم که طرح بزرگ خدا همه اش رو در بر گرفته.
جک میاد؟
نه.
بالا تو کلبه هست.
خب، فکر کنم همه میدونیم واسه چی اینجاییم.
برادرم و جنا بهتون اجازه دادن بیاین تو خانه.
و شما تفنگ گرفتین طرف صورتامون.
جنا، فکر میکنی فعلا میتونیم اینو بیخیال بشیم؟
اون کاوشی که امروز صبح بود، فقط یه معنی میتونه بده.
یه حمله نظامی به خانه نزدیکه.
حمله کی؟
خب، دم سنگر میگن یه سری از مقامات دولتی
با صدها سرباز وظیفه، دور هم جمع شدن،
گروههای محلی، حتی یه سری از دوستای شهری شما رو آوردن،
یگان ضربت و آژانس مدیریت بحران دارن یه جور ارتش درست میکنن،
که اسم خودشونو گذاشتن ریون راک.
و الان اریکسون هم باهاشونه، درسته؟
نمیتونم تأییدش کنم.
با جف یا تارا تماسی نداشتیم.
ولی اونا داشتن میرفتن همونجا، ریون راک.
خب، اگه شانس بیاریم، جف برمیگرده.
بهت قول میدم از اون دروازه نمیاد تو.
بهتره امیدوار باشی که از اون دروازه بیاد تو،
چون اگه با ریون راک باشه،
با چیزایی که در مورد خانه میدونه، جهنمی به پا میشه.
چقدر وقت داریم تا حمله کنن؟
خب، مشخصه که دارن میزان دفاعمون رو امتحان میکنن.
بذار بگم یه هفته، فوقش ده روز.
از کجا میدونی؟
یکی از مردهایی رو که امروز صبح بعد حمله جا گذاشتن، بازجویی کردیم.
ببین، حرف اینه که ما فکر میکنیم
اونا یه ارتش حدودا 600 نفری دارن.
کم و زیاد.
این یه تعداد جدیه.
باشه، ما 83 مبارز داریم.
ریک، تو چند نفر رو جذب کردی؟
آه، خب، من داشتم نون رو با نیروی جدید معاوضه میکردم،
و تا الان 22 نفر دارم.
22، پسر.
کارسازه. آفرین بهت مرد.
منظورم اینه که، تازه امروز صبح شروع کردم.
کی داره این مردا رو آموزش میده؟
یعنی از نظر تاکتیکی خوبن؟
باشه، 22 مبارز هست، خب؟ بریم سراغ بحث بعدی.
دارم میگم، 105 نفر در مقابل 600 نفر.
کی میخواد رولت روسی بازی کنه؟
باشه، من میتونم چند نفر از همسایه ها رو جذب کنم.
آره، منم میتونم.
باشه، خب، میتونین نیروهای نظامی بیشتری مثل این پسر پیدا کنین؟
ببین، سانتوس به تنهایی تا اینجا اومده.
اگه قراره مردهای بیشتری مثل اون پیدا کنم،
باید بفهمیم کجا پناه گرفتن.
یه کم وقت میبره.
اونا به ما اجازه میدن یه گروه از مردا رو با هم جمع کنیم.
میریم پشت سیم خاردار.
فوقش 4 روز.
ببینیم میتونیم سربازای بیشتری پیدا کنیم.
وقتی همه این دوستای نظامی جدید رو برگردونی اینجا،
از کجا بدونیم دوباره تلاش نمیکنی همه رو تصاحب کنی؟
چون این کارو نمیکنم.
میتونی بعد از امروز صبح با قاطعیت این حرفو بزنی؟
راهکار جایگزینت دقیقا چیه؟
هان؟
قراره با چی بری سراغشون، 6 به 1؟
تو اون دعوا میبازی.
و بعد میان تو
و تو رو میندازن بیرون
و بعد با چی سروکار داری، جنا، گرسنگی؟
میخوام بهت اعتماد کنم.
خدا کمکم کنه.
اعتماد دارم.
اما به ما خیانت کردی.
- و من... - دشمن!
یه پهپاد نظارتیه.
احتمالا مال اوناست.
قطعا چشم دارن رومون.
همه سالمن؟
تارا.
بی، کمک میخوایم.
چی شده رئیس؟
پزشک.
پزشک لازم داریم.
دروازه ها رو باز کنین. دروازه ها رو باز کنین.
دنبال من بیاین.
زود باش.
چیزی نیست.
همه چی خوب میشه.
- بابا. - خوب میشی.
جورجی، دراز بکش.
مامان!
خوبم.
همه چی درست میشه.
اینم آخرین دوزشه.
و عفونت خون...
هنوز کم نشده.
باید فکر کنی که اجازه بدی بره.
راه دیگهای نیست.
به محض اینکه آنتی بیوتیک هاش رو قطع کنم، زود میره.
میفهمم.
لطفا برو کلر رو بیار بیاد اینجا؟
حتما.
نمیدونم میتونم...
این رو نگه دارم یا نه.
قرار نبود هیچوقت تنها این کارو بکنم.
قرار بود ما باشیم.
ممنونم که این بار رو به دوش کشیدی.
ممنونم که این رو ساختی.
حسش میکنم.
یه جور سرنوشتی بهش وصله، یه جوری.
چی میشه اگه همه ش به خاطر من بپاشه؟
نه، نمیتونم.
من بهت نیاز دارم.
وقتی به جایی که داری میری رسیدی، برو پیش خداوند عیسی
و بگو که به کمکش احتیاج دارم.
کاری که باید بکنم رو انجام میدم.
فقط بهش بگو تنهایی از پسش برنمیام.
آه، چه پسر خوبیه.
ولی اگه با شمشیر زندگی کنی، با شمشیر میمیری.
اما مردن با شمشیر تو دست
یعنی واسه یه چیزی ایستادی.
من از خانوادهمون محافظت میکنم.
ایستادن بین خانوادهمون و یه ارتش.
کس دیگهای رو جز تو نمیخواستم.
ببین مرد، بابت اتفاقی که موقع رد شدن از شهر
با تو و تارا افتاد متأسفم.
کمینای راهبندان یه جورایی جدیده.
مردم اون بیرون خیلی گرسنه هستن.
چقدر طول میکشه؟
من با یکی در مورد رسیدگی به جسدش صحبت میکنم.
راستش منتظرن که من بگم باهاش چیکار کنن.
اگه کاری از دستم برمیاد بهم بگو.
واسم محافظ نذاشتن؟
تو محافظ منی؟
کی مراقبته؟
منو اینجا دوست دارن.
No comments yet. Be the first to leave one.